eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part177 _ببین عزیزم سهیل ..یکی از همکارام ازت خوشش اومده وقصدش جدیه ،پسر خوبیه،دستش به دهنش میرسه‌...چندسریه که پیش من موضوع تورو پیش میکشه .. منم گفتم واسه فرداشب با خوانوادش بیان حرفاتونو بزنید ..حالا یا خوشت میاد یا نه . گفتم که آمادگی داشته باشی . با چشای گرد زل زده بودم بهش که از جا بلند شد ..کنار در که رسید فورا صداش زدم . _چی داری میگی واسه خودت ،مگه بچه بازیه ..من هنوز شوهر دارم ، یه تارموی گندیده شم به صدتا مثل همکار تو نمیدم. با شنیدن حرفام عصبی به سمتم برگشت . _صدبارگفتم اسم روانی رو شوهر نزاااااار ..دِ آخه اگه اون شوهر بود همچین بلایی سرت نمیاورد ..اگه خیلی غیرت داشت دستتو میگرفت نه دست روت بلند میکرد ..چرا نمیخوای بفهمی ایناروووو،چرا کاری میکنی هم منو دیوونه کنی هم خودتو دلخوووش. حرفاش حقیقت محضی بود که هیچ وقت دلم نمی خواست آویزه ی گوشم کنم .. با عصبانیت از اتاق خارج شدو درو بهم کوبید. بدجور تو مخمصه افتاده بودم ..دلم میخواست از زمین و زمان شکایت کنم بابت این بدبختی های که بی امون پشت سرهم برام صف کشیده بودن . اگه سعید مثل هر دفعه میومد جلو در و اونارو میدید خون جلو چشاش و پر میکرد . دلم میخواست زندگیم همینجا استپ بخوره و دیگه پیش نره ،دیگه نمیکشیدم ،ظرفیتم پر شده بودو صبرم ته ... ساعت ۱۱شب بود که با تماس های مکرری که به تلفن خونه میزدن همه رو کلافه کرده بود . با برداشتن تلفن و جیغ های بلند آیلار روح از تنم رفت ..گریه هاش گوش آسمونو کرد میکردو دل منو خون . بعد از تلاش های زیادی که کرد تا لحظه ای گریه نکنه گفت همه چی رو ..از سعیدی که خودشو حبس کرده اتاق وشکنجه هایی که روبدنش انجام میده عربده شو درآورده . دنیا دور سرم چرخید بیخیال همه چی فورا حاضر شدم وبی توجه با جواد سمت بیرون پاتند کردم .. وقتی رسیدیم گریه های های آیلار و مامانش خونه رو پر کرده بود ..وقتی مامانش رو دیدم که افتاد به پای جواد فهمیدم از نقشه های شومی که کشیده پشیمونه ...مادری که غرور و سلطنتش زبان زد همه بود . با گریه افتاده بود پای جوادو التماس میکرد. وقتی به طبقه بالا رفتیم و صدای دلخراش سعید به گوش میخورد بی طاقت ترم میکرد ... به در میکوبیدمو صداش میکردم ..بعد چند ثانیه در فوری باز شدو سعید داغون نمایان شد. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part178 جلو رفتم... اشکی که از چشمم چکیده بود رو پاک کردم و رفتم داخل ... ..وقتی کامل داخل اتاق و دیدم تعجب و ترس سرتاسر وجودمو گرفت..با وسیله هایی خودشو زجر داده بود که مغزم سوت کشید. نشستم و زل زدم بهش.. _بلخره اومدی .. با حرفش سرمو پایین انداختم. _سرتو پایین ننداز ..این منم که باید شرمنده باشم این منم که باید جلوی تو ،بچه ی بیگناهم سر افکنده باشم ..منو ببخش منو ببخش عزیزِ سعید . اشکام جاری شدو مظلومانه خیره اش شدم . _تو چطور دلت اومد با من این کارارو کنی سعید ؟!تو منو اینجور شناختی ؟تو فکر کردی من انقد بی معرفتم که تورو با چند نفر دیگه بخوام ؟ خیلی نامردی که از من تو ذهنت چیز دیگه ای ساختی ..من تورو مرد امنی ساختم .. چرا خودتو از جلو چشام انداختی ؟🥺 شانه هاش از گریه لرزید ...هردومون به قدری اشک ریختیم که چشمه ی اشک مون خشک شد .. وقتی غم های تو دلم سبک تر شد به خودم اومدم و ایستادم .. با چشای اشکی وحشت زده بلند شدو جلوی درو گرفت .. _توروخدا ،قسمت میدم ،به جواد بگو امشب اینجا میمونی ،توروخدا نرو ..بروپیش آیلار ولی تو این خونه باش ،بزار چند لحظه آروم بگیرم.. سری به علامت نه تکون دادمو فورا سمت در رفتم .. _توروخدا ،بمون اینجا . نمیدونستم چکار کنم که از خر شیطون پیاده شه .. مثل بچه لجبازی میکردو مرغش یه پا داشت ... جواد عاصی شده ضربه های محکم به در میکوبیدو سعید معصومیت چشماش لحظه به لحظه بیشتر میشد. https://eitaa.com/foglev
