part184
آقاجون نگاهی بهم انداخت و سرش و پایین انداخت ..
_نمیدونم والا نظر غزل جانم مهمه هرچی اون بگه ..
بعد حرف آقاجون ثانیه نکشیده همه نگاه ها رومن زوم شد ..
سرمو پایین انداختم وقفل زبونم بسته شد..
از طرفی مغزم درگیر سعید بود از طرفی تصمیم جدی که خوانواده باقری گرفته بودن ..
اصلا نمیزاشت به این فکر کنم که الان باید زبونم بچرخه و چه چیزی بگم.
با صدای سرفه جواد نگاه ازم گرفتن که نفس آسوده ای کشیدم..
_ای بابا دختر ما که سهیل جان و نمی شناسن تا الان نظر بدن ..
بهش حق بدید که نخواد صحبتی کنه غزل هنوز از همسرش جدا نشده و شرایط روحیش اصلا خوب نیست ..
امشبم به اصرار آقا سهیل که واقعا برامون عزیزه اجازه دادیم تا امشبو یه دیدار کوچیکی داشته باشیم ،همین..
سکوت حکم فرما شد ..
سرمو بالا نمیاوردم..
با حس کردن خونریزی بینی فورا بلند شدم و از جمع خارج شدم ..مریضی لعنتیم دیوونه ام کرده بودو همون یه ذره امید ته دلمم خاموش میکرد.
صورتم شستم و به سمت سالن قدم برداشتم..
تا تو پذیرایی قرار گرفتم و بادیدن شون که همگی سرپا ایستادن و عزم رفتن کردن نفس آسوده ای کشیدم که بدون دردسر امشبم ختم بخیر
شد...
با خنده مصنوعی تو سالن ایستادم .
کلی حس عذاب وجدان درونم شعله ور بود ..با خودم میگفتم اگه این دست به سر کردن نیست پس چیه؟
اگه این یه نوع خیانت به سعید نیست پس چیه؟
برای خود منم خنده دار شده بود که با وجود متاهل بودنم بازم به فکر خواستگار بودن و منو نادید میگرفتن.
https://eitaa.com/foglev
part185
صدای آروم سهیل تو گوشم پیچید:
_ غزل خانوم من نمیدونم شما دلتون باهامه یانه ..قصد دارید از همسرتون جداشید یانه ..
ولی اگه روزی بفهمم که کاملا از اون آقا جدا شدین و قصد ازدواج دارین خودم پا پیش میزارم ..
قدرت عشقو دست کم نگیرید.
پوزخندی به جمله ی آخرش زدم ..من اگه قدرت عشقو دست کم می گرفتم هزار باره از سعید جدا شده بودم.
دقیقا همین قدرت عشقو شعله زیاد عشقه که اجازه این کارو نمیده بهم.
تا به خودم بیام از جلو چشام دور شدن وجز من کسی تو سالن نموند ..
خداروشکر میکردم که بی دردسر این مراسم کزایی هم تموشده ..
فکرم از سعید پر شده بودو با خودم میگفتم الان کجاست؟چیکار میکنه ؟تو چه حالیه؟
از سروصداهای مغزم حسابی کلافه شده بودم .
دلم یه پاکنی میخواست که کل اون قسمتای بدی که با سعید رقم خورده بود رواز زندگیم پاک کنم و همه چی از اول شروع شه ..انقد اوضاع خراب شده بود که حتی دلم میخواست برگردم به دوران نامزدی و روزهایی که برای رضایت مامان سعید ناراحت و سردرگم بودیم ..
حداقل اون وقت بهتر از شرایط الان مون بود .
حداقل هرچی بود منو سعید باهم بودیم ،پشت هم بودیم ..
باصدای جواد به خودم اومدم خیره اش شدم ..نمیدونستم الان نقش جواد تو این بازی چیه ..حمایتگر من ؟دشمن خونین سعید که برای انتقام قصد خراب کردن زندگی منو داره؟یا یه کارگردان خودخواهو هدفش شده ساختن فیلمی که فقط مورد تایید خودش باشه .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part186
—خداروشکر ...رفتن ..بخدا خودم داشتم از ترس آبرو ریزی سعید سکته میکردم..
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم ، واقعا از جواد توقع نداشتم برام خواستگار پیدا کنه..
اون هرچی بود آدم بی درک و بی منطقی نبود .
اما انگار یه شبه عوض شده بود ...انگارهمه چی رو ازچشام خونده باشه که به حرف اومد .
_من میدونم که ازم ناراحتی ،میدونم که نباید بدون اجازت خواستگار راه میدادیم ..انقد هم نفهم نیستم که برای یه دختر شوهر دار خواستگار پیدا کنم اما اینو بدون غزل من برای زمین زدن سعید هرکاری میکنم .
متعجب زل زدم بهش! ..از حرفاش اصلا سردر نمیاوردم ..به سختی لب زدم :
_هرکاری؟!یعنی حتی بدبخت کردن خواهر زادت ؟ هیچ میفهمی داری چی میگی !تو بخاطر انتقام از یکی دیگه داری منو به خاک سیاه مینشونی .
حالیته بخاطر انتقام داری دست به چه کارایی میزنی .
نچ کلافه ای کرد و دستاشو دوطرف صورتش گزاشت .
_خودم میدونم دارم چیکار میکنم تو..
پریدم وسط حرفش:
_دِ همین دیگه نمی دونی داری چیکار میکنی تو هیچیو نمیفهمی ..مخصوصا منو ،منی که دارم زمین و زمانو بهم میزنم تا به حرفم گوش کنی دست از این کارات بکشی ..اما تو نه منو میبینی ،نه متاهل بودنمو، نه سعیدو .
با عربده ای که کشید حرف تو دهنم موند.
_اول بفهم میخوام چی بگم بعد بپر وسط حرفمممم..من نه قصد بدبخت کردن تورو دارم نه آواره کردن سعیدو ..هنوز انقد بی عقل نشدم که زندگی دونفرو بهم بریزم .
این تویی که بدون هیچ اطلاعاتی قضاوتم میکنی !
تو واقعا منو اینجور شناختی؟
سرمو پایین انداختم ..بغض راه گلومو بسته بود..پس اگه اون جور که من فکر میکردم نبود پس چطور بود؟
چطور بود که خودمم بی خبر بودم .
کلافه کنارم نشست .
_غزل تو خودت به ناحق قضاوت شدی منم به کار نکرده قضاوت نکن .
الانم هرکاری که میکنم فقط و فقط بخاطر خودته . مطمئن باش بعدا ها ازم بابت کارام تشکر میکنی .
https://eitaa.com/foglev
عرض تسلیت خدمت شما عزیزان.🖤
تا اطلاع ثانوی روزانه یک پارت از رمان داخل کانال قرار میگیره..
part187
_پس چیه ؟چه چیزیه که من خبر ندارم ؟بگو ،بگو بزار به ناحق توروهم قضاوت نکنم ..خب من دارم دق میکنم و تو با این کارات داری شعله ی نگرانی و دلتنگی مو بیشتر میکنی .
_مطمئن باش کاری نمیکنم تو، سعید از هم طلاق بگیرین .. اینا فقط تنبیه یه تنبیه سخت ..نمی خوام به همین راحتیا به دستت بیاره ..من میدونم دست خودش نبوده و فقط با مدرک جعلی قضاوتت کرده ..اگه سعید بهم ثابت نشده بود الان اینا نقشه نبود دیگه اصلا نمیزاشتم برگردی .
با چشم های وق زده لب باز کردم:
_یعنی همه ی اینا نقشه ست تو واقعا نمیخوای منوشوهر بدی؟
خنده ی بلندی سرداد:
_ آره عزیزم همه اینا نقشه ست الانم فقط منو تو،سهیل خبر داریم .
گیج به اطراف خیره شده ..هر لحظه سردرگم تر میشدم .
_یعنی چی ؟س.سهیلم خبر داره؟پس او.اون همه حرف چی بود؟
بادی به غبغب اش انداخت .
_بلخره باید درست حسابی صحنه سازی می کردیم یا نه؟ اون شب که بهشون گفتم غزل خواستگار داره و مطمئن بودم سعید میادو همه چی رو میبینه اما انگار اینطور نشد ماهم که نمیتونستیم نقشه رو ادامه ندیم
باید کاری می کردیم که همه باورشون میشد
..یعنی همه ی اون استرس و اضطراب الکی بود ؟
باصدای جواد زل زدم بهش
_توام انقد گیج نشو ، حرفامو تجزیه کن بعدا باهم صحبت میکنیم ،الان خسته ام .
با چشم بر هم زدن از جلو چشام دور شد .
کلافه شده بودم نمیدونستم چکار کنم !اگه سعید امشب اونارو میدید قطعا خون جلو چشماشو میگرفت
و کاری دست پسره و جواد میداد ..حالا خر بیار و باقالی بار کن که همه اینا نقشه بوده .
https://eitaa.com/foglev
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
در زاپاس یک پارت دیگه بارگذاری شد..
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم..❌
part188
به اتاق رفتم وسجاده مو پهن کردم ..الان برای آروم شدن مغزم فقط خدارو احتیاج داشتم .
انقدری که درگیری ذهنی داشتم فقط به دست خود خدا حل میشد .
دست خودم نبود که به گریه افتاده بودم ..
_خدایا من نه دیگه صبر شو دارم که قسمتت عمل کنه، نه رَمقشو دارم که حکمتت رو تحمل کنم،من الان یه معجزه میخوام،دیگه منو امتحان نکن ..نزار خرابش کنم من خسته ام ..بقرآن انصاف نیست آدم اینقدر بیشتر از سنش خسته بشه .
انقدری گریه کردم که سرسجاده خوابم گرفت ..صبح با صدای تقه هایی که به در میخورد از خواب پریدم ..
در باز شدو قیافه پژمرده آیلار نمایان شد .
تعجب زده خیره اش شدم..
چند دقیقه ای از اومدنش گذشته بودو هیچی نمیگفت ..به یه جا خیره بود و رنگ از صورتش پریده بود.
تا خواستم حرف بزنم بغضش ترکید..
سرشو تو دستاش گرفت .
نگران و ترسیده هرچی سوال می پرسیدم هیچی نمیگفت .
بعد از ساعت ها که بلخره تونسته بود گریه شو کنترل کنه و حالش جا بیاد گفت .
از ملوکی که از غم و غصه های زیاد تشنج کرده و حالش مساعد نیست ..از سعیدی که تو خونه پیداش نشده و هیچکی نتونسته پیداش کنه ..
میگفت و من بودم که قلبم داشت از جا در میومد ..یعنی چی که سعید نیست؟ کجاست؟اون چند روزه کجا رفته که هیچکی خبری ازش نداره .
چی شده که ملوک تشنج کرده و به این حال افتاده .
وقتی همه ی سوالامو پرسیدم با جوابی که دریافت کردم بیشتر مَنگ شدم .
_مامان از چند روز نبودن سعید وجواب ندادناش به این وضعیت افتاد... از سعید پرسیدم هیچکدوم نمیدونستن و کسی ام نتونسته پیداش کنه .
https://eitaa.com/foglev