part181
از وقتی بیدار شده بودم دلم مثل سیرو سرکه میجوشید..
منتظر جواد بودم تا از بیرون بیادو راضیش کنم قرار امشبو کنسل کنه ..
آیلار از دیشب چندین بار زنگ زده بودو از حال بد سعید خبر میداد ،از خشمش درباره ی خواستگار ،ناراحتیش از لجبازی های جواد ...
هم دلم برای اون میسوخت هم به جواد حق میدادم ..
وقتی جواد از راه رسید فورا از اتاق بیرون رفتم ..
_ببین جواد راستش من اصلا به کس دیگه ای جز سعید فکر نمیکنم ..تو با راه دادن خواستگار به این خونه به من بی احترامی میکنی ،خواهش میکنم بهشون بگو بیخیال ما بشن .
من ازدواج نمیکنم.
جواد کلافه تو صورتم نگاه میکردو معلوم بود از دستم شاکی شده .
_ببین عزیزم اینا خوانوادش از کیش کوبیدن اومدن اینجا فقط بخاطر این قرار ..من الان بگم نیاین که خیلی زشته ،حداقل بزار بیان تو هرجوابی خواستی بده .
عصبی بلند شدم و مقابلش ایستادم .
_یعنی تو نباید از من یه اجازه میگرفتی از قبل؟برای خودتون بریدین و دوختین و غزلم اینجا کشک؟بابا چرا نمی فهمین من هنوز شوهر دارم که دارین اینطور برام برنامه میریزین.
بلند شدو دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد :
_باشه باشه چرا عصبی میشی حالا ،از قبل چیه یه یک هفته ایه که داره به من میگه ،منم دیدم بچه خوبیه و توهم که داری از سعید جدا میشی گفتم بیان حرفاتونو بزنید .
از حرص جیغ خفه ای کشیدم.
_دِ همین دیگه از من یه سوال نپرسیدی راضیم یانه ،مگه من اینجا آدم نیستم ..چرا انقد عوض شدی تو چرا فکر نمی کنی این زندگی منم هست منم تصمیم گیرنده ام ..
با صدای مامان آرام جفتمون از جا پریدیم ..مشکوک زل زده بود بهمون .
_اینجا چخبره صداتون تا پایینم داره میاد ..غزل جان چیزی شده مادر؟چرا انقد عصبی ؟
لبخند مصنوعی زدمو سرمو پایین انداختم .
_نه چیزی نیست ،داشتیم حرف می زدیم ، الان میایم پایین شما نگران نباشید .
معلوم بود قانع نشده اما بدون حرف دیگه ای رفت .
جواد سرشو بین دو دستش گرفته بودو خستگی از چشاش میبارید .
دیگه بحث و ادامه ندادم و اجازه دادم به حرفام فکر کنه..
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید..
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part182
شب شده بودو به گفته ی جواد مهمونا نیم ساعت دیگه می رسیدن..
کارم شده بود نگاه کردن از پشت پنجره به بیرون و دعا کردن اینکه سعید سر نرسه ..
با شنیدن زنگ آیفون به سمت اتاقم پا تند کردمو درو محکم بستم ..
بعد چند دقیقه با شنیدن صدای در خیره جوادی شدم که خستگی و کلافگی از سرو صورتش می بارید..
میدونم از دست لجبازی هام خسته شده اما هرجور حساب می کردم کاراش بی منطقی بودو حق با من بود.
_از چی میترسی دختر ؟نترس به خوبی تموم میشه و اتفاقی پیش نمیاد ..میدونم که نگران سعیدی ..مطمئنم نمیتونه کاری انجام بده یعنی حق نداره ،من...