part179 در محکم باز شدو به در کوبیده شد..جواد عصبی مچ دستمو گرفتو کشید سمت بیرون ..جلو در ورودی رسیده بودیم که صدای آیلار از پشت سر نگه مون داشت . _سر اون نون و نمکی که اون مدت باهم خوردیم از خر شیطون پیاده شو بزار این دوتا برن سر خونه زندگی شون ..بخدا گناهه آقا جواد کوتاه بیا . جواد سرخِ سرخ شده بودو موهاشو میکشید ،جلو رفت و مقابل آیلار ایستاد . _تو جای من بودی میگذشتی؟از اون همه شکنجه ..از اون همه تحقیر ..فکر کنم خبر نداری ،ولی من بهت میگم ..از بچه ای که باعث سقطش شده . (صداشو بالا برد) لامذهب حتی به بچه ی خودشم رحم نکرده،حالا تو میخوای از این همه اشتباه و گند کاریاش بگذرم؟آرههههه؟ آیلار تو شوک بودو چشاش رو سعید و من در گردش بود . مادرش از پله ها پایین اومدو تو یه قدمیم ایستاد. خیلی شکسته شده بودو یه شبه ده سال پیر تر شده بود . رد اشک رو گونه هاش مونده بود.. _توروخدا این کارو با سعید نکن ..منو زجر بده ،همه اش تقصیر منه ،همه ی این نقشه ها تقصیر منو رویاست . از سعیدم انتقام نگیر ..اون بیگناهه ... ارواح خاک پدر مادرت سعیدمو ببخش ..بچه ام داره نابود میشه .. با اتمام حرفش جواد سینه سپر کردو صداشو بالا برد . _پس غزل چیییی ،این وسط حق این دختر خورده میشهههه..سعیدِ تو اگه آدم بود میرفت مطمئن میشد بعد بدبختش می کرد.. فکر کرده بی کس و کاره که هرکاری دلش خواست بکنه و بعد بیاد عذر خواهی .. سعید فورا پایین اومدو مقابل شون ایستاد. _دیگه چیکار کنم که بفهمی پشیمونم،دیگه چطور خودمو زجر بدممم؟بابا آخه لامصب برای توهم چندتا عکس و فیلم فیک و فتوشاپ بفرستن خون جلو چشماتو نمیگیره؟؟ حلمااااا کسی که بهترین دوستش بود بیاد بازبون خودش بگه غزل داره بهت خیانت می کنهههه... برای خودم متاسف بودم ..من به کیا میگفتم رفیق و همدم ؟یکی مثل حلما که دهنش بازشده بودو تا تونسته بود پشت سرم اراجیف بافته بود یا یکی مثل سعید که حرف همه رو قبول داشت جز شریک زندگیش. کاری باهام کرده بودن حتی به چشمامم اعتماد نداشته باشم ..نمیدونستم دیگه کیو رفیق خودم حساب کنم کیو دشمنم . من اشتباهو اونجایی انجام داده بودم که دفعه ی اولی که باهم تموم کرده بودیم بازم بخشیدمش و بهش فرصت دوباره داده بودم ..خدا رنگ واقعی شو بهم نشون داده بودو من دوباره رنگ آمیزیش کرده بودم . https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتی جانا دیوانگی کن خطر ندارد...🤍
part180 جواد یقه شو گرفت و چسبوندش دیوار . _دِآخه مرتیکه تو حرف هفت پشت غریبه رو قبول کردی حرف زن تو باور نکردی؟ _من غلط کردم ..من بیجا کردم ،بخدا جبران میکنم به جان آیلار کاری میکنم همه ی اونارو فراموش کنه . _دیگه دل تو به غزل خوش نکن ..اون خواستگار داره و میخواد بهش فکر کنه ،کم مزاحممون شو بزار هم ما سرمون به کار خودمون باشه هم تو .. سعید شوکه شدو با لکنت به حرف اومد .. _ای.این چی می.میگه؟ تو خواستگار داری؟ میخوای بهش جواب مثبت بدی؟آره؟ سرمو پایین انداختم .چی میگفتم؟