part17
دوساعتی درس خوندم وبعدش کمی با سپیده صحبت کردیم... ☆
از وقتی بلند شدم دلشوره عجیبی داشتم، همش گیج میزدم و نمیدونستم چجور دارم حاضر میشم برای دانشگاه...
توراه حلما انقدر غر زد نفهمیدم چجور رسیدیم...
توکلاسم انقد خودخوری کردم بازم طبق معمول چیزی از درس گیرم نیومد، همش فکر میکردم یه اتفاق بد برام بیوفته.. ☆
تایم استراحت با چند تا از بچه ها و حلما تصمیم گرفتیم بریم فضای سبز دانشگاه...
از وقتی که اومدم اصلا ندیدمش، سوال شده بود برام چرا نیومده.
ما دخترا درظاهر نشون میدیم که چیزی برامون مهم نیست ولی تا بخوای مهمه هی بهش فکر میکنیم، هی استرسشو میگیریم، هی خودخوری میکنیم ولی آخرشم خودمون میشیم بازنده ...
پنج دقیقه ای گذشته بوداز تایم استراحت که گوشیم صداش در اومد.
وقتی شماره شو دیدم استرس سراغم آمد.انقد به گوشی خیره موندم تا قطع شد.
تا خواستم گوشی رو بزارم تو کیف بازم زنگ خورد. با یه ببخشید از بچه ها فاصله گرفتمو تماسو وصل کردم.
https://eitaa.com/foglev
part18
_الو؟
_الو، غزل سلام خوبی؟
_خوبم، کارت؟
_غزل توروخدا به حرفم گوش کن، یه دقیقه بیا پیش بوفه، کارت دارم.
_ببین من اون روز اومدم حرفاتو شنیدم، خودمم حرفامو زدم بس کن دیگه
_من کل حرفامو نزدم، ببین خیلی وقتتو نمیگیرم، لطفااااا.
برای رفتن دو دل بودم ، خیلی دوست داشتم حرفاشو بشنوم، ولی وقتی یادم میومد اون زمان به من فرصت حرف زدن نمیداد از رفتن منصرف میشدم...
با صدای گوشیم از فکر کردن دست برداشتم.
پیام داده بود:«غزل خواهش میکنم بیا باید حرفامو بشنوی، منتظرتم»
دست و پامو گم کرده بودم انگار نمیدونستم از کدوم طرف باید برم...
دیدمش، به دیوار تکیه داده بود و پاشو تکون میداد، انگار یه چیزیو گم کرده باشه کلافه بود، هی اینور، اونورو نگاه میکرد تا چشمش به من خورد..
https://eitaa.com/foglev
part19
🌱«از زبان سعید» 🌱
بهش حق میدادم ، اعتماد کردن به منی که یه روز ولش کرده بودم سخت بود..
مقابلش ایستادمو با لبخند سلام دادم ولی اون به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
_میشه بریم بشینیم؟ اونجور بهتره.
_کارتو بگو، باید برم کلاسم شروع میشه.
_باشه میگم ولی بیا بریم یه جا دیگه ..
اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه و جلوتر راه افتادم ..
وقتی نشستیم فورا گفت:_خب میشنوم؟
_ببین بخدا من دوبرار تو از همه لحاظ تو فشار بودم،
باور کن منم سختی کشیدم...
تا خود صبح تو خیابونا میچرخیدم،
من مجبور بودم ..
مامان خبر دارشده بودکه باهات ارتباط دارم اتمام حجت کرده بود که اگه ادامه بدم بلایی سرت میاره.
ترسیدم بخدا من مامانمو میشناسم اون به حرفش عمل میکنه.
اون موقع تا عمر داشتم خودمو نمیبخشیدم.
https://eitaa.com/foglev
part20
_الان چی فرق کرده سعید؟ الان مامانت منو میپذیره؟ میزاره باهم زندگی کنیم؟ نه هیچی فرق نکرده.
_من این دفعه نمیزارم تورو ازم جدا کنن باور کن ایندفعه دق میکنم، جفتمون از دوری هم دیگه کم سختی نکشیدیم، خواهش میکنم فقط یه فرصت...
بغض تو گلوم نمیزاشت حرف بزنم.
—فرصت بدم که باز ولم کنی؟
_نه به خدا، به جان خودت که اسمت شده قسم راستم دوست دارم.
— قسم میخورم یه بار دیگه پا بزاری رو عشقمون، ، یه بار دیگه غرور مو بشکنی میرم یه جوری میرم که دیگه هیچ اثری ازم رو زندگیت نمونه...
و پاشد رفت نمیدونستم اشکی که میریزم از خوشیه یا حرفی که زد
وسط گریه خندیدم، خدایا شکرت.
https://eitaa.com/foglev
841.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا اگر جایی دلی بی تابِ دلدار است ،نمیدانم چطور اما خودت پادر میانی کن.🤍
.
part21
🌱«از زبان غزل» 🌱
حلما که نگاهش بهم خورد شوکه شد.
_بسم الله غزل این چه وضعشه؟
_تو چرا نرفتی کلاس؟
_استاد نیومده بود، فعلا سوال منو جواب بده تو. ☆
عادت نداشتم برای کسی راز زندگیم رو تعریف کنم ولی حلماست دیگه تا خبردار نشه از یه موضوعی قشنگ مغزتو به هفت روش داغون میکنه، البته بهش اعتماد کامل داشتم جدا از بعضی از رفتار های احمقانه اش خداروشکر این یه ویژگی خوب رو داشت...
