eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم..
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
part168 بعد چند دقیقه صدای در اومدو خبر از رفتنش میداد .. فوری از زیر پتو بیرون اومدمو پرده رو کنار زدم ،هنوز همونجا بودو تکون نخورده بود ...از خونه کمی دور تر پارک کرده بود که تو دید نباشه . میترسیدم جواد ببینتش و دوباره کتک کاری راه بندازه ... دیروز وقتی از پشت در سالن نگاهش میکردمو اونجور التماس میکردو کتک میخورد جونم میرفت .. صدای التماس ها و فریاد هاش هنوز تو گوشم بودو مغزمو خراش مینداخت .. ماشین جوادو دیدم که از خونه خارج شد... میدونستم بخاطر جواده که قدم از قدم برنمیداره و دست بردار شده . همین که ماشین جواد دور شد ..پیاده شدو سمت در پاتند کرد. وضعیتش اصلا خوب نبود و کلافه گی و غم ازش می بارید . استرس تموم جونمو گرفت نمیدونستم درو به روش باز میکنن یا نه ...فوری پاتند کردم سمت پایین و صدای زنگ آیفون گوشمو پر کرد ..پشت هم زنگ میزدو فکر هیچی نبود . مامان آرام از آشپزخانه بیرون اومدو تا منو دید اشک تو چشماش جمع شد ... _بلخره اومدی بیرون نازدونه ام ،نمیگی منِ پیر زن دق میکنم صورت ماه تو نبینم . حرکتی نمیکردم و فقط اشک میریختم . مامان آرام کلافه از صدای پی در پی زنگ آیفون سمتش رفت ..خشمگین وبا صدای بلند غرید : _تو اینجا چیکار میکنیییی ؟صدبار بهت نگفیتم اینجا پیدات نشههه ؟ببین پسر جان یه بار دیگه اینجا پیدات شه خودم تحویل مامور میدمت ..حالیت شد که . آیفون رو گزاشت و به ثانیه نکشیده دوباره صداش بلند شد .. قبل اینکه دوباره بَرش داره از برق کشیدمش و سمت مبل قدم برداشتم. چند دقیقه ای گذشت که طاقت نیاوردم و سمت پنجره قدم برداشتم . پشت در نشسته بودو سرش پایین بود ،از دیدن شونه هایی که میلرزید و نشون از گریه کردنش میداد دلم گرفت وقلبم تیر کشبد. https://eitaa.com/foglev
part169 ناخودآگاه سمت در کشیده شدم ..میدویدم و به هیچی فکر نمیکردم ،وقتی چشمای گریون شو تصور میکردم دنیا رو سرم خراب میشد ..اما با یاد آوری خودم وسط راه ایستادم . پس چرا اون چشمای گریون مو نمیدید ،چرا اون زخمی که میزد چشمش نمیومد چرا اون صدای شکستن قلبمو نمیشنید ... پشیمون از رفتن سربه زیر و آروم از در فاصله گرفتم که صدای دادو بیداد گوشمو پر کرد ..ترسیده نزدیک در شدم که با شنیدن صدای جواد استرس تموم جونمو گرفت ،میترسیدم دوباره زیر مشت و لگدش بگیره این دفعه دیگه بهش رحم نکنه .. وقتی صداها بالا تر گرفت بی صبرانه گوشه درو باز کردمو بیرونو دید زدم ..با سعیدی مواجه شدم که داغون بود و نگاهش به من بود ... انگار باور نداشت که منم ..بعد چند دقیقه که به خودش اومد پا تند کرد سمت در ،تا اومدم به خودم بجنبم و درو ببندم پاشو لای در گزاشت. اصلا طاقت دیدن همچین صحنه ای رو نداشتم ..