میگفتم خودمم کلافه ام واین جواده که دست بردار نیست . با عربده اش از جا پریدم. _تو غلط کردییییییی مگه من مردمممم. جواد یقه اشو گرفت. _صداتو بیار پایین ببینممم ..چرا اون لحظه ای که اون بدبخت و اسیر کرده بودی دست بقیه رو می گرفتی میاوردی خونت و به یه نفر دیگه فکر می کردی این آدم نبود،زنت نبود؟ _من نمیدونم ،یکی نگاه چپ بهش بندازه با خاک یکسانش میکنممم،بگو دست از سر غزل بردارههههه. کلافه و عصبی از خونه زدم بیرون و کنار ماشین ایستادم . با خودم میگفتم کی این روزا تموم میشه من یه نفس راحت بکشم . کی خوشبختی به من رو میاره . بعد چند دقیقه جواد هم بیرون اومدو راه افتادیم ... جفتمون انقد ذهن مون درگیر بود سکوت کرده بودیم . هرکدوم به یه بدبختی فکر می کردیم و هیچ چاره ای براش پیدا نمی کردیم .. انگار دنیا بهمون پشت کرده بود و حسابی باهامون لجبازی میکرد. به خونه که رسیدیم هرکدوم با جواب های الکی به آقاجون اینا خسته به اتاقم رفتم. نمیدونستم به چی فکر کنم و برای کدوم راه حل پیدا کنم .. دادگاه،خواستگار،پشیمونی سعید ،مریضیم،نگرانی خانواده ها . منم یه دختر جوونی بودم که این مشکلات زیادی برام سنگین بودو چاره یابی براش سخت . دلم برای سعید میسوخت و با دیدن پشیمونی مادرش بازهم آب شدن برف های قلبم . دعا میکردم بازم این گریه ها نقشه نباشه و این دفعه زندگی مو جوری بپاشونه که با خاک یکسان شم . https://eitaa.com/foglev
part181 از وقتی بیدار شده بودم دلم مثل سیرو سرکه میجوشید.. منتظر جواد بودم تا از بیرون بیادو راضیش کنم قرار امشبو کنسل کنه .. آیلار از دیشب چندین بار زنگ زده بودو از حال بد سعید خبر میداد ،از خشمش درباره ی خواستگار ،ناراحتیش از لجبازی های جواد ... هم دلم برای اون میسوخت هم به جواد حق میدادم .. وقتی جواد از راه رسید فورا از اتاق بیرون رفتم .. _ببین جواد راستش من اصلا به کس دیگه ای جز سعید فکر نمیکنم ..تو با راه دادن خواستگار به این خونه به من بی احترامی میکنی ،خواهش میکنم بهشون بگو بیخیال ما بشن . من ازدواج نمیکنم. جواد کلافه تو صورتم نگاه میکردو معلوم بود از دستم شاکی شده . _ببین عزیزم اینا خوانوادش از کیش کوبیدن اومدن اینجا فقط بخاطر این قرار ..من الان بگم نیاین که خیلی زشته ،حداقل بزار بیان تو هرجوابی خواستی بده . عصبی بلند شدم و مقابلش ایستادم . _یعنی تو نباید از من یه اجازه میگرفتی از قبل؟برای خودتون بریدین و دوختین و غزلم اینجا کشک؟بابا چرا نمی فهمین من هنوز شوهر دارم که دارین اینطور برام برنامه میریزین. بلند شدو دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد : _باشه باشه چرا عصبی میشی حالا ،از قبل چیه یه یک هفته ایه که داره به من میگه ،منم دیدم بچه خوبیه و توهم که داری از سعید جدا میشی گفتم بیان حرفاتونو بزنید . از حرص جیغ خفه ای کشیدم. _دِ همین دیگه از من یه سوال نپرسیدی راضیم یانه ،مگه من اینجا آدم نیستم ..چرا انقد عوض شدی تو چرا فکر نمی کنی این زندگی منم هست منم تصمیم گیرنده ام .. با صدای مامان آرام جفتمون از جا پریدیم ..مشکوک زل زده بود بهمون . _اینجا چخبره صداتون تا پایینم داره میاد ..غزل جان چیزی شده مادر؟چرا انقد عصبی ؟ لبخند مصنوعی زدمو سرمو پایین انداختم . _نه چیزی نیست ،داشتیم حرف می زدیم ، الان میایم پایین شما نگران نباشید . معلوم بود قانع نشده اما بدون حرف دیگه ای رفت . جواد سرشو بین دو دستش گرفته بودو خستگی از چشاش میبارید . دیگه بحث و ادامه ندادم و اجازه دادم به حرفام فکر کنه.. https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا