eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی.🌱
part172 جواد با عصبانیت جلوش ایستاد وبه هیچ صراطی مستقیم نبود.. برای اینکه بیشتر از این گریه هاشو نبینم رفتم خونه و درم بستم ..پشت در نشستم و چشمه ی اشکم جوشید..جواد روبروم ایستادو کلافه سرشو تو دستاش گرفت . _آخه من چیکار کنم ؟ اینطوری عذابت داده بعد براش آبغوره هم میگیری ! تو دلت به چیه این داره میسوزه دختر،کم بلا سرت آورده؟پچه تو نکشته ؟ عذابت نداده ؟ کم ساده باش عزیز من . با شنیدن حرفاش گریه هام بیشتر شد ..بچه ی عزیز من ، کسی که بچه خودشم بوده وبهش رحم نکرده ‌بیشتر دلم برای پچه ی بیگناهم میسوخت تا خود مظلومم . ..حرفای جواد فقط متقاعد کردن من بود برای برنگشتن اما جواب قلبمو چی میدادم ،میگفتم هیچی حالیش نمیشه و با شنیدن اسمش ضربان قلبم بالا میره ؟چی میگفتم ... انگار متوجه شد که از حرفاش چیزی نمی فهمم و کلافه حرف شو قطع کرد . چشمامو بستم و به فکر فرو رفتم. با فکر به آیلار اخمی رو صورتم نشست .. من باهاش تماس گرفته بودم و تا الان نیومده بودن نگران بلند شدم که جواد کلافه تر شد. _باز چیه ؟! _من با آیلار تماس گرفته بودم بیاد دنبال سعید پس چرا پیداش نشد؟ کمی چشاش رو دور تا دوراتاق چرخوندو سریع بلند شد ..متعجب دنبالش راه افتادم که کنار پنجره ی اتاقم رفت و پرده رو کنار زد ...بعد چند ثانیه کلافه برگشت سمتم . _این پسره که هنوز اینجاست ..کی زنگ زدی ؟پس چرا نیومدن؟ شونه امو بالا انداختم که همونجا نشست. /_این نفهم آخر کار دستمون میده ،مثلا که چی الان راه افتاده اومده اینجا چند نفرو علاف خودش کرده .رسما این پسره عقل تو کلش نیست . ناراحت نجوا کردم : _الان با گفتن این حرفا چی درست میشه ..یه کاری کن میترسم اتفاقی براشون پیش اومده باشه ...سعیدم که دست خودش نیست همه ی این اتفاقا ،گولش زدن . نگاه خشمگینی بهم انداخت وحینی که از اتاق خارج میشد نجوا کرد . _بخدا با شنیدن حرفات آدم دلش میخواد کله شو بکوبه دیوار . https://eitaa.com/foglev
part173 خودمم میدونستم حرفام احمقانه ست و فقط به خاطر آروم شدن دلمه که اینار به زبون میارم اما چاره چی بود، ازنا امیدی خسته شده بودم و اینجور خودمو دلداری میدادم .. بعد چند تماسی که با آیلار گرفتیم متوجه شدیم ماشینش وسط راه خراب شده و منتظر آژانسِ ..جواد کلافه شده بود و رفتار های عجیبی از خودش در میاورد. هنگ بودم از رفتاراش ،جواد اصلا آدمی نبود که سر هر موضوعی انقد عصبی شه و خود خوری کنه .. بعد چند دقیقه که پشت پنجره سپری کردم.. آیلار و دیدم که از آژانس پیاده شدو بعد کلی حرف زدن راضی شدن برن ‌. سعید به ظاهرحالش انقد بد بود که نتونم تا صبح بخوابم و سردرد امون مو ببره . ساعت ۱۰ صبح بود که جواد به زور راضیم کرد تا بریم پیش دکتر..اصلا دلم رضا نبود و کلی غر زدم اما به هیچی توجه نمیکرد و مرغش یه پا داشت. تا سوار ماشین شدیم و ریموت درو زد قیافه پژمرده سعید جلومون ظاهر شد . حیرت زده نگاهش کردم ..اصلا سعید روبرومو باور نداشتم..تو پژمرده ترین حالت ممکن بود واز چندساعت پیش که دیدمش اوضاعش بدتر شده بودو یه آدم دیگه .. از بینیش خون میومد و موهاش تو صورتش ریخته بود ... به حدی وضعش نگران کننده شده بود که جواد فورا پیاده شدو به طرفش پا تند کرد . بی معطلی پیاده شدمو سمت شون رفتم ، با کمک جواد سعید به سختی رو پله های حیاط نشست . حالش اصلا خوب نبود و نفس هاش به زور بالا میومد ..نگاهش رو به من دوخت و لبخند کم جونی زد .. تا اومد حرف بزنه در بی امون کوبیده میشدو صدای گریه های آیلار تا اینجا هم میومد . تادرو باز کردم فوری خودشو انداخت داخل و تا چشمش به سعید خورد با سرعت برق و باد از جلو چشام دور شد.. اصلا نمیدونستم چخبره ،برای چی سعید این شکلی شده .. کلی سوال تو مغزم بودو برای هیچکدوم شون هم جوابی پیدا نمیشد. کنارشون ایستادم که آیلار به زانو افتادو و چشمه ی اشکش جوشید. چند دقیقه ای تو همون حالت موند که برگشت سمتم و با چشای اشکی خیره ام شد . آیلار: ببین غزل جانم ببین قربونت برم از وقتی که از اینجا بردمش تو انبارِ خونه خودشو شکنجه داده و با کابل افتاده جون خودش ..بخدا داره خودشو زجر میده تا هم سطح تو بشه . https://eitaa.com/foglev
تا زمستان نگذرد، گندم نمی‌روید ز خاک قد کشیدن‌‌های ما پاداشِ جان فرسودن است!
part174 سرمو پایین انداختم و اشکم چکید ..چی میگفتم .نه میتونستم بگم فراموشش کردمو دیگه نمیخوامش نه میتونستم به همین زودیا ببخشمش.. تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم . تا جواد خواست چیزی بگه سعید با ضرب بلند شد... ..چشاش کاسه ی خون بودو صورتش رنگ و رو رفته . _عزیزم ، نگام کن ،دارم میمیرم ..دیگه نمیکشم ،منو با نبودنت امتحان نکن ،من که گفتم بدون تو میمیرم ،بدون تو نفس نمیکشم .. چرا نفس مو ازم گرفتی . حرفش تموم نشده افتادوچشاش بسته شد . وحشت زده کنارش نشستم و با جیغ جوادو صدا زدم .. تارسوندیمش بیمارستان تو خواب ناواضح حرف میزدو صدام میکرد . هرلحظه که حالش بدتر میشد اشکم بیشتر میچکیدو سردرد جان مو میگرفت. . به جایی رسیده بودم که بینیم خونریزی کرده بودو خیال بند اومدنم نداشت. چند ساعتی بود که سعیدو به بیمارستان رسونده بودیم و خداروشکر خطر رفع شده بودو سکته رو رد کرده بود .. اصلا فکر نمیکردم در این حد حالش بد باشه و تا مرز سکته رفته باشه . دکترش میگفت باید امشبم بمونه و تحت مراقبت باشه . به خاطر مسکن هایی که بهش تزریق کرده بودن هنوزم خواب بود. بالاسرش نشسته بودم خیره اش بودم ..جوادو آیلار بیرون بودن اجازه ورود به اتاق رو نداشتن . چقد تو این چند روز شکسته شده بود ... به افتضاح ترین حالت ممکن کلی زخم رو بدنش بودو رد کابل روتنش مونده بود . انتظار این همه شکنجه رو نداشتم که رو خودش انجام بده ..مطمئن بودم پشیمونه و داره تو این پشیمونی میسوزه ..اما پس من چی . زخم من چی ..قلب خورد شده ام ..عروسی که برام عزا شده بود ...اونا چی ؟ یعنی به همین زودی باید ازش میگذشتم .همین زودی بی رحمی هاشو از یاد میبردم. https://eitaa.com/foglev
part175 با تکون خوردن چشماش ترسیده بلند شدم برم که با صدا زدنش از جا پریدم ‌. مظلومانه ازم میخواست کنارش بمونم و جایی نرم . با معصومیتی که تو چشماش بود نتونستم خواستشو پس بزنمو کنارش رو صندلی جا گرفتم . گریه هاش به دلم چنگ مینداخت و باعث میشد اشک منم دربیاد . _ببین قشنگم ، بخدا پشیمونم ،نفهمی کردم ..عزیزمن بزار بهت توضیح بدم. با شنیدن جمله آخرش ناخواسته عصبی از جا بلند شدمو صدامو بردم بالا. _چیو توضیح بدیییی؟ اینکه دست یکی دیگه رو گرفتی آوردی جلو چشام بهش محبت کردی اونو فراموش کنمممم؟کدومو فراموش کنم لامصب توهین هایی که بهم کردییییییی ،یا بچه ای که ... از به زبون آوردن اسم بچه وحشت زده سرجام قفل کردم . مشکوک و با چشمای ریز شده نگاهم میکرد .. نیم خیز شدو اخم رو صورتش جا خشک کرد. نمیدونستم چطور جمع کنم گند کاری مو اصلا دلم نمی خواست هنوز بفهمه قضیه بچه رو ..فشاری که خودش تحمل میکرد زیادی بودو قضیه بچه ام میفهمید به کل نابود میشد . _ت.تو چی گفتی؟ ترسیده سرمو تکون دادم ..لال شده بودم و هیچی از زبونم در نمیومد .. پاتند کردم سمت در که با عربده ی سعید از جا پریدم ..متعجب سمتش برگشتم که چشاش اشکی شدو دستشو به نشونه تسلیم بالا برد. _ب.ببخشید ..توروخدا بگو بچه چی ؟قضیه بچه چیه ؟ دلو به دریا زدمو گفتم ،از بچه اش ، ..بچه ای که مصبب مرگش شده .. لحظه به لحظه بی حال تر میشد. کنار تخت افتادو سرم از دستش کشیده شد .. با چشای گریون روبروش نشستم و مظلومانه نجوا کردم . _بچه ی من فقط هفت هفته اش بود نامرد ..تو چرا نزاشتی من توضیح بدم تو چرا بی رحمانه قضاوتم کردی ... هرچی میکشی حقته سعید از برنگشتن من تا بچه ی سقط شده مون ..فقط تقصیر خودت. هرکاریم کنی دیگه مثل قبل دوست ندارم ..آب ریخته رو دیگه نمیشه جمعش کرد سعید خان. https://eitaa.com/foglev
part176 بی توجه به حال بدش بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ..از چشام اشک میبارید و جلو چشامو تار کرده بود .. جواد و آیلار بیرون نشسته بودن و تا این قیافه مو دید سریع بلند شدو به سمتم اومد... دهانش به حرف زدن باز شد که به نشانه سکوت دستمو بالا بردم..ساکت شدو سرشو پایین انداخت . دلم برای این طفلکی هام میسوخت ..سرگردان من بودن و فکر شون پر از اتفاقات گذشته ی من . چندی روزی گذشت و تو این چند وقت آب شدن سعیدو جلو چشام دیدم .. وقت و بی وقت جلو خونه پیداش میشدو از آیلار میشنیدم که چند باری زیر سرم رفته. جواد از خر شیطون پایین بیا نبودو حرف اول و آخرش طلاق بود . خودمم نمیدونستم با خودم چند چندم دلم میگفت برم و زندگی رو از نوشروع کنیم عقلم خلاف اون راه میرفت. جواد وقت دادگاه گرفته بودو چند روز دیگه وقت مون بود ..استرس بدی به جونم افتاده بود با خودم میگفتم اگه جدابشیم دق میکنم . ولی برگشتنمم نمی‌خواستم . خبر رسیده بود رویا تو اون سفر خارجی که رفته گم و گور شده و مامور های Interpol هم پیداش نمیکنن . مامان سعیدم بیمار شده بودو کنج خونه افتاده بود .. خیلی کنجکاو بودم بدونم مامانش از کاراش پشیمونه یانه.. یعنی عذاب وجدانش به خاطر کارا و نقشه هاش به درد نیومده ..؟ فردای همون روز با اصرار های جواد به دکتر رفتیم و قرار شد از پس فردا شیمی درمانیم رو شروع کنم . با تقه ای که به در خورد دست از افکارم کشیدم بعد چند ثانیه جواد تو چهار چوب در نمایان شد کنارم نشست و زل زد به چشام . حس میکردم چیزی میخواد بگه و برای گفتنش تردید داره . کمی به لکنت افتادو با سر پایین افتاده به حرف اومد . _ببین غزل جان چیزی که میگم فقط درباره ی توعه ..وخودت باید درموردش تصمیم بگیری ،منم هیچ کاره ای نیستم فقط دارم بیان میکنم موضوع رو . کلافه سری تکون دادم که شروع کرد . با شنیدن حرفاش مغزم سوت میکشید و از اینکه این جواد همون جوادیه که من می شناختم شک میکردم ..گوشام حرف شو باور نداشت . هاج و واج خیره اش بودم که بیخیال به صورت حیرت زده ام ادامه میداد و بیشتر گیجم می کرد. https://eitaa.com/foglev
part177 _ببین عزیزم سهیل ..یکی از همکارام ازت خوشش اومده وقصدش جدیه ،پسر خوبیه،دستش به دهنش میرسه‌...چندسریه که پیش من موضوع تورو پیش میکشه .. منم گفتم واسه فرداشب با خوانوادش بیان حرفاتونو بزنید ..حالا یا خوشت میاد یا نه . گفتم که آمادگی داشته باشی . با چشای گرد زل زده بودم بهش که از جا بلند شد ..کنار در که رسید فورا صداش زدم . _چی داری میگی واسه خودت ،مگه بچه بازیه ..من هنوز شوهر دارم ، یه تارموی گندیده شم به صدتا مثل همکار تو نمیدم. با شنیدن حرفام عصبی به سمتم برگشت . _صدبارگفتم اسم روانی رو شوهر نزاااااار ..دِ آخه اگه اون شوهر بود همچین بلایی سرت نمیاورد ..اگه خیلی غیرت داشت دستتو میگرفت نه دست روت بلند میکرد ..چرا نمیخوای بفهمی ایناروووو،چرا کاری میکنی هم منو دیوونه کنی هم خودتو دلخوووش. حرفاش حقیقت محضی بود که هیچ وقت دلم نمی خواست آویزه ی گوشم کنم .. با عصبانیت از اتاق خارج شدو درو بهم کوبید. بدجور تو مخمصه افتاده بودم ..دلم میخواست از زمین و زمان شکایت کنم بابت این بدبختی های که بی امون پشت سرهم برام صف کشیده بودن . اگه سعید مثل هر دفعه میومد جلو در و اونارو میدید خون جلو چشاش و پر میکرد . دلم میخواست زندگیم همینجا استپ بخوره و دیگه پیش نره ،دیگه نمیکشیدم ،ظرفیتم پر شده بودو صبرم ته ... ساعت ۱۱شب بود که با تماس های مکرری که به تلفن خونه میزدن همه رو کلافه کرده بود . با برداشتن تلفن و جیغ های بلند آیلار روح از تنم رفت ..گریه هاش گوش آسمونو کرد میکردو دل منو خون . بعد از تلاش های زیادی که کرد تا لحظه ای گریه نکنه گفت همه چی رو ..از سعیدی که خودشو حبس کرده اتاق وشکنجه هایی که روبدنش انجام میده عربده شو درآورده . دنیا دور سرم چرخید بیخیال همه چی فورا حاضر شدم وبی توجه با جواد سمت بیرون پاتند کردم .. وقتی رسیدیم گریه های های آیلار و مامانش خونه رو پر کرده بود ..وقتی مامانش رو دیدم که افتاد به پای جواد فهمیدم از نقشه های شومی که کشیده پشیمونه ...مادری که غرور و سلطنتش زبان زد همه بود . با گریه افتاده بود پای جوادو التماس میکرد. وقتی به طبقه بالا رفتیم و صدای دلخراش سعید به گوش میخورد بی طاقت ترم میکرد ... به در میکوبیدمو صداش میکردم ..بعد چند ثانیه در فوری باز شدو سعید داغون نمایان شد. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا