part194
🍃از زبان جواد🍃
رسما بدبختی بهمون رو کرده بود و دست از سرمون برنمی داشت..
نمیدونستم به خاطر سعیدی که الان زندانِ گریه کنم یا به خاطر سهیلی که دیگه نفس نمیکشه .. بخاطر غزلی که بدبیاری تو بختش بوده و یه نفس راحت نکشیده .. به خاطر مریضیش .. یا به خاطر خودم ..
دیگه نمیکشیدم ..هر مشکلی رو درست می کردیم از یه جا دیگه میزد بیرون ..
وقتی به هزار بدبختی ملاقات سعید رفته بودم فقط سکوت کرده بودو چیزی نمیگفت ..تنها جمله ای که میگفت :«به غزل همه چیزو میگم»
کاری میکرد که فقط به غزل امید وار باشیم ..
نه دل داشتم بهش بگم نه وقتی زنگ میزد جرات جواب دادن رو داشتم.
بعد چند تماس مکرری که از سمت خونه داشتم به امید اینکه آقاجونه جواب دادم به شانس بدم صدای غزل تو گوشم پیچید ..
ناخودآگاه با شنیدن صداش به گریه افتادم ..به مظلومیتش ..به بدبختیاش که تو این سن کم تجربه کرده ..
به خاطر نجات سعیدم که بود همه چیزو گفتم و دعا دعا میکردم از شوک چیزیش نشه ..
تماس قطع شدو فورا به همراه آقاجون زنگ زدم ..
از اتفاق پیش اومده براش توضیح دادم و قرار گزاشتیم هرجور که شده فردا غزلو بیارن کلانتری ..
به خونه خودم رفتم و پریشون گوشه ی مبل نشستم ..
فکر آیلار داشت دیوونم میکرد ..
نمیدونستم این خبرو بهشون بدم یا نه اما چیزی درونم داد میزد ' اوناهم خوانوادشن باید بگی '
ولی میدونستم بعد شنیدن این حرف جمع کردن خودشو مامانش سخته .
پس گزاشتم زمانی که لزوم داشت بهشون اطلاع بدم ..
تصویر آیلار وغزل از جلو چشام دور نمیرفت .
غزلی که این همه غم رو دوششه و آیلاری که هم غم سعید رو دوششه و دلی که به هم وصله..
https://eitaa.com/foglev
part196
ساعت ۱۰صبح بود که با آقاجون هماهنگ کردیم و راه افتادیم سمت کلانتری..
غزل به پهنای صورت اشک میریخت...
قلبم تیر کشید هم برای غزل هم برای آیلار..یعنی آیلارم حالش بده ..یعنی آیلارم اینطور هول کرده ..!؟
با صدای غزل به خودم اومدم ..
_توروخدا ،توروخدا بگو دقیقا چی شده ..دارم دق میکنم ..سعید چرا زندان ِ ؟چرا ؟توروخدا حرف بزن جواااد .
سرم پایین بودو چیزی نمیگفتم..حرفی نداشتم که بزنم ..
میگفتم با سهیل یه نقشه احمقانه کشیدیم تهش خودش کشته شده
و شوهرت الان تو زندانِ ..چی میگفتم ..
خودمو مقصر همه این اتفاقات میدونستم ..به خاطر یه انتقام یه نفر جون شو از دست داده
_آروم باش ..قول میدم همه چیزو درست کنم ..خودم همه چی رو خراب کردم و خودمم درستش میکنم ..
تو فقط صبر داشته باش .
سمت کلانتری رفتیم و بعد از بازرسی اجازه ورود رو دادن ..
ساعت ها انتظار کشیدیم تا سعید دستبند زده و پریشون با قدمای آروم سمت مون اومد ..
تاچشمش به غزل افتاد اشکش سرازیر شدو همون جا ایستاد ..
..بیچاره گی شون دیدن نداشت .
به سمت بیرون قدم برداشتم ..
حالم اصلا خوب نبود ..بغض گلومو گرفته بودو غرورم اجازه ریختنشو نمیداد.
https://eitaa.com/foglev
part195
ساعت ۱۰صبح بود که با آقاجون هماهنگ کردیم و راه افتادیم سمت کلانتری..
غزل به پهنای صورت اشک می ریخت...
یعنی آیلارم حالش بده ..یعنی آیلارم اینطور هول کرده ..
با صدای غزل به خودم اومدم ..
_توروخدا ،توروخدا بگو دقیقا چی شده ..دارم دق میکنم ..سعید چرا زندان ِ ؟چرا ؟توروخدا حرف بزن جواااد .
سرم پایین بودو چیزی نمیگفتم..حرفی نداشتم که بزنم ..
میگفتم با سهیل یه نقشه احمقانه کشیدیم تهش خودش به رحمت خدا رفته و شوهرت الان تو زندانِ ..چی میگفتم ..
خودمو مقصر همه این اتفاقات میدونستم ..به خاطر یه انتقام یه نفر جون شو از دست داده بود .
_آروم باش ..قول میدم همه چیزو درست کنم ..خودم خرابش کردم و خودمم درستش میکنم ..
تو فقط صبر داشته باش .
سمت کلانتری رفتیم و بعد از بازرسی اجازه ورود رو دادن ..
ساعت ها انتظار کشیدیم تا سعید دستبند زده و پریشون با قدمای آروم رو دیدیم.
تاچشمش به غزل افتاد اشکش سرازیر شدو همون جا ایستاد ..
..بیچاره گی شون دیدن نداشت .
به سمت بیرون قدم برداشتم .
حالم اصلا خوب نبود ..بغض گلومو گرفته بودو غرورم اجازه ریختنشو نمیداد.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
پارت بعدی در زاپاس گزاشته شده ...
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خوندن پارت راضی نیستم❌
part197
باصدای سرباز به خودم اومدم ..
تا سلولم همراهیم کرد ورفت.
با دیدن هم سلولیام که گوشه دیوار جمع شده بودن پچ پچ میکردنا پوزخندی زدم..
وقتی فهمیدن به چه جرمی اینجام ترس تو چشماشون مشخص بود..
اما خوشم میومد از اینکه نیومده براشون آدم حسابی شده بودم.
چه فایده که برای زن خودم بی ارزش ترین بودم..
یعنی با ارزش بودم اما تا زمانی که بیجا قضاوتش نکرده بودم..
به قول غزل.. خودم کردم که لعنت بر خودم باد..
بادیدن یهویی هم سلولیم فورا سر بلند کردم..
ترسیده قدمی عقب رفت و دستاشو به نشانه تسلیم بالا گرفت..
_چیزی نیست ، خواستم بگم اگه چیزی لازم داشتی به خودم بگو.. حرفم برو داره، بچه ها سریع ردیفش میکنن.
مشکوک نگاهی بهش انداختم و آروم نجوا کردم.
_هیچی نمیخوام ،برو
سری تکون داد و دور شد.
حرفای غزل مثل یه آهنگ پلی شده مغزم شده بود.
حرف میزدو نمک رو زخمام میپاشید.. داشتم تقاص کارامو پس میدادم مطمئنا بیشتر از اینا حقم بودو اونجور که معلوم بود باید هنوزم تقاص پس بدم.
اما همینکه اومده بود جوانه ای تو دلم رشد کرده بود.. به برگشتنش امید وار شده بودم و این باعث میشد برای جنگیدن نفس کم نیارم.
https://eitaa.com/foglev
«گفتن خیانت کرده… بدون سند، بدون حقیقت… فقط برای اینکه بشکننش.
و انگار همه منتظر شنیدن همچین دروغی بودن.
حتی همسرش… مردی که قسم خورده بود سایهاش رو از سرش کم نکنه.
اما حالا؟
همون مرد اولین کسی شد که بهش شک کرد.
اولین کسی که باور کرد.
و اولین کسی که زد، شکوند، تحقیر کرد…
همه چیز از شب عروسی شروع شد؛ شبی که هزاران دختر آرزوشو دارن، اما برای او جهنم واقعی بود.
ماهها گذشت و اون توی پوست خودش زندانی شد؛ بیگناه، بیپناه، تنها.
اما سرنوشت همیشه با بیگناهها بد تا نمیکنه…
پردهها کنار میره، رازها رو میشنوه، حقیقت خودش رو نشون میده.
وقتی همه بفهمن اشتباه کردن، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
نه عشق…
نه اعتماد…
نه اون دختر...
خلاصه رمان مون..❤️🩹
https://eitaa.com/foglev