نمیتوانم بگویم چقدر غمگینم، گویا هزاران اسب جنگیِ زخمی، در سینهام به زمین افتادهاند.
مرا تبعید کن
میانِ حلقهیِ بازوانت
بگذار این سقوطِ باشکوه
دستهای تو باشد...
غمگینم میکرد؛ اما نمیتوانستم رهایش کنم. گمان میکردم او آخرین کسی است که در من حسی ایجاد میکند.
خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟
چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم