#part1
«از زبون حامیم»
حامی: بعد از کنسرت بود تقریبا ساعت
ده شب با بچه های بند خداحافظی کردمو رفتم طرف ماشین.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه پشت چراغ قرمز بودم که یکهو یکی زد به شیشه ماشین،
یه دختر خیلی زیبا و خوشگل بود چند ثانیه مات و مبهوت چشماش بودم که یکهو بهم گفت شما حالتون خوبه؟
به خودم اومدم، ب.. بله خوبم جانم بفرمایید، آقا من میخواستم برم خیابون جنت آباد شرقی از کدوم طرف باید برم؟
بهش آدرسو دادم و رفت. با خودم گفتم عجب دختر خوشگلی بود خیلی هم موادب بود.
خلاصه بعد از چند دقیقه رسیدم خونه
هنوز تو فکرش بودم از جلو چشمتش ثانیه ای نبود که صورت زیباش محو بشه.
فردا صبح بت صدای تلفنم از خواب بیدار شدم، فزید بود جواب دادم گفت
حامیم باید واسه کنسرت فردا آماده بشیم سریع بیا سالن.
اوکی الان میام آماده شدم و رفتم سالن که
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
#رمان