اومدم برم که از لبه ی آستینم گرفت. ضجه هاش دل سنگم آب میکرد ،داشتم میمردم برای کسی که اینجور از پا در اومده بود . _دارو ندارم ، نگاهم کن ،غلط کردم ،دارم دق میکنم توروخدا نگاهم کن ، باهام حرف بزن . منِ لعنتی صداتو بشنوم .. هردمون اشک میریختیم و هق هق مون گوش جفت مون رو پر کرده بود . تا خواست دوباره حرف بزنه ،خودمو از جلو چشماش دور کردمو سمت خونه پا تند کردم. متوجه شدم که خواست دنبالم بیاد اما جواد جلوشو گرفته مانعش شده . از صدای التماساش که تو گوشم بود دیوونه شده بودم گریه میکردمو مامان اینام پا به پام غصه میخوردن و اشک میریختن ..آقاجون اشک میریخت و برام پناهی شده بود که آرامش توش موج میزد .. جواد داغون بود و خون، خون شو میخورد ،هیچ وقت این حجم از عصبانیتو ازش ندیده بودم به گفته خودش فکر میکرد بی غیرته که گزاشته این وضع برامون پیش بیاد . https://eitaa.com/foglev
رمضان است و تو هستی چه کنم با این درد ، ماه ‌ِمن یک طرف و ماه ‌ِخدا یک طرف است .🤍🌙
part170 اما هیچ وقت همچین فکری سرم نیومد ،هیچ کدوم شون رو تقصیر کار نمیدونستم جز سعید ..سعیدی که گول حرف های دیگران رو خورده بود .. نمیدونستم رفته یا الانم پشت دره اون برخوردی که جواد باهاش کرد ،هرکی جز سعید بود مطمئناً از ترسشم که شده بود این ورا پیداش نمیشد .. نمیدونم شایدم من الکی بزرگش میکردم و بهش دلخوش میشدم ولی جرات شو دوست داشتم ..اینکه اینجور تلاش میکرد دوباره بهم برگرده کمی فقط کمی برف های رو قلبم رو پاک میکرد. از جمع بیرون اومدمو سمت اتاقم قدم برداشتم .. وقتی به بچه ای که بی گناه سقط شده بود فکر میکردم جیگرم خون میشد و برای برنگشتن به سعید مصمم تر میشدم . هرچی فکر میکردم دلیلی برای برگشتم نمیدیدم. وقتی جواد با دکترم صحبت کرده بود قرار شد همین فردا پیشش بریم و دوره های شیمی درمانی رو ادامه بدیم . جواد تصمیمش برای طلاقم قطعی شده بودو اصرار میکرد هرچه زودتر جدا شیم. دلم طاقت نمیاورد ازش دور شم ، توزندگیم هیچ وقت نتونسته بودم برای خودم تصمیم بگیرم و همین قدر ساکت میموندم و چیزی نمی گفتم نمیدونم شاید اینم یه بدبختی دیگه از زندگیم بود و باعث میشد همیشه سردرگم و بلاتکلیف باشم .. شب شده بودو حتی برای نهارم پایین نرفته بودم ..تو خونه سعید انقد گشنگی کشیده بودم که عادت کرده بودم و کم اشتها شده بودم . دست خودم نبود که انقد اونام حرص میدادم ،واقعا دیگه دلم مثل گلی پژمرده شده بودو سرزنده نبود . آخر شب بودو اتاق تاریک کنار پنجره نشسته بودم که با چراغ هایی که به چشَم زد کلافه پرده رو کنار زدم که با ماشین سعید روبرو شدم . متعجب پنجره رو باز کردم که صدای موزیک غمگینی که گزاشته بود تا اینجا میومدو خودشم سرش رو فرمون بود ..یه تیشرت به تن کرده بودو هوا سرد بود، . وباز هم دیدن غم و شونه های لرزیده اش دل مو کباب کرد ..نه میتونستم صداش کنم نه میتونستم اجازه بدم همینجا بمونه و از سرما و غم نابود شه . نگران بی توجه به بستن پنجره پایین رفتمو با گشتن های فراوان از دفترچه تلفن شماره آیلارو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد. https://eitaa.com/foglev
