part198
روز های سختی سپری میشد و تو این چند شبی که اینجا بودم به اندازه چندسال برام گذشت..
دلتنگیم...، از اون بدتر مامانی که حالش خراب شده و گوشه نشین خونه شده.
تو این چند روز نمیزاشتن کسی ملاقاتم بیاد.. اما مثل اینکه آیلار انقد ازشون خواهش کرده بود برای چند دقیقه ای اجازه ملاقات رو بهش داده بودن..
کاش میتونستم همه بی احترامی هارو از تو ذهن شون پاک کنم.. لحظه هایی که قابل جبران نیست.
راسته که میگن بی احترامی درهایی رو میبنده که عذرخواهی هم نمیتونه بازش کنه...
بعضی موقعه ها انقد حالم بد میشد که تب و لرز میکردم و به درمانگاه می بردنم...
هرکاری میکردم تا زودتر از اینجا خلاص بشم و بتونم برای برگشتن غزل کاری انجام بدم..
از وکیلی که برام گرفته بودن عصبی بودم و حرف اول و آخرم بیرون آوردن من بود.
اما انگار یا گوش اون بدهکار نبود یا من افتاده بودم رو دنده ی لج.
صحبت های اون روز تو مغزم تکرار شد:
_آقا سعید، برادر من.. خوانوادش رضایت بده نیستن ...
توام که چپ میری و راست میری میگی من بیگناهم.. آخه من بیگناهی توروچجور اثبات کنم .
باهاش دشمنی نداشتی که داشتی..
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد.🌿
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد خوندن پارت راضی نیستم.❌
part199
ناخواسته صدام بالا رفت .
_آخه لعنتیی شما چرا نمیفهمین همه اینا با حرف گفته شده و بعد من محکوم شدم! به همین راحتی..
مگه بچه بازیه..
به خوانوادش بگو شما اگه می فهمیدید خواستگاری غزل نمی رفتید.. ثانیا من اون شب بعد از اینکه از اون خواستگاری کوفتی اومدن بیرون هشدار دادم بهش..
اینا که دارن میگن ساعت 2نصفه شب پسره بیرون رفته و بهش ماشین خورده.. مگه من علم و غیب دارم بفهمم پسره نصفه شب میزنه بیرون که منتظرش بمونم ..
اصلا وایسا ببینم کجا تصادف کرده؟ خب لامصب برن دوربیناشو چک کنن.
هوف کلافه ای کشید.
_تند نرو پسر.. متاسفانه همه دوربینا چک شده جایی که تصادف شده دوربینی وجود نداشته.. مثل اینکه نیم ساعت از تصادف گذشته که اتفاقی ماشین پلیس از اونجا رد میشه و سهیلو میبینه..
بعدشم تو اون لحظه بیرون بودی، خب برای چی؟ ساعت دو نصفه شب توبرای چی بیرون بودی.. والا که حق دارن بهت اتهام بزنن..
چشم غره ای تحویلش دادم..
_مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر.. آقا من اون شب حالم خوب نبود.. یک لحظه، فقط یک لحظه زدم کنار تا حالم بهتر شه.. نفهمیدم کی چشام بسته شدو تو همون ماشین خواب رفتم..
چند ساعت بعدش کت بسته آوردنم این خراب شده..
حالا از شانس بدم دقیقا همون شب من باید تو خیابون خوابم ببره..
با تکون خوردن دستم از فکر بیرون اومدم و کلافه زل زدم بهش..
_چیه؟ باز که سرو کلت این طرفا پیدا شد... دیگه داری رو مخم یورتمه میری! اعصاب ندارما کاری نکن..
وسط حرفم پریدو خنده کنان نجوا کرد..
_باشه، باشه یواش برو ماهم برسیم .. رو مخ کدومه خواستم بگم واقعا چیزی نیاز نداری برات فراهم کنم.. دیدم مثل اینکه خیلی بی اعصابی، مزاحمت نمیشم..
https://eitaa.com/foglev
part200
🍃"راوی"🍃
غزل عصبی و کلافه شده بود..
جواد از وقتی که رفیق شفیقش سهیل فوت کرده بود اعصابش داغون شده بود و وقتی روحیه ی بد غزل هم به چشمش میامد انگار دیگر به کل نا امید میشد...
نه میتوانست دنبال رضایت برورد نه گیر افتادن سعیدرا میخواست.
