eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part202 ملکوک آماده شدو با راننده تماس گرفت.. چند دقیقه بعد مثل همیشه سرساعت و به موقعه ماشین جلو در توقف کرد.. ملوک با دیدن راننده بعد چند وقت لبخندی زد.. یه جوون سی، سی و پنج ساله که چند ساله به این زن خدمت میکنه.. کیانی هردفعه به دنبال این زن میامد با اخم و عصبی بودنش روبرو میشد و هیچوقت هم اعصاب نداشت. با دیدن هردفعه عصبی بودنش استرس دست و پا گیرش میشدو با خودش میگفت: "خدا به داد بچه های این زن برسه.. از جدی بودنش آدم جرات نمیکنه نگاهش کنه. " ملوک وقتی به مقصدش میرسد نفس عمیقی میکشد و با توکل به خدا درب ماشین را باز میکند.. برای اولین بار در زندگیش استرس به این شدت گریبان گیرش شده بود. میدانست این خوانواده، خوانواده ی سرشناسی هستند و دست شان به دهان شان میرسد.. با ان حال وخیمش با کلی تحقیق و تعقیب توانسته بود آدرس خانه شان را پیدا کند برای رضایت. بعد چند بار زنگ زدن صدای ملدر سهیل در گوشش پیچید.. هرچقد مادر سهیل اصرار میکرد که خودت را معرفی کن ملوک مخفی کاری میکرد تا مبادا راهش ندن. _شما باز کن خانوم؛ بیام بالا حرف بزنم متوجه میشی.. چند ثانیه بعد در باز شدوبه سمت داخل قدم برداشت.. دست کمی ازخودش نداشتند .. خانه ای شیک و ویلایی باکلی ماشین های مدل بالا.. مانند خریدار ها اطراف را دید میزد و انگارکه دوباره بوی پول به دماغش خورده بود.. استغفاری زیر لب نجوا کردو با قدم های آهسته سمت خانه قدم برداشت. مادر سهیل با لباس مشگی روبرویش قرار گرفت و محترمانه به حرف آمد: _بفرمایین؟ با کی کار دارین؟ کمی این پا و اون پا کردو با استرس به حرف آمد.. https://eitaa.com/foglev
part203 _من مادر سعیدم. ناهید (مادر سهیل) عصبی و غم زده وسط حرفش پرید و صدایش را بالا برد: همون پسر تو مارو به خاک سیاه نشوند، همون پسر تو یه مادر پدرو بی انگیزه و بدبخت کرد. بس کنیدددد؛ هرروز یکی میادو فقط به فکر سعید خودتونین.. پس سهیل من چی! بخدا اونم جوون بود، بخدا ماهم براش آرزوها داشتیم.. الان پسرم کو؟ حتی ملوک هم با ان اخلاقش اشکش در امد، تو دل هزاران بار خودش را لعنت کرد..مقصر همه اتفاقات میدونست خودش را .. ملوک در چشمانش التماس ریخت. _من میدونم کار پسرمن نبوده، من یه مادرم عین خودت.. بیا و فکر کن سعیدم پسر خودت.. ..(اشک تو چشماش حلقه زد) چه حالی داشتی؟! ناهید پوزخند تلخی زد. _من الان حاضر بودم پسرم گوشه ی زندان بودو به وجودش اطمینان داشتم.. اما به رحمت خدا نمی رفت.. حالا تو خودتو جای من بزار.. حال و روز من بده یا تو؟ ملوک لحظه ای از گفتن حرفایش پشیمان شد.. ناهید حقیقت را میگفت، حال او خیلی بدتر بود.. اما پسر خودش هم بیچاره شده بود. با گفتن جمله ی ناهید "به سلامت خانوم، دیگه این طرفا نیا" ملوک سربه زیر از همان دری که داخل شده بود راه خروج را پیش گرفت. به سمت ماشین رفت و بعد سوار شدن، راننده با اشاره ی ملوک راه افتاد. گمراه بود، انگار که تکلیف خودش را نمیدانست، با اینکه هنوز زیادی تلاش نکرده بود اما فکر میکرد همه ی درها به رویش بسته شدند. با صدای راننده پریشان خیره اش شد. _خانم! کجا برم؟ ملوک با به یاد آوردن راضی کردن غزل کلافه نفس عمیقی کشید... از تهمت زدن هایش به شدت پشیمان بود.. مشکلات هم دامن خودش را گرفته بود هم بقیه. با خودش میگفت : پس این مشکلات کی حل میشن؟ با ایستادن ماشین چشمانش را باز کرد و به ساختمان خیره شد. انگاری خیلی زیاد شرمنده بود که حتی روی دیدار با خوانواده اش را هم نداشت . https://eitaa.com/foglev
باگ ایتا رفع شد✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دو پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part207 آرام بانو بعد چند بار تلاش توانسته بود ملوک را از خانه خارج کند.. در طول عمرش تا بحال به کسی بی احترامی نکرده بود اما تا چند لحظه دیگر اگر ملوک می ماند در خانه نوه اش حالش از اینی که هست بدتر می شد.. حتی سبحان خان هم(آقاجون) خانه نبود .. چندروزی بود که همراه جواد به شرکت می رفت و خودش را مشغول می کرد.. دیگر تاب و توان خانه ماندن رانداشت. سعیدِ کلافه و عصبی کافی بود کسی به پرو پایش بپیچد طوفان به پا می انداخت .. .. سعید هرچه میشد مانند بچه کوچولو ها بهم میربخت و در دل خود فریاد ها می کشید. بیشتر از دست خودش عصبی بود.. خودش بودکه احمقانه گول حرف های دیگران را خورده بود.. فقط منتظر آزادیش بود تا دوباره برای بخشیده شدن تلاش کندد. چی فکر میکرد راجب آینده اش و چه شد.. در خیال خودش غزل را خوشبخت ترین زن جهان میکند اما نه تنها غزل خوشبخت نشد بلکه دختری دل شکسته شد.. در این چند هفته ای که اینجا بود خیلی شکسته تر از آنی شده بود که بقیه فکر میکردند.. احساس می کرد دیگر برای هیچکسی مهم نیس.. احساس میکرد در چاهی افتاده و کسی دست یاری نمی رساند.. هر وقت زمان ملاقات میشد یا با خواهرش دیدار میکرد یا با وکیلش. چشم انتظار می ماند تا فقط یک دفعه غزل بیاید.. از نگاه های ترحم آمیزشان نفرت داشت.. از نظر او آدم ها یا باید مورد احترام هم دیگر بودند یا ترحم و دلسوزی بیجارا کنار می گزاشتند. [وقتی مراقب حرف زدنت نباشی یکی تا صبح نمی خوابه، یکی اعتمادش از بین میره، یکی دلش می شکنه، یکیم دیگه آدم سابق نمی شه.💔] https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
متاسفانه ایتا دوباره باگ داده...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