هدایت شده از 🙏🏻معذرت از فور🙏🏻
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ اینو میخواین؟؟ 80 تایی بتون میدم😉😉
👇
https://eitaa.com/loghmeh_mp
https://eitaa.com/loghmeh_mp
🖤ᎦᎥᏒᏋ Ꮇፈ / ܦ̇ߊیܝ ߊܩܢܚܨ🔥
بچه ها داستان پنج شب در فردی رو بگم براتون... 😶🌫💀
واقعا دارکه
واقعا دارکهههه😶🌫...
🖤ᎦᎥᏒᏋ Ꮇፈ / ܦ̇ߊیܝ ߊܩܢܚܨ🔥
منم شنیدم یادش بخیر چقدر بازی میکردم
بعد نمیدونم چطوری بیدار نشن🗿
داستان کامل پنج شب در کنار فردی (FNAF)💀😶🌫...
۱. شروع ماجرا و فاجعه اول (بایت ۸۳)
همهچیز از یک پیتزافروشی دنج به اسم فردبر و دوستان (Fredbear's Family Diner) شروع میشه. دو تا شریک به اسمهای ویلیام آفتون (یک طراح ربات نابغه اما روانی) و هنری امیل (سازنده خوشقلب) این رستوران رو میزنن. توی این رستوران، رباتهای بزرگی مثل «فردبر» و «اسپرینگبنی» برای بچهها اجرا میکنن.
ویلیام یک پسر کوچک دارد که از این رباتها خیلی میترسد (معروف به Crying Child). یک روز، برادر بزرگتر این بچه به همراه دوستانش تصمیم میگیرند یک شوخی خطرناک با او بکنند. آنها پسربچه را بغل میکنند و سرش را میگذارند داخل دهان ربات غولپیکر فردبر. ربات در حال خواندن آواز است و فک فولادیاش بسته میشود... و در یک لحظه، جمجمه پسربچه خرد میشود. این حادثه به Bite of '83 معروف شد.
۲. انتقام و شروع قتلهای زنجیرهای (قتلهای مفقودی)
ویلیام بعد از مرگ پسرش، کاملاً دیوانه و سنگدل میشود. کینه تمام وجودش را میگیرد. او تصمیم میگیرد انتقام بگیرد. ویلیام یک لباس زرد رنگ از ربات اسپرینگبنی میپوشد، به عنوان ماسک و تله استفاده میکند، و بچههای بیگناه را با وعده «کیک» و بردن به اتاق پشتی (Backroom) فریب میدهد. او تکتک آن بچهها را آنجا به قتل میرساند.
۳. تولد پاپت (چارلی، دختر هنری)
یکی از قربانیان اولیه ویلیام، دختر شریکش یعنی هنری بود. اسم این دختر شارلوت (یا همون چارلی) بود. یک شب، چارلی بیرون رستوران پشت در قفلشده مانده بود. ویلیام از راه میرسد، او را در تاریکی میکشد و فرار میکند.
کمی بعد، جعبه موسیقی ربات محافظ رستوران یعنی پاپت (Puppet) باز میشود. پاپت به سمت بیرون میخزد و زیر باران، روی بدن بیجان چارلی میافتد. روح چارلی وارد پاپت میشود. از آن به بعد، پاپت تبدیل به محافظ و مادر بقیه بچههای کشتهشده میشود؛ او روح بچهها را درون بدنه رباتهای دیگر (فردی، بانی، چیکا، فاکسی) میگذارد تا آنها هم زنده شوند.
۴. افتادن ویلیام در دام خودش (تولد اسپرینگترپ)
سالها میگذرد. ویلیام آفتون که حالا یک قاتل فراری است، یک روز برای فرار از دست روح بچههایی که کشته است، به اتاق پشتی پیتزافروشی پناه میبرد. او همان لباس قدیمی و زنگزده اسپرینگبنی را میپوشد. اما باران و رطوبت اتاق باعث میشود فنرهای فلزی لباس که به صورت مکانیکی قفل میشدند، ناگهان باز شوند و در بدن ویلیام فرو روند! ویلیام در میان درد و خونریزی، در داخل لباس جان میدهد. او سالها همانجا پوسیده میشود و روحش به لطف ماده مرموزی به اسم رمننت (Remnant) به لباس گره میخورد و تبدیل به هیولایی به اسم اسپرینگترپ (Springtrap) میشود. اینجاست که جمله معروفش معنی پیدا میکند:
«I always come back» (من همیشه برمیگردم).
🖤ᎦᎥᏒᏋ Ꮇፈ / ܦ̇ߊیܝ ߊܩܢܚܨ🔥
بعد نمیدونم چطوری بیدار نشن🗿
باید بیدار شن ک
قانون بازی اینه🗿