eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part208 غزل چند روزی بود که شیمی درمانیش را شروع کرده بود و تاب و توانش کمتر شده بود.. رفته رفته موهایش ریزش پیدا می کرد.... توصیه ی دکتر این بود که اگه خودمان موهایش را بزنیم بهتر است.. اما غزل زیر بار این حرف نمی رفت. مگر می شود دختری به این معصومی انقدر بیشتر از سنش مصیبت بکشد.. از ته دل آرزو میکرد یا از این دنیا برود یا بدبختی هایش تمام شود... برود کنار پدر مادرش، کنار عزیزترین هایش.. دکترش از وضعیتش اصلا رضایت نداشت.. غزل هم از نظر روحی نمی توانست با آنها یاری کند هم از جسمی... دلش می خواست با دایی اش حرف بزند و هرجور که شده تلاش کند سعید را آزاد کند.. حداقل کمی از درگیری های مغزش کم میشد. حداقل خیالش از بابت او کمی راحت می شد.. اما می ترسید از واکنش او. ای کاش نه رویایی بود نه مادری که به این اندازه بد ذات باشد.. چند روز دیگر دادگاه سعید برگزار میشد و غزل از اضطراب شب و روز نداشت.. غزل تصمیم گرفته بود بازهم برای رضایت به نزد خانواده باقری برود.. برود و صحبت کند.. دیگر طاقتش تمام شده بود، به خود که نمی توانست دروغ بگوید او هنوز هم قلبش عاشق بود.. دکتر برای بستری شدندش بسیار تاکید کرده بود اما هیچکس حریف غزل نمی شد.. https://eitaa.com/foglev
part209 فقط یک روز به دادگاه مانده بود.. غزل با وضعیت وخیمش به هر دری زده بود تا رضایت خوانواده سهیل را بگیرد اما آنها حرف اول وآخرشان یکی بود.. اگر این حکم اجرا می شد قطعا دیگر غزل آدم سابق نمی شد.. روبروی درب خوانواده سهیل ایستادو اشک هایش را پاک کرد.. شاید بیش از ده بار است که در طی این چند روز به اینجا پا می گذارد. اما هیچکس در رابه رویش بازنمی کرد و اهمیتی به غزل نمی دادند. اما بازهم شانس خودرا امتحان کرد و زنگ آیفون را فشرد. بعد چند ثانیه صدای مادر سهیل بلند شد. _باز که تویی دختر جون.. دست از سرمون برداردیگه! ما رضایت بده نیستیم دیگه این ورا آفتابی نشو. صدای درمانده و عاجز غزل بلند شد. _آخه یه لحظه بیاین پایین، حرفامو بشنوین، بخدا قول میدم زیاد مزاحم نشم. ناهید زیر لب استغفاری کرد و کلافه سمت در رفت.. غزل از وضعیت کنونی اش اصلا دل خوشی نداشت.. از اینکه هیچکس حرف هایش را گوش نمیکردند عاصی بود. چه سعیدی که مثلا همسرش بود و حرفای غزل برایش مهم نبود.. چه ناهیدی که رضایت به شنیدن صحبت های غزل نداشت. خسته از این مشکلات به در تکیه داد و منتظر ناهید ماند.. چند ثانیه بعد چهره شکسته شده ی ناهید در روبرویش قرار گرفت.. ناخودآگاه یاد فرزندش افتادو شرمنده سرش را پایین انداخت.. ناهید کلافه لب باز کرد: _غزل خانوم! حرفتو بزن.. من بیکار نیستم که.. غزل دستان عرق کرده اش را مشت کردو تا خواست دهان باز کند بغضی که درگلویش بود ناخواسته ترکیدو هق هقش درفضای کوچه پخش شد. با چشمان اشکی به ناهید زل زدو با چونه ی لرزان نجواکرد. _توروخدا کوتاه بیاید.. من میدونم همسرم بی گناهه.. https://eitaa.com/foglev
part210 ناهید نیشخندی زد و ضربه ی آرامی به شانه اش زد.. _دختر جون! خودتم میدونی حرفات دروغ محضه... فعلا که همه شواهد نشون میده که همون آقا سعید شما محکومه.. برو، برو دیگه این ورا پیدات نشه.. خسته و درمانده کنار جدول نشست و سرش را در دستانش گرفت.. این حجم از خستگی برای این دختر غیر قابل تحمل بود.. اگر از سعید کینه ای نداشت .. شاید خیلی بیشتر تلاش میکرد.. شاید حاضر بود به خاطر همسرش به پای ناهید بیوفتد و شب و روز التماس کند.. اما هنوز برف های قلبش آب نشده بودو سنگینی میکردند. هنوز هم سعید برایش غریبه بود.. نا امید و سرگردان بلند شدو مقصد زندان را پیش گرفت.. چند روزی بود که از همین غریبه ی مجنون خبری نداشت.. هرچقد هم که غریبه بود اما هنوز فراموش شدنی نبود . با وکیل سعید تماسی گرفت و همانگی های لازم را برای ملاقات انجام داد. روبروی زندان ایستاد و نفس عمیقی کشید.. هیچ فکرش را نمیکرد یک روزی برای دیدار با همسرش به زندان بیاید. یعنی هنوز هم باور نداشت. سعید اعصابی نداشت، کسی جرات نداشت از ده قدمی اش رد بشود. با ضربه ی آرامی که در شانه اش حس کرد ساعد دستش را از رو چشمانش برداشت و اخمالود خیره ی هم بندی اش شد.. _احوال آقا سعید ما چطوره؟ سعید بی اعصاب به حرف امد.. _چی میخوای؟! به قدری لحنش تند بود که مرد متعجب شده بود.. _راستشو بگو.. چیکارم داری که چپ و راست دورم میپلکی.. _بخ. بخدا.. هیچ. هیچی آقا فقط میخوام ببینم کم و کسر نداشته باشین. سعید تا خواست صدایش را بالا ببرد صدای سربازی را شنید که بلند و محکم اسمش را صدامی زد. باشنیدن کلمه ی ملاقاتی فورا در چهارچوب در قرار گرفت و به سرباز خیره شد. _کی؟ کیه اومده ملاقاتم. سرباز نیشخندی زد و نجوا کرد.. _نمیدونم، ی دختر۲٠،۲۵ساله ، پشت دره منتظرت.. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
part211 به خیال آمدن آیلار کلافه و بی خیال دنبال سرباز راه افتاد.. به اتاقی رسیدند و با سر پایین افتاده داخل شد حوصله دیدن آدم های تکراری را نداشت.. _ چیه؟ دیگه خوشت نمیاد نگاهم کنی؟! سعید با شنیدن صدای آشنا طوری سرش را بلند کرد که صدای شکستن گردنش در فضا پیچید.. سعید شوک شده بود ، باور نداشت حضور همسرش را . اگر آن چند ماه را فاکتور می گرفتیم. سعید بهترین مرد روی زمین می شد . چادری که به شدت به غزل می آمد را در مشتش گرفت.. اشکش چکید و دستان مشت شده اش دور چادر محکم تر شدند.. غزل دیگر تحمل این همه گریه ی همسر مجنونش را نداشت.. چادرش را از مشت سعید بیرون کشیدو سرش را مخالف سعید چرخاند.. هر دو سکوت کرده بودند.. سعید ایستادو با چشمان گریان نگاهش کرد.. حیف که دیگر غزل، غزل قبل نبود.. غزلی که از لیلی هم عاشق تر بودو حالا دیگر نه.. بغض سعید به هق هق تبدیل شدو دستانش را روی صورتش قرار داد. غزل هیچ وقت گریه همسرش را نمی خواست.. _اگه میخوای همینطور ادامه بدیو دست از گریه کردن برنداری من میرم.. سعید ترسیده فورا اشک هایش را پاک کردو روبرویش روی صندلی نشست. لبخندی به صورتش زد که هیچ جوابی از جانب غزل دریافت نکرد.. مغموم سرش را پایین انداخت. _حالت خوبه؟ غزل پوزخندی زد.. حالش خوب بود؟! اصلا نمی دانست آخرین باری که خندید چه موقعه ای بود.. اصلا نمی دانست آخرین باری که دنیا روی خوشش را نشانش داده بود کی بود! این همه مصیبت برای این دختر واقعا زیادی بود. 🥀صورت آرزوهایم کبود است، عجب دست سنگینی داشت سرنوشت. 🥀 https://eitaa.com/foglev
part212 —چی بگم؟ چی بگم که باور کنی از دنیا رفتن این پسره تقصیر من نبوده.. به جان خودت که میخوام دنیا نباشه من اصلا نمی دونستم اون چه ساعتایی شیفته.. به والله من فقط بهش هشدار دادم که دیگه مزاحم زندگی مون نشه.. من فقط.. غزل وسط حرفش پرید و انگشت سبابه اش را به نشانه سکوت روی بینی اش قرار داد.. _هیششش دیگه نمیخوام در این باره چیزی بشنوم..من.. من دیگه، دیگه سرش را پایین انداخت و اشکش جکید.. دیگر نتوانست این همه مصیبت را تحمل کند.. خیلی وقت بود که طاقتش تمام شده بود.. بلا تکلیف بود.. این دختر تا اینجا هم که مشکلات را دوام آورده بود زیادی قوی و محکم بود.. سعید با دیدن اشک هایش ناخواسته صدایش بالا رفت .. این چه زندگی بود که یک لبخند ساده به لب شان نمی آمد! سرباز با عصبانیت وارد اتاق شدو مچ دست سعید را گرفت. _چیه؟ اینجارو گزاشتی روسرت؟ راه بیوفت ببینم. هردو به هول و ولا افتاده بودند کاش کمی سرباز درکشان میکرد.. کاش سعید را نمی برد.. سعید خودش را مانند پسر بچه ای به صندلی چسبانده بود. _غلط کردم، غلط کردم.. بخدا دیگه صدام بالانمیره. سرباز نگاه کلافه ای حواله اش کردو با قدم های کوتاه از شان دور شد.. هردو نفس راحتی کشیدند.. نه غزل نمی دانست چه باید بگوید نه سعید روی حرف زدن را داشت.. سعید سربه زیر به حرف آمد. _ببخشید، بخدا نمی خواستم صدامو بالا ببرم.. اشکاتو که دیدم بهم ریختم. ببخشید. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030