part78
_عوضش غزلم دختر خیلی قوییه... میخوای به منم بگی چیشده؟ شاید تونستیم باهم حلش کنیم..
_هیچی مامان فقط برام دعا کن.
_چشم قربونت بشم بزار برات یه چایی بریزنم بخوریم تا باباتم میاد خیلی دلش برات تنگ شده بود..
بعد خوردن چای چند دقیقه ای موندم تا باباهم اومد بادیدن اونم آرامشم چند برابر شد..
دیگه قصد رفتن کردم که بابا هرچقد اصرار کرد برسونتم اجازه ندادم، میدونستم خودشم خسته ست و عمارتم به اینجا دوره..
توراه بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم سعید فورا تماسو وصل کردم.
_سلام خانم خانما خوبی عزیزم؟
_سلام عزیزم تو خوبی؟...
وقتی متوجه شد صدام بی حاله ازم دلیلش رو پرسید... بدون هیچ کم و کاستی جریان حلما و سیامک و براش توضیح دادم ..
وانگار که فقط کلمه "سیامک" رو شنیده باشه..
_ببینم اون پسره چیزی نگفت بهت که؟ مزاحم که نشد؟
نگرانی شو درک میکردم اما دغدغه اصلی من سیامک نبود، و ای کاش اونم اینو درک میکرد.
وقتی بیشتر براش توضیح دادم و متوجه شد سیامک کاری نکرده خیالش راحت شد.. ولی بازم حرفی از مشکل اصلی من نزد..
ترجیح دادم دیگه راجبش نه فکر کنم نه با کسی اشتراک بزارم چون میدونستم برای هیچکی مهم نیست.
وقتی رسیدم عمارت ساعت 5شده بود و همه خونه بودن. تعجب کردم چرا تا الان کسی زنگ نزده بابت تاخیرم.
https://eitaa.com/foglev
part79
وقتی با همه سلام و احوالپرسی کردم و از جواد پرسیدم گفت: آقا رضا زنگ زد گفت که اونجا بودی.. نگرانت شده بود گفت هروقت رسیدی بهش زنگ بزنیم..
آهانی گفتمو راهی اتاق شدم.. برای سپیده پیامی دادم با این مضمون«سلام عزیزم، به بابا بگو رسیدم، نگران نباشه.»
سردرد لعنتی امونمو بریده بود..
تازه چشام گرم خواب شده بود که تقه ای به در خورد..
جواد وارد اتاق شد و اومد کنارم رو تخت نشست.
_غزل چیزی شده؟ از وقتی که رسیدی یه راست اومدی اتاقت اتفاقی افتاده عزیزم؟ آقاجون اینام نگرانت شدنا.
لبخند کم رنگی زدمو لب زدم: نه. چیزی نیست یکم سرم درد میکنه، بهشون بگو نگران نباشن چند دقیقه دیگه میام پایین.
_سعید زنگ زده بود بهم.
عین برق گرفته ها سیخ نشستم و منتظر بهش چشم دوختم.
_خببب
_خب به جمالت حرفای مردونه بود لزومی نداره شما بدونی عزیزم.
_اععععع اذیت نکن بگوووو میرم به خودش زنگ میزنمااااا.
_ببین فقط در این حد میتونم بگم که مامانش نقشه هایی کشیده برات، ازم خواست توروراضی کنم چند روز نری دانشگاه و اینا...
مات بهش خیره موندم دیگه بیشتر از این میخواست بلا سرمون بیاره؟
من دیگه زیر بار این امتحان خدا نمیتونستم دوام بیارم.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 171هستیم..
part80
_آخه مگه میشه نرم دانشگاه؟ حرفایی میزنیا. میدونی چقد جا میمونم؟
_سعید از همین لجبازیات میترسید که دست به دامن من شد دیگه توام که ماشالله مرغت یه پا داره.
غزل جان ما داریم برای خودت میگیم توروخدا یکم اون سعید بدبختو درک کن، میترسه...
