دو پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part207
آرام بانو بعد چند بار تلاش توانسته بود ملوک را از خانه خارج کند..
در طول عمرش تا بحال به کسی بی احترامی نکرده بود اما تا چند لحظه دیگر اگر ملوک می ماند در خانه
نوه اش حالش از اینی که هست بدتر می شد..
حتی سبحان خان هم(آقاجون) خانه نبود ..
چندروزی بود که همراه جواد به شرکت می رفت و خودش را مشغول می کرد.. دیگر تاب و توان خانه ماندن رانداشت.
سعیدِ کلافه و عصبی کافی بود کسی به پرو پایش بپیچد طوفان به پا می انداخت ..
.. سعید هرچه میشد مانند بچه کوچولو ها بهم میربخت و در دل خود فریاد ها می کشید.
بیشتر از دست خودش عصبی بود.. خودش بودکه احمقانه گول حرف های دیگران را خورده بود..
فقط منتظر آزادیش بود تا دوباره برای بخشیده شدن تلاش کندد.
چی فکر میکرد راجب آینده اش و چه شد.. در خیال خودش غزل را خوشبخت ترین زن جهان میکند اما نه تنها غزل خوشبخت نشد بلکه دختری دل شکسته شد..
در این چند هفته ای که اینجا بود خیلی شکسته تر از آنی شده بود که بقیه فکر میکردند..
احساس می کرد دیگر برای هیچکسی مهم نیس.. احساس میکرد در چاهی افتاده و کسی دست یاری نمی رساند..
هر وقت زمان ملاقات میشد یا با خواهرش دیدار میکرد یا با وکیلش.
چشم انتظار می ماند تا فقط یک دفعه غزل بیاید..
از نگاه های ترحم آمیزشان نفرت داشت.. از نظر او آدم ها یا باید مورد احترام هم دیگر بودند یا ترحم و دلسوزی بیجارا کنار می گزاشتند.
[وقتی مراقب حرف زدنت نباشی یکی تا صبح نمی خوابه، یکی اعتمادش از بین میره، یکی دلش می شکنه، یکیم دیگه آدم سابق نمی شه.💔]
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part208
غزل چند روزی بود که شیمی درمانیش را شروع کرده بود و تاب و توانش کمتر شده بود.. رفته رفته موهایش ریزش پیدا می کرد.... توصیه ی دکتر این بود که اگه خودمان موهایش را بزنیم بهتر است..
اما غزل زیر بار این حرف نمی رفت.
مگر می شود دختری به این معصومی انقدر بیشتر از سنش مصیبت بکشد..
از ته دل آرزو میکرد یا از این دنیا برود یا بدبختی هایش تمام شود...
برود کنار پدر مادرش، کنار عزیزترین هایش..
دکترش از وضعیتش اصلا رضایت نداشت.. غزل هم از نظر روحی
نمی توانست با آنها یاری کند هم از جسمی...
دلش می خواست با دایی اش حرف بزند و هرجور که شده تلاش کند سعید را آزاد کند.. حداقل کمی از درگیری های مغزش کم میشد.
حداقل خیالش از بابت او کمی راحت می شد..
اما می ترسید از واکنش او.
ای کاش نه رویایی بود نه مادری که به این اندازه بد ذات باشد..
چند روز دیگر دادگاه سعید برگزار میشد و غزل از اضطراب شب و روز نداشت..
غزل تصمیم گرفته بود بازهم برای رضایت به نزد خانواده باقری برود.. برود و صحبت کند.. دیگر طاقتش تمام شده بود، به خود که نمی توانست دروغ بگوید او هنوز هم قلبش عاشق بود..
دکتر برای بستری شدندش بسیار تاکید کرده بود اما هیچکس حریف غزل نمی شد..
https://eitaa.com/foglev