eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
87 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
_
part72 _آخه چقد ؟ تو که خودت شاهدی ما این مدت چقد زجر کشیدیم هنوزم درد تو تنمون مونده هنوزم مشکلمون حل نشده. _صبر کن درست میشه، نه میتونم بگم از هم بگذرین نه با اون شناختی که از مامان سعید دارم میتونم راضیش کنم، پس فقط بسپارید به خدا ایشالله با گذر زمان همه چیز درست میشه. واقعا با حرفاش دلگرم شدم.. لبخند تشکر آمیزی زدمو از جام بلند شدم. _خب بگوووو ببینم شما چی؟ عاشق هیچکس نشدی تا حالا خان دایی جان؟ بادی به غبغبه اش انداخت و گفت: تو چی فکر کردی پیش خودت من از در خونه پامو میزارم بیرون دخترا برام غش و ضعف میرن، کجای کاری؟ _برمنکرش لعنت، از بس جذاب و تودل برویی دخترا بهت امان نمیدن. 🥴 جفتمون خنده مون گرفته بود، از اینکه داشتمش و تو هر لحظه کنارم بود از خدا بابت وجودش سپاس گزار بودم. داشت صحبت میکرد که احساس کردم چشام دیگه باز نمیشه، خوابم گرفته بود بدجور... کم کم چشام بسته شدو دیگه چیزی نفهمیدم. با صدایی از خواب پریدم کمی که دقت کردم جوادو حین نماز خوندن دیدم. https://eitaa.com/foglev
part73 خیلی تعجب کردم اصلا فکرشم نمیکردم جواد نماز بخونه، تا حالا اصلا ندیده بودم این حرکت شو ... جواد اصلا اهل چیزای بدی نبود ولی واقعا توقع نداشتم.. خیلی دلم میخواست منم کنارش نماز بخونم اما خب شرایط شو نداشتم... تا نمازش تموم شد فورا رفتم کنارش نشستم:_قبول باشه آقا جوااااد، بگو ببینم کی باعث شده اینجور دست به دامن خدا بشی تا برم دستبوسیش؟ _وروجک تو چرا بیداری؟ نصف شبم از شیطونی دست برنمیداری؟ _جواب منو بده جواد خان. خنده ی ملیحی زدو گفت: هیچکی مگه قراره تا یه مشکلی برام پیش اومد نماز بخونم و خدارو صدا بزنم؟ _نه ولی خب... تا حالا ندیدم نماز بخونی فکر میکردم از اون پسرایی هستی که "میگن زندگی دوروزه بابا حال شو ببریم"... _من چیکار به اونادارم هرکی اعتقاد خودشو داره عزیزم، منم این راه رو انتخاب کردم. _ارع تو درست میگی هرکی اعتقاد خودشو داره ولی خب بیشتر آدما مخصوصا هم سنای خودمون به تنها چیزی که فکر نمیکنن همین راهیه که تو انتخاب کردی، اصلا بعضی از افراد برعکس تو به جای خدا به دوست و رفیق پناه میبرن. از اونا درخواست حل مشکل شون رو میکنن با اینکه میدونن جز ترحم هیچ کاری از دستشون برنمیاد. لبخند مهربونی زدو گفت: روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو خوانواده آقا رضا اینا بزرگ شدی. https://eitaa.com/foglev
part74 _ببین گلم بازم میگم هر کی اعتقاد و باور خودشو داره، خب اونایی که با رفیق شون بیشتر صمیمی ترن تا خدا شرایط مارو ندارن... شرایط ما طوریه که نمیتونیم با هرکسی رفیق بشیم و از جیک و پوک زندگیمون با خبر شون کنیم.. البته این دومی بستگی به شرایط نداره به عقل ادم بستگی داره که هر راز شخصی زندگی شو نباید برای هرکسی تعریف کنه،حتی اگه فکر کرد اون آدم براش راز نگهداره... ولی متاسفانه برعکس اون آدم خنجرشو محکم تر فروع میکنه تو قلب آدم... از نظر من اعتماد که آدما رو نابود میکنه حالا چه دوست چه غریبه.. خب غزل خانوووم قصد نداری بلند شی بریم بخوابیم؟ هم من باید برم شرکت هم شما دانشگاه داری خانم خانما.. با شنیدن حرفش مثل تیری که از چله دراومده باشه فورا بلند شدم، خواستم برم اتاقم بخوابم که با شنیدن صداش ایستادم:_کجاااا مگه نمیخوای بخوابی؟ _ خو دارم میرم بخوابم دیگه اگه اجازه رو صادر کنید. تک خنده ای کردو گفت: نمیخواد بیا همینجا بخواب که فردام بلند شدم بیدارت کنم باز خواب نمونی.. اتاق خودت بخوابی یادم میره. سری تکون دادم و رفتم کنارش دراز کشیدم به ثانیه نکشیده خواب رفتم. صبح که بیدار شدم بادیدن ساعت و جوادی که خوابه جیغ کوتاهی کشیدم.. با ترس بلند شد و فورا سرجاش نشست.. با صدای بلند گفتم: آقا جواااااد تو میخواستی منو بیدار کنی خودتم خواب موندییییی پاشو ساعت 9. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_
part75 عین فنر از جا پرید و تند سمت سرویس رفت.. به اتاقم رفتمو فورا حاضر شدم بدجور دیر شده بود... سریع رفتم پایین و داشتم سرمیز لقمه ی کوچیکی درست میکردم که جواد با عجله وارد آشپز خانه شد. روبه مامان لب زد:_مامان جان چرا بیدارمون نکردی؟ _چمیدونستم مادر فکر کردم امروز نمیخوای بری. حالا تو که مدیری اونجا چرا این همه عجله؟ _جلسه مهم دارم یه ربع دیگه باید اونجا باشم. آقاجون:_غزل؟ بابا امروز من خواستم بیدارت کنم تو اتاقت نبودی که.. تا خواستم حرف بزنم جواد زودتر گفت: آره بابا دیشب اومد اتاقم داشتم براش صحبت میکردم که دیدم خانوم خروپُفش رفته رو هوا. ضربه ی آرومی به بازوش زدمو غریدم: کووووفت از بس حرف زدی نفهمیدم کی خوابم برد. _معلوم بود تو چقد ساکت بودی. حرصی نگاهش کردم و چشم غره ای بهش رفتم.. آقاجون: دختر منو اذیت کردی نکردیا.. بسه پسر کم بخور جلسه ات دیر شدددددد. انگار جفتمون تازه یادمون افتاده که دیر مون شده، تیز بلند شدیم که باعث شد صندلی ها صدای بدی ایجاد کنن از بس مسیر حیاطو تند راه میرفتیم که چند بار سکندری خوردم. https://eitaa.com/foglev
part76 به خاطر اینکه خود جوادم عجله داشت اسنپ گرفتم و راهی دانشگاه شدم.. کلاسا هی میگذشت و من سعیدو نمیدیدم البته چیز غیر عادی هم نبود خیلی روزا نمیومد، حالا که حلما هم دیگه باهام ارتباط نمیگرفت و سعیدم که فقط برای کلاسای مهم میومد دانشگاه برام خیلی کسل کننده شده بود... گذری از بوفه عبور میکردم که حلما رو با همون پسره سیامک دیدم. خیلی تعجب کردم حلما با هیچ پسری آبش تو یه جوب نمیرفت.. کمی که جلوتر رفتم حلما نگاهش به من خورد اخمی رو صورتش نشست و با صورت خشمگین جلو اومد... دست و پامو گم کرده بودم صدای بلندش باعث شد همه نگاه ها رو ما باشه: هاااا، چیه؟ اومدی اینجا فضولی مننن؟ اصلا توقع چنین رفتاری رو نداشتم ازش... افتاده بودم به مِن و مِن. _ن. نههه همین. همینجور داشتم رد میشدم. _داشتی رد میشدی که اینجور زل زدی به من؟ چشام تا آخرین درجه گشاد شده بود. واقعا این حلماست؟ حلمایی که جز من با هیچکی صمیمی نمیشد؟! _حلما تو چرا اینجور شدی؟ رفتاری از من سر زده که باعث شده رفتارت باهام اینجور باشه؟ خب چیشده بهم بگو. _غزل برو، برو نزار بیشتر از این آبرو ریزی کنم. خیره خیره نگاهش میکردم که زد تخت سینه امو غرید: دِبرو دیگههههه. وایساده زل زده به من. https://eitaa.com/foglev