پریدم وسط حرف شو جسورانه تشر زدم:
_چی چیو حق نداره ؟!خوبه شوهرمه ها ..من هنوزم این کاراتو درک نکردم جواد ،این بچه بازیو تمومش کن ،مگه میشه برای یه زن متاهل خواستگار بیاد .. اصلا تو بهش گفتی جریان منو؟
_آره خودش میدونه و مخالفتی نکرده ،از کل داستان تون خبر داره ..بعدشم سعید چند روز دیگه ازت جدا میشه و اون موقعه ست که دیگه کاره ای نیست .
عصبی سمت پنجره قدم برداشتم ..
_برو بهش بگو دخترمون قصد ازدواج نداره...
چند ثانیه بعد در بسته شدو من موندم ..منی که مشکلات دنیا رو سرم آوار شده بودو دست بردار نبود ..عقل از سرم پرونده بودو از فشار این همه بدبختی زبونم نمیچرخید از خدا کمک بخوام.
از خدایی که چند وقت بود منو ندیده ،بدبختی هامو ندیده ،صبر ته کشیدمو ندیده ..
به بزرگیش ایمان داشتم اما به اینکه منو میبینه و باری از دوشم بر میداره نه ..
صدای مامان آرام و شنیدم که از سالن صدام میکرد ..اشکم چکید
دلم گواه بد میدادو مطمئن بودم امشب یه شری به پا میشه .
آروم زدم بیرون و با قدمای آروم سمت پایین قدم برداشتم .
تا منو دیدن بلند شدن محترمانه سلام کردن ..
به تکون دادن سرم اکتفا کردمو کنار آقاجون نشستم .
مادر پدرش باذوق خیره ام بودن و برعکس من زیادی خوشحال بودن .
هرچقدر هم که محترم بودنشون بهم ثابت میشد نمیتونستم سعیدو با این مقایسه کنم ..اصلا نمیتونستم به کس دیگه ای فکر کنم ..اما متاسفانه و از شانسم هیچکی درکم نمیکرد.
از اینکه جواد باهام مشورت نکرده بود حسابی ازش دلخور بودم .
https://eitaa.com/foglev
part183
با شنیدن صدای آقاجون همه نگاه ها روش جلب شد..
_خب اول از همه بگم که اینم دختر ما آقای باقری ...شما پدر مادر هستید و برای رشد بچه تون بسیار تلاش کردیدو حمایتش کردید ..شاید اگه خدایی نکرده حضور سبز شما در کنار سهیل جان نبود ،به این مقام و درجه نمیرسید ،البته با تلاش های فراوان خودش .
سرتون رو درد نیارم غزلِ من پدر مادرش به رحمت خدا رفتند،غز ...
با زنگ خوردن تلفن حرف آقاجون نصفه موند...جواد سمتش قدم برداشت و از برق کشیدش ..
آقاجون لبخند مصلحتی زدو شروع کرد:
_بله ،داشتم میگفتم...غزلِ من رو یه خانواده دیگه بزرگش کردند ..یعنی ما از حضورش بی اطلاع بودیم ...
تنها شانسی که آوردیم اینه که خانواده ای که تا همین چند وقت پیش زحمتش رو کشیدن از یه خانواده خوب و درست حسابی بوده..
ناگفته نماند که غزل جانم یه بار ازدواج کرده و هنوز از همسرش جدا نشده ..مثل اینکه پسر شما همه اینا رو میدونه وشمارو هم در جریان گزاشته ... الان میخوام بدونم با این اتفاقات و گذشته ها مشکلی ندارید؟یعنی هنوزم انتخاب تون غزله؟
مادرش لبخند گرمی زدو آروم و متین شروع به حرف زدن کرد.
_ببینید ما همه ی اینارو از قبل میدونستیم..اگه مخالفتی داشتیم الان اینجا نبودیم،برای ما مهم دل پسرمونه ..البته سوءتفاهم نشه ،غزل جان و شرط و شروط شون هم مهمه ..اما من شنیدم که طلاق شون قطعی شده ودیگه تصمیمی در برگشتن ندارن.
این جلسه هم که خدمتتون رسیدیم فقط برای آشناییه قصد جسارتی نداریم .
