eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part70 آقاجون: جواد خان نوبت ماهم میشه، زمین گرده بابا جان. _اوه اوه خدا به دادم برسه. یه دور همی ساده انقد خوش گذشت و لبخند به لب مون آورد که اصلا دوست نداشتم ثانیه ها بگذرن. از خدا بابت همچین خوانواده ای شکر گزار بودم. شب موقعه خواب کمی با سعید صحبت کردم ولی هرکاری کردم خوابم نگرفت، به سرم زد برم پیش جواد شک داشتم بیداره یا نه ولی خب دلو به دریا زدمو از اتاق زدم بیرون.. تقه ی آرومی به در زدم که به ثانیه نکشیده جواب داد. با شنیدن صداش ذوق زده وارد اتاقش شدم، چون حرکتم یهویی بود و درو تند باز کرده بودم ترسید. با ترس لب زد: چیه، چیشده؟ نتونستم جلو خنده مو بگیرمو پقی زدم زیر خنده، وقتی مطمئن شد اتفاق خاصی نیوفتاده پوکر نگاهم کرد. _زهر اناااار، این چه طرزشه دیگه دلم ترکید. با خنده گفتم: خب من قبلش در زدم. به من چه که تو ترسویی. _اع اینجوریاست؟ پس من ترسوام؟ خنده مو کنترل کردمو گفتم: نفرمایید. شما تاج سری. _نچ نچ نچ با این زبونت خدا به داد سعید برسه، بیچاره. _خیلیم دلش بخواد، والا. https://eitaa.com/foglev
part71 _پس چی، دختر به این دسته گلی کجا میخواست پیدا کنه؟ اگه خواهر زادم نبودی طلاقتو میگرفتم خودم مختو میزدم. _دایییییییییی. _کوفت و دایی صد بار گفتم بهم نگو دایی،خوشم نمیاد... بعدشم مگه دروغ میگم؟ من همچین جذابی رو کجا میتونم پیدا کنم؟ _خجالتمون نده بابا. _بلخره حقیقت تلخه عزیزم. کوسن مبل رو پرت کردم سمتشو جیغ حرصی کشیدم: کاری میکنی آقاجون و مامانو بکشم اتاقت و تلافی کنن سرتا. _باشه، باشه غلط کردم، من میگم خدا به داد سعید برسه تو بگو نه، کی میتونه این همه جیغ جیغو تحمل کنه آخه؟ _خوبه همین الان ازم تعریف میکردی. _حرفمو پس میگیرم اصلا هم جذابو عاقل نیستی. پوف کلافه ای کشیدمو رفتم کنارش رو تخت نشستم : جواد بنظرت دارم کار درستی میکنم؟ وقتی دید هیچ شوخی تو لحنم نیست جدی شدو گفت: چه کاری دوردونه؟ _همین که داریم بدون اجازه مامان سعید عقد میکنیم. _تو راه کار بهتری سراغ داری؟ _نه ولی میترسم، میترسم آتیش خشمش بیشتر شعله ور شه. _ قربونت برم میدونی که اگه بخوای چیزیو بدست بیاری باید سختی هاشم بکشی، شاید اون سختی مدت طولانی کنارت باشه، ولی اگه بخوای تحمل نکنی و جا بزنی به هدفتم نمیرسی، اونجور باید تا آخر عمر حسرتشو بکشی. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 160هستیم..