وقتی جمله ی مادر سهیل را در مراسم به یاد میاورد اشک جلو چشماشو تار میشد و دلش به حال سهیل میسوخت.
برای خود جواد هم عجیب بود که چقد فوت سهیل برایش غیر قابل تحمل بود.. چقدر همه چی دردناک بود و از پا درش آورده بود..
و آیلار، آیلاری که از همه طرف خنجر میخورد.. آیلاری که تنها مونده بود و نمی دانست کدوم یک از مشکل هایش را حل کند..
بردارش.. رفتن غزل.. قلبش.. مادرش.. پدری که ندارد تا سرپناهش باشد.
انگار در این دردسرها ها او بود که بدترین دردهارا میکشید و باید همه را حل میکرد.
دیگر هیچکدام طاقت این همه بلاو مصیبت رو نداشتن..
حتی ملوک، ملوکی که جز خودش هیچ کس وهیچ چیزی براش مهم نبود از رفتن غزل وحال و روز پسرش خونه نشین شده بود و به بد وضعیتی دچار شده بود..
پشیمان بود، انقدری که حاضر بود برای برگشتنش التماس کند.
رویا..کسی که شده بود آدم مورد اعتماد ملوک به خیال اینکه عزیز ترین آدم زندگیش شده خنجری به او وارد کرده بود که قلب ترک خورده اش دیگر به حالت قبل برنمی گشت.
https://eitaa.com/foglev
part201
ملوک حتی خودش هم تعجب میکرد، از اخلاق مادر بودنش..
درواقع مادر که نه.. کدوم مادری با بچه اش همچین کارایی میکند! کدوم مادری خوشبختی فرزندش رو نمیخواد و رو تصمیماتش پا میزاره!
این رسم مادر بودن نبود.. اون ، حمایت و دلگرمی حس مادری در دلش نبود.
شاید اگر ذره ای پسرش را نادیده نمی گرفت و انقدر غرور نداشت این مشکلات پیش نمی آمد.
مشکلاتی که نه تنها پسرش بلکه چند نفرو دلشکسته و بدبخت کرده بود.
فکر نمیکرد خدا جواب اون همه تهمت و این طور کوبنده به سرش بزنه.
خدایی که سر دل شکسته ی بنده هاش با کسی شوخی نداره، خدایی که سر انتقام گرفتن از اونایی که دل بنده هاشو شکستن از کسی اجازه نمیگیره..و ملوک عاقبت بد این دلشکستن ها و تهمت زدن هارا دیده بود...
فکر میکرد همه چیز را با پول میشود حل کرد، اما برعکس خیالاتش پول حلّال همه ی مشکلات نبود.
تصمیم گرفته بود هرجور که شده به خاطر پسرش سرپا شود و رضایت خوانواده سهیل را بگیرد.
بیشتر از خودش از حلمایی نفرت داشت که با پول رفیقش را فروخته بود..
بیچاره فرزندش و عروسش که گیر یک مشت گرگ صفت افتاده بودندو درخیال خودشان اینا همان هایی هستند که آدم مورد اطمینانی هستند.
"گاهی کلماتی که از روی بی فکری یا غرور می زنیم زخمی می سازد که حتی با بخشش هم جای آن باقی می ماند، مراقب حرف ها و رفتار هایمان باشیم؛ چون اثر شان ماندگار تر از آن چیزی است که فکر میکنیم."
🌱🌱🌱
مَن آذی مُؤمِنا فَقَد آذانی، ومَن آذانی فَقَد آذَی اللّه َ عز و جل، ومَن آذَی اللّه َ فَهُوَ مَلعونٌ فِی التَّوراةِ وَالإنجیلِ وَالزَّبورِ وَالفُرقانِ؛ هر کس مؤمنی را بیازارد، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد، بی شک، خداوند عز و جل را آزرده است و هر کس خدا را بیازارد، در تورات و انجیل و زبور و قرآن، نفرین شده است. (بحار الأنوار :ج 67 ص 72 ح 40)
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 313 هستیم...
part202
ملکوک آماده شدو با راننده تماس گرفت..
چند دقیقه بعد مثل همیشه سرساعت و به موقعه ماشین جلو در توقف کرد.. ملوک با دیدن راننده بعد چند وقت لبخندی زد..
یه جوون سی، سی و پنج ساله که چند ساله به این زن خدمت میکنه..