سهیل وقتی فهمید دخترتون ازدواج کرده کلی براش آرزوی خوشبختی کرد اما منِ مادر میدونستم ناراحته..
ببخشید سرتونو به درد آوردم ..خلاصه که ریش و قیچی دست شما..بفرمایید.
از شنیدن حرفاشون مغزم قفل کرده بود.. از اطمینانی که تو کلام شون بود ،همه ی اینا باعث میشد گیج بشم و کلی سوال برام ایجاد شه.
یعنی واقعا حاضر بود با منی که هنوز از همسرم جدا نشدمو بپذیره و به عنوان شریک زندگیش قبول کنه؟
اصلا باور نمیکردم همچین خوانواده ای باشن ..دقیقا برعکس خوانواده سعید ورفتار های مادرش .
زنی که روبروم بود فقط دل خودشو خوانوادش براش مهم بودو به این فکر نمیکرد که ممکنه بعدا حرف مردم پشت سرمون باشه..
https://eitaa.com/foglev
part184
آقاجون نگاهی بهم انداخت و سرش و پایین انداخت ..
_نمیدونم والا نظر غزل جانم مهمه هرچی اون بگه ..
بعد حرف آقاجون ثانیه نکشیده همه نگاه ها رومن زوم شد ..
سرمو پایین انداختم وقفل زبونم بسته شد..
از طرفی مغزم درگیر سعید بود از طرفی تصمیم جدی که خوانواده باقری گرفته بودن ..
اصلا نمیزاشت به این فکر کنم که الان باید زبونم بچرخه و چه چیزی بگم.
با صدای سرفه جواد نگاه ازم گرفتن که نفس آسوده ای کشیدم..
_ای بابا دختر ما که سهیل جان و نمی شناسن تا الان نظر بدن ..
بهش حق بدید که نخواد صحبتی کنه غزل هنوز از همسرش جدا نشده و شرایط روحیش اصلا خوب نیست ..
امشبم به اصرار آقا سهیل که واقعا برامون عزیزه اجازه دادیم تا امشبو یه دیدار کوچیکی داشته باشیم ،همین..
سکوت حکم فرما شد ..
سرمو بالا نمیاوردم..
با حس کردن خونریزی بینی فورا بلند شدم و از جمع خارج شدم ..مریضی لعنتیم دیوونه ام کرده بودو همون یه ذره امید ته دلمم خاموش میکرد.
صورتم شستم و به سمت سالن قدم برداشتم..
تا تو پذیرایی قرار گرفتم و بادیدن شون که همگی سرپا ایستادن و عزم رفتن کردن نفس آسوده ای کشیدم که بدون دردسر امشبم ختم بخیر
شد...
با خنده مصنوعی تو سالن ایستادم .
کلی حس عذاب وجدان درونم شعله ور بود ..با خودم میگفتم اگه این دست به سر کردن نیست پس چیه؟
اگه این یه نوع خیانت به سعید نیست پس چیه؟
برای خود منم خنده دار شده بود که با وجود متاهل بودنم بازم به فکر خواستگار بودن و منو نادید میگرفتن.
https://eitaa.com/foglev
part185
صدای آروم سهیل تو گوشم پیچید:
_ غزل خانوم من نمیدونم شما دلتون باهامه یانه ..قصد دارید از همسرتون جداشید یانه ..
ولی اگه روزی بفهمم که کاملا از اون آقا جدا شدین و قصد ازدواج دارین خودم پا پیش میزارم ..
قدرت عشقو دست کم نگیرید.
پوزخندی به جمله ی آخرش زدم ..من اگه قدرت عشقو دست کم می گرفتم هزار باره از سعید جدا شده بودم.
دقیقا همین قدرت عشقو شعله زیاد عشقه که اجازه این کارو نمیده بهم.
تا به خودم بیام از جلو چشام دور شدن وجز من کسی تو سالن نموند ..