part171 صدای ترسیده اش تو گوشم پیچید .. _الو غزل؟خودتی ؟ توروخدا جواب بده داداشم نیست ..داریم دیوونه میشیمم.. و شروع کرد گریه کردن .. _گریه نکن سعید اینجاست ..یعنی جلو دره ،هوا خیلی سرده ،زود خودتو برسون اینجا . بدون خداحافظی قطع کرد... با عجله به اتاق رفتم و دوباره از پشت پنجره سرک کشیدم . رو زمین نشسته بودو به ماشینش تکیه داده بود . جیگرم واسش خون شده بود،دعا دعا میکردم آیلار سریعتر برسه و از این وضع نجاتش بده . بعد چند دقیقه ماشین ناشناسی سر رسیدو چند مرد غریبه بیرون اومدند متعجب پنجره رو بیشتر باز کردم که برق چاقوی تیزی که دست یکی شون بود هوش از سرم پروند .. سعید خودشم ترسیده بودو بلند شده بود .. فورا شالی رو سرم انداختم و بدون معطلی سمت اتاق جواد پا تند کردم... با جیغ و سروصدا از خواب بیدارش کردم . میدویدم سمت بیرون و اونم هاج و واج دنبالم . تا به در رسیدم چوبی از کنار درختا برداشتم و فورا درو باز کردم .. سعیدتا منو دید بی توجه بهشون به جلو قدم برداشت که به سرعت ریختن دورش . با دیدن جواد که وحشیانه سمت شون قدم برمی داشت ترسیده جلو رفتم که از فرصت استفاده کردو چوب دستمو کشید . انگار برق بهش وصل کرده باشن می زد و به هیچکدوم شون رحم نمیکرد ..همسایه ها از پنجره زل زده بودن بهمون و حتی برای ختم دعوا هم پیش قدم نشدن .. ترسیده و داغون سوار ماشین شون شدن و رفتن .. جواد با اخم نفس نفس به سعید زل زده بودو هیچی نمیگفت ..میترسیدم بین این دوتا هم دعوا بیوفته .. مچ دست جوادو گرفتم و به داخل هولش دادم . به جلوی در که رسیدیم جواد برگشت سمتش و غرید . _یه بار دیگه اینجا ببینمت تیکه بزرگت گوشته ،حواستو جمع کن دیگه جلو چشمم آفتابی نشی .. منتظر احضاریه دادگاه هم باش به همین زودیا از هم جدا میشین . حواسم بهش بود که تا اسم دادگاه اومد رنگش پرید ..جواد قدم از قدم برنداشته بودکه پا تند کرد سمت شو مچ دست شو گرفت . التماساش کاری میکرد خودم با پای خودم برگردم کنار شو تمام بدی هاشو فراموش کنم اما وقتی به گذشته هم فکر میکردم سرسختانه جلو این تصمیم رو می گرفتم . https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی.🌱
part172 جواد با عصبانیت جلوش ایستاد وبه هیچ صراطی مستقیم نبود.. برای اینکه بیشتر از این گریه هاشو نبینم رفتم خونه و درم بستم ..پشت در نشستم و چشمه ی اشکم جوشید..جواد روبروم ایستادو کلافه سرشو تو دستاش گرفت . _آخه من چیکار کنم ؟ اینطوری عذابت داده بعد براش آبغوره هم میگیری ! تو دلت به چیه این داره میسوزه دختر،کم بلا سرت آورده؟پچه تو نکشته ؟ عذابت نداده ؟ کم ساده باش عزیز من . با شنیدن حرفاش گریه هام بیشتر شد ..بچه ی عزیز من ، کسی که بچه خودشم بوده وبهش رحم نکرده ‌بیشتر دلم برای پچه ی بیگناهم میسوخت تا خود مظلومم . ..حرفای جواد فقط متقاعد کردن من بود برای برنگشتن اما جواب قلبمو چی میدادم ،میگفتم هیچی حالیش نمیشه و با شنیدن اسمش ضربان قلبم بالا میره ؟چی میگفتم ... انگار متوجه شد که از حرفاش چیزی نمی فهمم و کلافه حرف شو قطع کرد . چشمامو بستم و به فکر فرو رفتم. با فکر به آیلار اخمی رو صورتم نشست .. من باهاش تماس گرفته بودم و تا الان نیومده بودن نگران بلند شدم که جواد کلافه تر شد. _باز چیه ؟! _من با آیلار تماس گرفته بودم بیاد دنبال سعید پس چرا پیداش نشد؟ کمی چشاش رو دور تا دوراتاق چرخوندو سریع بلند شد ..متعجب دنبالش راه افتادم که کنار پنجره ی اتاقم رفت و پرده رو کنار زد ...بعد چند ثانیه کلافه برگشت سمتم . _این پسره که هنوز اینجاست ..کی زنگ زدی ؟پس چرا نیومدن؟ شونه امو بالا انداختم که همونجا نشست. /_این نفهم آخر کار دستمون میده ،مثلا که چی الان راه افتاده اومده اینجا چند نفرو علاف خودش کرده .رسما این پسره عقل تو کلش نیست . ناراحت نجوا کردم : _الان با گفتن این حرفا چی درست میشه ..یه کاری کن میترسم اتفاقی براشون پیش اومده باشه ...سعیدم که دست خودش نیست همه ی این اتفاقا ،گولش زدن . نگاه خشمگینی بهم انداخت وحینی که از اتاق خارج میشد نجوا کرد . _بخدا با شنیدن حرفات آدم دلش میخواد کله شو بکوبه دیوار . https://eitaa.com/foglev
part173 خودمم میدونستم حرفام احمقانه ست و فقط به خاطر آروم شدن دلمه که اینار به زبون میارم اما چاره چی بود، ازنا امیدی خسته شده بودم و اینجور خودمو دلداری میدادم .. بعد چند تماسی که با آیلار گرفتیم متوجه شدیم ماشینش وسط راه خراب شده و منتظر آژانسِ ..جواد کلافه شده بود و رفتار های عجیبی از خودش در میاورد. هنگ بودم از رفتاراش ،جواد اصلا آدمی نبود که سر هر موضوعی انقد عصبی شه و خود خوری کنه .. بعد چند دقیقه که پشت پنجره سپری کردم.. آیلار و دیدم که از آژانس پیاده شدو بعد کلی حرف زدن راضی شدن برن ‌. سعید به ظاهرحالش انقد بد بود که نتونم تا صبح بخوابم و سردرد امون مو ببره . ساعت ۱۰ صبح بود که جواد به زور راضیم کرد تا بریم پیش دکتر..اصلا دلم رضا نبود و کلی غر زدم اما به هیچی توجه نمیکرد و مرغش یه پا داشت. تا سوار ماشین شدیم و ریموت درو زد قیافه پژمرده سعید جلومون ظاهر شد . حیرت زده نگاهش کردم ..اصلا سعید روبرومو باور نداشتم..تو پژمرده ترین حالت ممکن بود واز چندساعت پیش که دیدمش اوضاعش بدتر شده بودو یه آدم دیگه .. از بینیش خون میومد و موهاش تو صورتش ریخته بود ... به حدی وضعش نگران کننده شده بود که جواد فورا پیاده شدو به طرفش پا تند کرد . بی معطلی پیاده شدمو سمت شون رفتم ، با کمک جواد سعید به سختی رو پله های حیاط نشست . حالش اصلا خوب نبود و نفس هاش به زور بالا میومد ..نگاهش رو به من دوخت و لبخند کم جونی زد .. تا اومد حرف بزنه در بی امون کوبیده میشدو صدای گریه های آیلار تا اینجا هم میومد . تادرو باز کردم فوری خودشو انداخت داخل و تا چشمش به سعید خورد با سرعت برق و باد از جلو چشام دور شد.. اصلا نمیدونستم چخبره ،برای چی سعید این شکلی شده .. کلی سوال تو مغزم بودو برای هیچکدوم شون هم جوابی پیدا نمیشد. کنارشون ایستادم که آیلار به زانو افتادو و چشمه ی اشکش جوشید. چند دقیقه ای تو همون حالت موند که برگشت سمتم و با چشای اشکی خیره ام شد . آیلار: ببین غزل جانم ببین قربونت برم از وقتی که از اینجا بردمش تو انبارِ خونه خودشو شکنجه داده و با کابل افتاده جون خودش ..بخدا داره خودشو زجر میده تا هم سطح تو بشه . https://eitaa.com/foglev