part77 بادم خالی شده بود، تو دلم بد جور طوفان به پا شده بود، الان فقط به یه آرامش احتیاج داشتم،" سعید "اون تنها کسی بودکه میتونست سرزنده ام کنه.. ولی خب با این همه مشغله ای که داشت اصلا دلم نمیخواست منم بشم قوز بالا قوز... ای کاش آدمای عاشق فقط تظاهر به عشق نداشته باشن، باطن شونم سرشار از محبت باشه... میدونستم کارش زیاده ولی نه در این حد که از حال و احوال هم بیخبر باشیم... بیخیال بقیه کلاسا شدم و تصمیم گرفتم برم پیش مامان شهین. دلم بد جور واسشون لک زده بود. وقتی که رسیدم محکم بغل.ش کردم انگار میتونستم با اون آغوش دردامو از یاد ببرم.. مامان وقتی متوجه شد حال ندارم لبخند مهربونی زدو گفت: من که میدونم دختر مامان یه چیزیش هست و نمیخواد بگه ولی مامان جان هرچیزیم که شده نبینم امید تو به خدا از دست بدی.. اون دختری که من بزرگ کردم خیلی قویه مطمئن باش اگه قرار بود از پسش برنیای خدا سر راهت قرارش نمیداد پس همه چی رو بسپار به اون بالا سری... انگار منتظر همین حرفا بودم که بغضم بترکه، اشکم که چکید مامان اخم شیرینی کرد و اشکمو پاک کرد: اعععع مامان جان، گریه نکن دیگه غزل من انقد لوس بود که خودمم نمیدونستم؟ لبخند کم رنگی زدمو گفتم: غزلت کم مشکل نداره ها... خودمم تعجب میکنم چطور تا اینجا دوام آوردم. https://eitaa.com/foglev
_
part78 _عوضش غزلم دختر خیلی قوییه... میخوای به منم بگی چیشده؟ شاید تونستیم باهم حلش کنیم.. _هیچی مامان فقط برام دعا کن. _چشم قربونت بشم بزار برات یه چایی بریزنم بخوریم تا باباتم میاد خیلی دلش برات تنگ شده بود.. بعد خوردن چای چند دقیقه ای موندم تا باباهم اومد بادیدن اونم آرامشم چند برابر شد.. دیگه قصد رفتن کردم که بابا هرچقد اصرار کرد برسونتم اجازه ندادم، میدونستم خودشم خسته ست و عمارتم به اینجا دوره.. توراه بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم سعید فورا تماسو وصل کردم. _سلام خانم خانما خوبی عزیزم؟ _سلام عزیزم تو خوبی؟... وقتی متوجه شد صدام بی حاله ازم دلیلش رو پرسید... بدون هیچ کم و کاستی جریان حلما و سیامک و براش توضیح دادم .. وانگار که فقط کلمه "سیامک" رو شنیده باشه.. _ببینم اون پسره چیزی نگفت بهت که؟ مزاحم که نشد؟ نگرانی شو درک میکردم اما دغدغه اصلی من سیامک نبود‌، و ای کاش اونم اینو درک میکرد. وقتی بیشتر براش توضیح دادم و متوجه شد سیامک کاری نکرده خیالش راحت شد.. ولی بازم حرفی از مشکل اصلی من نزد.. ترجیح دادم دیگه راجبش نه فکر کنم نه با کسی اشتراک بزارم چون میدونستم برای هیچکی مهم نیست. وقتی رسیدم عمارت ساعت 5شده بود و همه خونه بودن. تعجب کردم چرا تا الان کسی زنگ نزده بابت تاخیرم. https://eitaa.com/foglev
part79 وقتی با همه سلام و احوالپرسی کردم و از جواد پرسیدم گفت: آقا رضا زنگ زد گفت که اونجا بودی.. نگرانت شده بود گفت هروقت رسیدی بهش زنگ بزنیم.. آهانی گفتمو راهی اتاق شدم.. برای سپیده پیامی دادم با این مضمون«سلام عزیزم، به بابا بگو رسیدم، نگران نباشه.» سردرد لعنتی امونمو بریده بود.. تازه چشام گرم خواب شده بود که تقه ای به در خورد.. جواد وارد اتاق شد و اومد کنارم رو تخت نشست. _غزل چیزی شده؟ از وقتی که رسیدی یه راست اومدی اتاقت اتفاقی افتاده عزیزم؟ آقاجون اینام نگرانت شدنا. لبخند کم رنگی زدمو لب زدم: نه. چیزی نیست یکم سرم درد میکنه، بهشون بگو نگران نباشن چند دقیقه دیگه میام پایین. _سعید زنگ زده بود بهم. عین برق گرفته ها سیخ نشستم و منتظر بهش چشم دوختم. _خببب _خب به جمالت حرفای مردونه بود لزومی نداره شما بدونی عزیزم. _اععععع اذیت نکن بگوووو میرم به خودش زنگ میزنمااااا. _ببین فقط در این حد میتونم بگم که مامانش نقشه هایی کشیده برات، ازم خواست توروراضی کنم چند روز نری دانشگاه و اینا... مات بهش خیره موندم دیگه بیشتر از این میخواست بلا سرمون بیاره؟ من دیگه زیر بار این امتحان خدا نمیتونستم دوام بیارم. https://eitaa.com/foglev