خداروشکر میکردم که بی دردسر این مراسم کزایی هم تموشده ..
فکرم از سعید پر شده بودو با خودم میگفتم الان کجاست؟چیکار میکنه ؟تو چه حالیه؟
از سروصداهای مغزم حسابی کلافه شده بودم .
دلم یه پاکنی میخواست که کل اون قسمتای بدی که با سعید رقم خورده بود رواز زندگیم پاک کنم و همه چی از اول شروع شه ..انقد اوضاع خراب شده بود که حتی دلم میخواست برگردم به دوران نامزدی و روزهایی که برای رضایت مامان سعید ناراحت و سردرگم بودیم ..
حداقل اون وقت بهتر از شرایط الان مون بود .
حداقل هرچی بود منو سعید باهم بودیم ،پشت هم بودیم ..
باصدای جواد به خودم اومدم خیره اش شدم ..نمیدونستم الان نقش جواد تو این بازی چیه ..حمایتگر من ؟دشمن خونین سعید که برای انتقام قصد خراب کردن زندگی منو داره؟یا یه کارگردان خودخواهو هدفش شده ساختن فیلمی که فقط مورد تایید خودش باشه .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part186
—خداروشکر ...رفتن ..بخدا خودم داشتم از ترس آبرو ریزی سعید سکته میکردم..
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم ، واقعا از جواد توقع نداشتم برام خواستگار پیدا کنه..
اون هرچی بود آدم بی درک و بی منطقی نبود .
اما انگار یه شبه عوض شده بود ...انگارهمه چی رو ازچشام خونده باشه که به حرف اومد .
_من میدونم که ازم ناراحتی ،میدونم که نباید بدون اجازت خواستگار راه میدادیم ..انقد هم نفهم نیستم که برای یه دختر شوهر دار خواستگار پیدا کنم اما اینو بدون غزل من برای زمین زدن سعید هرکاری میکنم .
متعجب زل زدم بهش! ..از حرفاش اصلا سردر نمیاوردم ..به سختی لب زدم :
_هرکاری؟!یعنی حتی بدبخت کردن خواهر زادت ؟ هیچ میفهمی داری چی میگی !تو بخاطر انتقام از یکی دیگه داری منو به خاک سیاه مینشونی .
حالیته بخاطر انتقام داری دست به چه کارایی میزنی .
نچ کلافه ای کرد و دستاشو دوطرف صورتش گزاشت .
_خودم میدونم دارم چیکار میکنم تو..
پریدم وسط حرفش:
_دِ همین دیگه نمی دونی داری چیکار میکنی تو هیچیو نمیفهمی ..مخصوصا منو ،منی که دارم زمین و زمانو بهم میزنم تا به حرفم گوش کنی دست از این کارات بکشی ..اما تو نه منو میبینی ،نه متاهل بودنمو، نه سعیدو .
با عربده ای که کشید حرف تو دهنم موند.
_اول بفهم میخوام چی بگم بعد بپر وسط حرفمممم..من نه قصد بدبخت کردن تورو دارم نه آواره کردن سعیدو ..هنوز انقد بی عقل نشدم که زندگی دونفرو بهم بریزم .
این تویی که بدون هیچ اطلاعاتی قضاوتم میکنی !
تو واقعا منو اینجور شناختی؟
سرمو پایین انداختم ..بغض راه گلومو بسته بود..پس اگه اون جور که من فکر میکردم نبود پس چطور بود؟
چطور بود که خودمم بی خبر بودم .
کلافه کنارم نشست .
_غزل تو خودت به ناحق قضاوت شدی منم به کار نکرده قضاوت نکن .
الانم هرکاری که میکنم فقط و فقط بخاطر خودته . مطمئن باش بعدا ها ازم بابت کارام تشکر میکنی .
https://eitaa.com/foglev
عرض تسلیت خدمت شما عزیزان.🖤
تا اطلاع ثانوی روزانه یک پارت از رمان داخل کانال قرار میگیره..