خب
کاش دختری بودم در خانه ی پدری صبح ساعت 11 چشم به جهان می گشودم...🌏👀
•
بدون داشتن دغدغه ی اینکه:
- وای لباس هارو نشستم.
- وای امروز نهار چی بپزم.
- وای دو روزه اتاق رو جارو نکشیدم.
- وای یه کوه ظرف نَشُسْتِه در انتظارمه.
- و هزاران وایِ دیگر.../:
پشت میز تحریرم مینشستم درس میخواندم و بعد هم میرفتم سر سفره ی پهن شده، غذایِ دبشِ مامان پز میزدم به رگ...😀
بعد هم دوباره مقداری سرم را میکردم به اندرون گوشی و سپس درس میخواندم...📚📱
•
اما حالا دیگر آن قضیه منتفی است...
صبح باید بلند شوم و به کوهی از تحقیق و پژوهش و هزاران کوفت و زهرمار دیگر نیشخند بزنم و بگویم:
«شرمنده اول باید برم سراغ جهاد خانه داری🏡»
و بعد
|• گوش به زنگِ سوت پایان کار لباسشویی باشم :/
و یا
|• از فریزر بسته گوشتی بیرون بگذارم و پیازی خورد کنم تا ببینم به چه غذایی منتهی میشود/:
•
و هزاران «یای» دیگر...
ولی من عاشق این تغییر سبک زندگی هستم ✨(:
[ ف.قاف ]
خب کاش دختری بودم در خانه ی پدری صبح ساعت 11 چشم به جهان می گشودم...🌏👀 • بدون داشتن دغدغه ی اینکه:
شاید در آینده ای نه چندان دور کلیپی در این راستا ببینید👀
این فَکتی که میگن زمان امتحانات همه کار میکنی غیر اون امتحان خوندنه...!
بهنظر میاد حق ترین فَکت دنیاست😄.
-میگید نه؟!
+شاهد از غیبت :
[ ف.قاف ]
ـ📸- بیا قدری " حوالی احمد " بنشینیم تا قدری او برایمان بگوید... #لایِـاینـکتابـگمشو
بالاخره خواندنش تمام شد...!
با چند سطری از کتاب خندیدم
و با چند سطری گریه کردم...(:
•
چند سطری را خواندم و به نجف آبادی بودن و همشهری بودن با این بزرگ مرد افتخار کردم و چند سطری را خواندم و گفتم عجب دلِ دریایی داشته همسر شهید...(:
خلاصه بخواهم برایتان بگویم در "حوالی احمد" خیلی به من خوش گذشت❤️🌱.