_
part72 _آخه چقد ؟ تو که خودت شاهدی ما این مدت چقد زجر کشیدیم هنوزم درد تو تنمون مونده هنوزم مشکلمون حل نشده. _صبر کن درست میشه، نه میتونم بگم از هم بگذرین نه با اون شناختی که از مامان سعید دارم میتونم راضیش کنم، پس فقط بسپارید به خدا ایشالله با گذر زمان همه چیز درست میشه. واقعا با حرفاش دلگرم شدم.. لبخند تشکر آمیزی زدمو از جام بلند شدم. _خب بگوووو ببینم شما چی؟ عاشق هیچکس نشدی تا حالا خان دایی جان؟ بادی به غبغبه اش انداخت و گفت: تو چی فکر کردی پیش خودت من از در خونه پامو میزارم بیرون دخترا برام غش و ضعف میرن، کجای کاری؟ _برمنکرش لعنت، از بس جذاب و تودل برویی دخترا بهت امان نمیدن. 🥴 جفتمون خنده مون گرفته بود، از اینکه داشتمش و تو هر لحظه کنارم بود از خدا بابت وجودش سپاس گزار بودم. داشت صحبت میکرد که احساس کردم چشام دیگه باز نمیشه، خوابم گرفته بود بدجور... کم کم چشام بسته شدو دیگه چیزی نفهمیدم. با صدایی از خواب پریدم کمی که دقت کردم جوادو حین نماز خوندن دیدم. https://eitaa.com/foglev
part73 خیلی تعجب کردم اصلا فکرشم نمیکردم جواد نماز بخونه، تا حالا اصلا ندیده بودم این حرکت شو ... جواد اصلا اهل چیزای بدی نبود ولی واقعا توقع نداشتم.. خیلی دلم میخواست منم کنارش نماز بخونم اما خب شرایط شو نداشتم... تا نمازش تموم شد فورا رفتم کنارش نشستم:_قبول باشه آقا جوااااد، بگو ببینم کی باعث شده اینجور دست به دامن خدا بشی تا برم دستبوسیش؟ _وروجک تو چرا بیداری؟ نصف شبم از شیطونی دست برنمیداری؟ _جواب منو بده جواد خان. خنده ی ملیحی زدو گفت: هیچکی مگه قراره تا یه مشکلی برام پیش اومد نماز بخونم و خدارو صدا بزنم؟ _نه ولی خب... تا حالا ندیدم نماز بخونی فکر میکردم از اون پسرایی هستی که "میگن زندگی دوروزه بابا حال شو ببریم"... _من چیکار به اونادارم هرکی اعتقاد خودشو داره عزیزم، منم این راه رو انتخاب کردم. _ارع تو درست میگی هرکی اعتقاد خودشو داره ولی خب بیشتر آدما مخصوصا هم سنای خودمون به تنها چیزی که فکر نمیکنن همین راهیه که تو انتخاب کردی، اصلا بعضی از افراد برعکس تو به جای خدا به دوست و رفیق پناه میبرن. از اونا درخواست حل مشکل شون رو میکنن با اینکه میدونن جز ترحم هیچ کاری از دستشون برنمیاد. لبخند مهربونی زدو گفت: روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو خوانواده آقا رضا اینا بزرگ شدی. https://eitaa.com/foglev
part74 _ببین گلم بازم میگم هر کی اعتقاد و باور خودشو داره، خب اونایی که با رفیق شون بیشتر صمیمی ترن تا خدا شرایط مارو ندارن... شرایط ما طوریه که نمیتونیم با هرکسی رفیق بشیم و از جیک و پوک زندگیمون با خبر شون کنیم.. البته این دومی بستگی به شرایط نداره به عقل ادم بستگی داره که هر راز شخصی زندگی شو نباید برای هرکسی تعریف کنه،حتی اگه فکر کرد اون آدم براش راز نگهداره... ولی متاسفانه برعکس اون آدم خنجرشو محکم تر فروع میکنه تو قلب آدم... از نظر من اعتماد که آدما رو نابود میکنه حالا چه دوست چه غریبه.. خب غزل خانوووم قصد نداری بلند شی بریم بخوابیم؟ هم من باید برم شرکت هم شما دانشگاه داری خانم خانما.. با شنیدن حرفش مثل تیری که از چله دراومده باشه فورا بلند شدم، خواستم برم اتاقم بخوابم که با شنیدن صداش ایستادم:_کجاااا مگه نمیخوای بخوابی؟ _ خو دارم میرم بخوابم دیگه اگه اجازه رو صادر کنید. تک خنده ای کردو گفت: نمیخواد بیا همینجا بخواب که فردام بلند شدم بیدارت کنم باز خواب نمونی.. اتاق خودت بخوابی یادم میره. سری تکون دادم و رفتم کنارش دراز کشیدم به ثانیه نکشیده خواب رفتم. صبح که بیدار شدم بادیدن ساعت و جوادی که خوابه جیغ کوتاهی کشیدم.. با ترس بلند شد و فورا سرجاش نشست.. با صدای بلند گفتم: آقا جواااااد تو میخواستی منو بیدار کنی خودتم خواب موندییییی پاشو ساعت 9. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_
part75 عین فنر از جا پرید و تند سمت سرویس رفت.. به اتاقم رفتمو فورا حاضر شدم بدجور دیر شده بود... سریع رفتم پایین و داشتم سرمیز لقمه ی کوچیکی درست میکردم که جواد با عجله وارد آشپز خانه شد. روبه مامان لب زد:_مامان جان چرا بیدارمون نکردی؟ _چمیدونستم مادر فکر کردم امروز نمیخوای بری. حالا تو که مدیری اونجا چرا این همه عجله؟ _جلسه مهم دارم یه ربع دیگه باید اونجا باشم. آقاجون:_غزل؟ بابا امروز من خواستم بیدارت کنم تو اتاقت نبودی که.. تا خواستم حرف بزنم جواد زودتر گفت: آره بابا دیشب اومد اتاقم داشتم براش صحبت میکردم که دیدم خانوم خروپُفش رفته رو هوا. ضربه ی آرومی به بازوش زدمو غریدم: کووووفت از بس حرف زدی نفهمیدم کی خوابم برد. _معلوم بود تو چقد ساکت بودی. حرصی نگاهش کردم و چشم غره ای بهش رفتم.. آقاجون: دختر منو اذیت کردی نکردیا.. بسه پسر کم بخور جلسه ات دیر شدددددد. انگار جفتمون تازه یادمون افتاده که دیر مون شده، تیز بلند شدیم که باعث شد صندلی ها صدای بدی ایجاد کنن از بس مسیر حیاطو تند راه میرفتیم که چند بار سکندری خوردم. https://eitaa.com/foglev
part76 به خاطر اینکه خود جوادم عجله داشت اسنپ گرفتم و راهی دانشگاه شدم.. کلاسا هی میگذشت و من سعیدو نمیدیدم البته چیز غیر عادی هم نبود خیلی روزا نمیومد، حالا که حلما هم دیگه باهام ارتباط نمیگرفت و سعیدم که فقط برای کلاسای مهم میومد دانشگاه برام خیلی کسل کننده شده بود... گذری از بوفه عبور میکردم که حلما رو با همون پسره سیامک دیدم. خیلی تعجب کردم حلما با هیچ پسری آبش تو یه جوب نمیرفت.. کمی که جلوتر رفتم حلما نگاهش به من خورد اخمی رو صورتش نشست و با صورت خشمگین جلو اومد... دست و پامو گم کرده بودم صدای بلندش باعث شد همه نگاه ها رو ما باشه: هاااا، چیه؟ اومدی اینجا فضولی مننن؟ اصلا توقع چنین رفتاری رو نداشتم ازش... افتاده بودم به مِن و مِن. _ن. نههه همین. همینجور داشتم رد میشدم. _داشتی رد میشدی که اینجور زل زدی به من؟ چشام تا آخرین درجه گشاد شده بود. واقعا این حلماست؟ حلمایی که جز من با هیچکی صمیمی نمیشد؟! _حلما تو چرا اینجور شدی؟ رفتاری از من سر زده که باعث شده رفتارت باهام اینجور باشه؟ خب چیشده بهم بگو. _غزل برو، برو نزار بیشتر از این آبرو ریزی کنم. خیره خیره نگاهش میکردم که زد تخت سینه امو غرید: دِبرو دیگههههه. وایساده زل زده به من. https://eitaa.com/foglev