_یعنی میخواید منو زندانی کنیییید؟
هوف کلافه ای کشیدو دستاشو قاب صورتم کرد: زندونی چیه عزیزم! فقط گفتیم دانشگاه نرو.. بیرونم خواستی بری و چیزی احتیاج داشتی یا با من میریم یا با سعید... این کجاش زندانیه؟
_بابا شما چرا از اون زن دیو ساختین یه تهدید الکی بوده و تمام.
انگار که به سیم آخر زده باشه.. صداشو کمی بالا بردو گفت: نیست غزل، نیست تهدید الکی نیستت بفهم ما حتما یه چیزی میدونیم که میگیم اینکارو نکن، چرا انقد لجبازی میکنییییی؟
مغموم و سر به زیر لب زدم: باشه، نمیرم.. ولی اگه اونجور که شما میگین ما عقدم که کنیما مامانش نمیزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره، اون موقعه میخواین چیکار کنین؟ چقد دانشگاه نرم؟
آروم اومد کنارم نشست: ببخشید صدامو بردم بالا بخدا ما فقط نگرانتیم.. تو اگه چیزیت بشه ما دق میکنیم.
https://eitaa.com/foglev
part81
سرمو گذاشتم رو شونش: میدونم، داییی توروخدا دعا کن مشکلمون حل شه بخدا من دیگه صبر ندارم.
_چشم عشق دایی.
با ضرب سرما آوردم بالا: جاااان؟ تو که از دایی گفتن من خوشت نمیومد.
تک خنده ای کردو گفت: فضا رمانتیک بود گفتم بزار خراب نشه، ولی خب نشد.(به من اشاره زد)
چشم غره ای بهش رفتم که پاشدو دستمو گرفت: پاشو، پاشو بریم که آقاجون اینا ناراحتت بودن.
باهم رفتیم پایینو کلی کنار هم وقت گذروندیم، عاشق همین کنار هم بودنا بودم.. این جور وقتا حس امنیتم بیشتر میشد مطمئن میشدم که یه خوانواده دارم مثل کوه پشتمنو هوامو دارن...
صبح روز بعد تصمیم گرفتم حالا که دانشگاه نمیرم برم تو باغ.. عاشق گل بودم و حس خیلی خوبی بهم میدادن.. وای که گلای رنگی رنگی تودلم رنگین کمان راه مینداختن.
تو باغ میچرخیدم که صدای پارس سگی ترس تو وجودم انداخت تا خواستم فرار کنم سمت خونه جلوم ظاهر شد..
نفس تو سینه ام حبس شده بود دستام میلرزیدو مطمئن بودم رنگم پریده.
دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم انگار با اون حرکت سگه میره.
صدام در نمیومد.. مطمئن بودم فرار کنم وحشی تر میشه..
اخ لعنت بهت جواد میدونستم کار خودشه، سگ به این بزرگی تو برای چیت بودآخه مرد؟
آب دهنمو قورت دادمو تکیه دادم به دیوار قدم به قدم میرفتم سمت خونه که نزدیکم شد.
https://eitaa.com/foglev
part82
دیگه نتونستم سکوت کنمو جیغ بلندی کشیدم.. تاتونستم فرار کردم. نفسم بالا نمیومد، تو دلم فقط جوادو فحش میدادم..
مثل ابر بهار گریه میکردم..
جواد هراسون از خونه اومد بیرون و دنبالم میگشت تا صدای گریه های بلندمو شنید با دو جلو اومد که متوجه سگه شد..
دیگه از سرگیجه و نفس تنگی طاقت نیاوردمو چشام بسته شد.
با صداهایی بالای سرم چشام باز کردم که عین مترسک بالاسرم ایستاده بودن، کمی خودمو جابه جا کردم که به خودشون اومدن و ازم فاصله گرفتن..
جواد کمکم کرد درست بشینم. با دیدن سعید گل از گلم شکفت.. بی توجه به حضور بقیه با چشای برق زدم دستامو باز کردم به نشانه آغوش..
سعید تعجب زده نگام میکرد، گیج اطرافش رو دید میزد، انگار این حرکت منو باور نداشت.