کیانی هردفعه به دنبال این زن میامد با اخم و عصبی بودنش روبرو میشد و هیچوقت هم اعصاب نداشت.
با دیدن هردفعه عصبی بودنش استرس دست و پا گیرش میشدو با خودش میگفت: "خدا به داد بچه های این زن برسه.. از جدی بودنش آدم جرات نمیکنه نگاهش کنه. "
ملوک وقتی به مقصدش میرسد نفس عمیقی میکشد و با توکل به خدا درب ماشین را باز میکند..
برای اولین بار در زندگیش استرس به این شدت گریبان گیرش شده بود.
میدانست این خوانواده، خوانواده ی سرشناسی هستند و دست شان به دهان شان میرسد.. با ان حال وخیمش با کلی تحقیق و تعقیب توانسته بود آدرس خانه شان را پیدا کند برای رضایت.
بعد چند بار زنگ زدن صدای ملدر سهیل در گوشش پیچید.. هرچقد مادر سهیل اصرار میکرد که خودت را معرفی کن ملوک مخفی کاری میکرد تا مبادا راهش ندن.
_شما باز کن خانوم؛ بیام بالا حرف بزنم متوجه میشی..
چند ثانیه بعد در باز شدوبه سمت داخل قدم برداشت..
دست کمی ازخودش نداشتند .. خانه ای شیک و ویلایی باکلی ماشین های مدل بالا..
مانند خریدار ها اطراف را دید میزد و انگارکه دوباره بوی پول به دماغش خورده بود..
استغفاری زیر لب نجوا کردو با قدم های آهسته سمت خانه قدم برداشت.
مادر سهیل با لباس مشگی روبرویش قرار گرفت و محترمانه به حرف آمد:
_بفرمایین؟ با کی کار دارین؟
کمی این پا و اون پا کردو با استرس به حرف آمد..
https://eitaa.com/foglev
part203
_من مادر سعیدم.
ناهید (مادر سهیل) عصبی و غم زده وسط حرفش پرید و صدایش را بالا برد:
همون پسر تو مارو به خاک سیاه نشوند، همون پسر تو یه مادر پدرو بی انگیزه و بدبخت کرد.
بس کنیدددد؛ هرروز یکی میادو فقط به فکر سعید خودتونین..
پس سهیل من چی! بخدا اونم جوون بود، بخدا ماهم براش آرزوها داشتیم.. الان پسرم کو؟
حتی ملوک هم با ان اخلاقش اشکش در امد، تو دل هزاران بار خودش را لعنت کرد..مقصر همه اتفاقات میدونست خودش را ..
ملوک در چشمانش التماس ریخت.
_من میدونم کار پسرمن نبوده، من یه مادرم عین خودت.. بیا و فکر کن سعیدم پسر خودت.. ..(اشک تو چشماش حلقه زد) چه حالی داشتی؟!
ناهید پوزخند تلخی زد.
_من الان حاضر بودم پسرم گوشه ی زندان بودو به وجودش اطمینان داشتم.. اما به رحمت خدا نمی رفت.. حالا تو خودتو جای من بزار..
حال و روز من بده یا تو؟
ملوک لحظه ای از گفتن حرفایش پشیمان شد.. ناهید حقیقت را میگفت، حال او خیلی بدتر بود.. اما پسر خودش هم بیچاره شده بود.
با گفتن جمله ی ناهید "به سلامت خانوم، دیگه این طرفا نیا" ملوک سربه زیر از همان دری که داخل شده بود راه خروج را پیش گرفت.
به سمت ماشین رفت و بعد سوار شدن، راننده با اشاره ی ملوک راه افتاد.
گمراه بود، انگار که تکلیف خودش را نمیدانست، با اینکه هنوز زیادی تلاش نکرده بود اما فکر میکرد همه ی درها به رویش بسته شدند.
با صدای راننده پریشان خیره اش شد.
_خانم! کجا برم؟
ملوک با به یاد آوردن راضی کردن غزل کلافه نفس عمیقی کشید...
از تهمت زدن هایش به شدت پشیمان بود.. مشکلات هم دامن خودش را گرفته بود هم بقیه.
با خودش میگفت : پس این مشکلات کی حل میشن؟
با ایستادن ماشین چشمانش را باز کرد و به ساختمان خیره شد.
انگاری خیلی زیاد شرمنده بود که حتی روی دیدار با خوانواده اش را هم نداشت .
https://eitaa.com/foglev