part196
ساعت ۱۰صبح بود که با آقاجون هماهنگ کردیم و راه افتادیم سمت کلانتری..
غزل به پهنای صورت اشک میریخت...
قلبم تیر کشید هم برای غزل هم برای آیلار..یعنی آیلارم حالش بده ..یعنی آیلارم اینطور هول کرده ..!؟
با صدای غزل به خودم اومدم ..
_توروخدا ،توروخدا بگو دقیقا چی شده ..دارم دق میکنم ..سعید چرا زندان ِ ؟چرا ؟توروخدا حرف بزن جواااد .
سرم پایین بودو چیزی نمیگفتم..حرفی نداشتم که بزنم ..
میگفتم با سهیل یه نقشه احمقانه کشیدیم تهش خودش کشته شده
و شوهرت الان تو زندانِ ..چی میگفتم ..
خودمو مقصر همه این اتفاقات میدونستم ..به خاطر یه انتقام یه نفر جون شو از دست داده
_آروم باش ..قول میدم همه چیزو درست کنم ..خودم همه چی رو خراب کردم و خودمم درستش میکنم ..
تو فقط صبر داشته باش .
سمت کلانتری رفتیم و بعد از بازرسی اجازه ورود رو دادن ..
ساعت ها انتظار کشیدیم تا سعید دستبند زده و پریشون با قدمای آروم سمت مون اومد ..
تاچشمش به غزل افتاد اشکش سرازیر شدو همون جا ایستاد ..
..بیچاره گی شون دیدن نداشت .
به سمت بیرون قدم برداشتم ..
حالم اصلا خوب نبود ..بغض گلومو گرفته بودو غرورم اجازه ریختنشو نمیداد.
https://eitaa.com/foglev
part195
ساعت ۱۰صبح بود که با آقاجون هماهنگ کردیم و راه افتادیم سمت کلانتری..
غزل به پهنای صورت اشک می ریخت...
یعنی آیلارم حالش بده ..یعنی آیلارم اینطور هول کرده ..
با صدای غزل به خودم اومدم ..
_توروخدا ،توروخدا بگو دقیقا چی شده ..دارم دق میکنم ..سعید چرا زندان ِ ؟چرا ؟توروخدا حرف بزن جواااد .
سرم پایین بودو چیزی نمیگفتم..حرفی نداشتم که بزنم ..
میگفتم با سهیل یه نقشه احمقانه کشیدیم تهش خودش به رحمت خدا رفته و شوهرت الان تو زندانِ ..چی میگفتم ..
خودمو مقصر همه این اتفاقات میدونستم ..به خاطر یه انتقام یه نفر جون شو از دست داده بود .
_آروم باش ..قول میدم همه چیزو درست کنم ..خودم خرابش کردم و خودمم درستش میکنم ..
تو فقط صبر داشته باش .
سمت کلانتری رفتیم و بعد از بازرسی اجازه ورود رو دادن ..
ساعت ها انتظار کشیدیم تا سعید دستبند زده و پریشون با قدمای آروم رو دیدیم.
تاچشمش به غزل افتاد اشکش سرازیر شدو همون جا ایستاد ..
..بیچاره گی شون دیدن نداشت .
به سمت بیرون قدم برداشتم .
حالم اصلا خوب نبود ..بغض گلومو گرفته بودو غرورم اجازه ریختنشو نمیداد.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
پارت بعدی در زاپاس گزاشته شده ...
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خوندن پارت راضی نیستم❌
part197
باصدای سرباز به خودم اومدم ..
تا سلولم همراهیم کرد ورفت.
با دیدن هم سلولیام که گوشه دیوار جمع شده بودن پچ پچ میکردنا پوزخندی زدم..
وقتی فهمیدن به چه جرمی اینجام ترس تو چشماشون مشخص بود..
اما خوشم میومد از اینکه نیومده براشون آدم حسابی شده بودم.
چه فایده که برای زن خودم بی ارزش ترین بودم..
یعنی با ارزش بودم اما تا زمانی که بیجا قضاوتش نکرده بودم..
به قول غزل.. خودم کردم که لعنت بر خودم باد..
بادیدن یهویی هم سلولیم فورا سر بلند کردم..
ترسیده قدمی عقب رفت و دستاشو به نشانه تسلیم بالا گرفت..
_چیزی نیست ، خواستم بگم اگه چیزی لازم داشتی به خودم بگو.. حرفم برو داره، بچه ها سریع ردیفش میکنن.
مشکوک نگاهی بهش انداختم و آروم نجوا کردم.
_هیچی نمیخوام ،برو
سری تکون داد و دور شد.
حرفای غزل مثل یه آهنگ پلی شده مغزم شده بود.
حرف میزدو نمک رو زخمام میپاشید.. داشتم تقاص کارامو پس میدادم مطمئنا بیشتر از اینا حقم بودو اونجور که معلوم بود باید هنوزم تقاص پس بدم.
اما همینکه اومده بود جوانه ای تو دلم رشد کرده بود.. به برگشتنش امید وار شده بودم و این باعث میشد برای جنگیدن نفس کم نیارم.
https://eitaa.com/foglev
«گفتن خیانت کرده… بدون سند، بدون حقیقت… فقط برای اینکه بشکننش.
و انگار همه منتظر شنیدن همچین دروغی بودن.
حتی همسرش… مردی که قسم خورده بود سایهاش رو از سرش کم نکنه.
اما حالا؟
همون مرد اولین کسی شد که بهش شک کرد.
اولین کسی که باور کرد.
و اولین کسی که زد، شکوند، تحقیر کرد…
همه چیز از شب عروسی شروع شد؛ شبی که هزاران دختر آرزوشو دارن، اما برای او جهنم واقعی بود.
ماهها گذشت و اون توی پوست خودش زندانی شد؛ بیگناه، بیپناه، تنها.
اما سرنوشت همیشه با بیگناهها بد تا نمیکنه…
پردهها کنار میره، رازها رو میشنوه، حقیقت خودش رو نشون میده.
وقتی همه بفهمن اشتباه کردن، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
نه عشق…
نه اعتماد…
نه اون دختر...
خلاصه رمان مون..❤️🩹
https://eitaa.com/foglev
part198
روز های سختی سپری میشد و تو این چند شبی که اینجا بودم به اندازه چندسال برام گذشت..
دلتنگیم...، از اون بدتر مامانی که حالش خراب شده و گوشه نشین خونه شده.
تو این چند روز نمیزاشتن کسی ملاقاتم بیاد.. اما مثل اینکه آیلار انقد ازشون خواهش کرده بود برای چند دقیقه ای اجازه ملاقات رو بهش داده بودن..
کاش میتونستم همه بی احترامی هارو از تو ذهن شون پاک کنم.. لحظه هایی که قابل جبران نیست.
راسته که میگن بی احترامی درهایی رو میبنده که عذرخواهی هم نمیتونه بازش کنه...
بعضی موقعه ها انقد حالم بد میشد که تب و لرز میکردم و به درمانگاه می بردنم...
هرکاری میکردم تا زودتر از اینجا خلاص بشم و بتونم برای برگشتن غزل کاری انجام بدم..
از وکیلی که برام گرفته بودن عصبی بودم و حرف اول و آخرم بیرون آوردن من بود.
اما انگار یا گوش اون بدهکار نبود یا من افتاده بودم رو دنده ی لج.
صحبت های اون روز تو مغزم تکرار شد:
_آقا سعید، برادر من.. خوانوادش رضایت بده نیستن ...
توام که چپ میری و راست میری میگی من بیگناهم.. آخه من بیگناهی توروچجور اثبات کنم .
باهاش دشمنی نداشتی که داشتی..
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