جواد سرفه ی مصلحتی کردو رفت بیرون آقاجون اینام پشت سرش..
انقد حرکتم یهویی بود فرصت حرف زدن رو هم ازشون گرفته بودم.☆
کنارم نشست و بی صبرانه در آغ.وشم گرفت.
بعد از چند دقیقه کنار گوشم تک خنده ای کردو لب زد: آخه این چه کاری بود وروجک؟ قصد داری کاری کنی آقاجونت بندازتم بیرون.
خودم یه لحظه از کاری که کردم خیلی خجالت کشیدم.. مطمئن بودم گونه هام قرمز شده از شدت خجالت.
https://eitaa.com/foglev
part83
_حالا دیگه کار از کار گذشته لپ قرمزی..
و با صدای بلندی خندید.. چشم غره ای بهش رفتمو کوفتی نثارش کردم.
_خودتو مسخره کن تازه چشام بازکرده بودم خب ندونستم دارم چیکار میکنم..
داشتم حرف مفت میزدم اتفاقا با دیدنش کامل هوش و حواسم اومد سرجاش..
نمیدونستم با کدوم رویی با آقاجون اینا چشم تو چشم بشم. دلم میخواست کلا دور از چشمشون باشم.
جواد یاالله گویان وارد اتاق شد..
چشمک بامزه ای زدو گفت: اهم اهم آقا سعید خوشبحالت تا چشم باز کرد ما هیچ، ماکشک..
خجالت زده سرمو انداختم پایین که جواد دستشو گذاشت رو شونه ام: خجالت نکش دختر فقط آقاجون و بدجور حرصی کردیا..
ترسیده سرمو بالا گرفتم که جفتشون غش غش زدن زیر خنده.
حرصی نگاهشون کردم و جیغ عصبی کشیدم.. با قدمای تند زدم بیرون.
به آشپز خونه نرسیده بودم که صدای آقاجون اینا توجه مو جلب کرد.. دربین حرفاشون اسم منو سعید خیلی میومد، پشت دیوار جا گرفتمو گوش به حرفاشون سپردم.
با شنیدن صحبت هاشون دلم گرفت چیزی جز حقیقت نبود اما منو بدجور سرافکنده کرد پیش آقاجون اینا.. نه بخاطر انتخابم فقط به خاطر آدمای دورمون.
https://eitaa.com/foglev
part84
آقاجون: خانوم من میترسم از عاقبت غزل با سعید نه اینکه بگم سعید پسر بدیه اتفاقا مثل جوادم بهش اعتماد دارم ولی مادرش قطع به یقین زندگی شون رو خراب میکنه...
_مامان: چی بگم والا انشالله که اینطور نیست نفوذ بد نزن آقا، امید وارم که چیزی نمیشه..
بغض کرده راهمو کج کردم سمت اتاقم، آخه چرا مامان سعید کوتاه نمیاد من دیگه نمیکشیدم با اینکه چند روز دیگه عقد مون بود ولی اون خوشحالی از ته دلو نداشتم..
از پله ها بالا میرفتم که باهاشون روبرو شدم.
جواد: کجاییی عروس خانوم مثلا آقا سعید اومده پیش تو..
کلافه و بی حوصله جواب دادم: اذیت نکن جواد میخوام یکم تنها باشم.
هر دوشون اخم کرده بهم زل زده بودن سعید مچ دستمو گرفت و غرید: چیشده غزل؟ چرا چشات نم برداشته؟!
کلافه لب زدم: سعیدم میخوام یکم خلوت کنم اگه وقت داشتی بمون یه چند دقیقه دیگه میام پیشتون.
سریع مچ دستمو از دستاش کشیدم بیرون و پرواز کردم سمت اتاق.
تنها چیزی که الان آرومم میکرد نوشتن بود.. سریع یه کاغذ و قلم برداشتمو هرچیزی که قلبم دستور میداد مینوشتم.. هرچی تودلم ریخته بودم نوشتم.
https://eitaa.com/foglev