همه ی صحبت هامونو تعریف نکردم ..
چشماش گرد شدبود و مشخص بود از تعجب زیاده..
_چشاشو نگاه
_غز. غزل تو چی گفتییییی؟
_همون که شنیدی عزیزم
خیلی گیج شده بود انگار دست و پاشو
گم کرده بود، نمیدونم چرا اخماش تو هم بود و درست حسابی جوابمو نمیداد...
سرم خیلی درد میکرد احساس میکردم الانه که بخورم زمین..
وقتی از اسنپ پیاده شدیم حلما خیلی خشک خداحافظی کردو رفت دیگه داشتم از کاراش شاخ در میاوردم..
داشتم کلیدو درمیاوردم که چشام سیاهی رفت سریع دیوار کنارمو گرفتم انگار یکی دستشو گذاشته بود روچشمامو اجازه نمیداد جایی رو ببینم.
https://eitaa.com/foglev
part22
صدای آشنای بابا به گوشم خورد که ترس توش موج میزد...
_غزل بابا؟ چیه بابا چیشد، غزلم چته بابا، حرف بزن
به زور نجوا کردم: س. سرم
بابا یاخدا گویان ازم دور شد بعد چند دقیقه با داداش با عجله اومدن سمتم..
امیر _اجی چیشد عزیزم، جواب بده؟
بابا_امیر، پسرم دستم به دامنت برو ماشینو بیار ببرش بیمارستان .. ☆
چند دقیقه ای بود رسیده بودیم بیمارستان کمی بهتر شده بودم اما خب بازم سردرد داشتم...
به خاطر سردرد های متعددم عکس و آزمایش گرفته بودن ازم..
سرمم که تموم شد چند دقیقه ای منتظر موندیم تا بریم اتاق دکتر..
اسممو که صدا زدن امیرو فرستادم داخل به خاطر سرگیجه ام زیاد نمیتونستم سرپا باشم... ☆
یه ربع طول کشید اما داداش نیومد بیرون، کلافه از جام بلند شدم.
تقه ای به در اتاق دکتر زدمو وارد شدم، حس کردم با ورود من حرفشونو قطع کردن
نگاهی به داداش انداختم که سرش پایین بود، نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو باز انداخت پایین..
چرا چشاش قرمز بود؟ گریه کرده بود؟
_داداش؟ امیر؟ خوبی؟
نگاه اشکی شو بهم انداخت و فورا بلند شد رفت بیرون، تعجب کردم اینا چرا اینطور میکنن؟
نگاه سوالی مو دوختم به دکتر؟
_میشه توضیح بدین اینجا چه خبره؟
https://eitaa.com/foglev
part23
دکتر دستشو به سمت صندلی ها اشاره گرفت و گفت: بله، بفرمایید بشینید براتون توضیح میدم.
با اکراه نشستم و منتظر بهش خیره شدم...
_دکتر: ببینید خانم ارغوانی به خاطر وضعیت وخیم تون و سردرد های شدید تون به این نتیجه رسیدم براتون MRlبنویسم...
شما یک قُده داخل سرتون هست که باید هرچه سریعتر درمان بشین و اگر خدایی نکرده نتیجه نگرفتیم فورا عمل رو شروع کنیم تا مشگل خیلی جدی نشده..
باید امیدتون به خدا باشه، اصلا نباید نامید بشین و انگیزه تون رو از دست بدید... ☆
منگ داشتم نگاهش میکردم، خدایا من به چی امیدوار باشم ؟
نگران چی باشم؟ حرف بابا و آقا جواد که این روزا خواب و خوراک مو ازم گرفته یا این مریضی لعنتیم؟
بدون هیچ حرفی از اتاق زدم بیرون، داداش رو صندلی ها نشسته بود تا منو دید فورا از جا بلند شد.
— خوبی ؟ توروخدا ناراحت نشیا تو خوب میشی یعنی باید خوب بشی، ما همه کنارتیم، مطمئن باش خدا هم هواسش بهت هست تو...
پریدم وسط حرفشو گفتم: بسه بریم خونه خستم، به مامان اینا هم فعلا چیزی نگو خودم بهشون کم کم میگم.
امیر سرشو تکون دادو راه افتادیم.
https://eitaa.com/foglev
part24
رسیدیم که خونه مامان و بابا امدن سمتمون.
مامان: چیشد؟ غزل؟ حرف بزن مامان جان
_چیزی نیست مامانم فشارم افتاده بود یه سرم وصل کردن الان بهترم قربونت برم نگران نباش.
_مطمئن باشم؟
_ارع عزیزم مطمئن باش، من میرم یکم بخوابم، خستم، توام دیگه نگران نباش.
_نهار نخوردی مامان جان
_نمیخورم عزیزم
دیگه منتظر نموندم و رفتم سمت اتاق..
با پچ پچ بالای سرم چشامو باز کردم.
مامان: ای خدا چه خاکی به سرم شد؟
امیر: آروم باش مامان ای بابا چه اشتباهی کردم گفتم، شما باید بهش امید بدین، این کارا چیه؟
مامان تا چشمای بازمو دید فورا اومد سمتم: اخه تو چی شدی؟ الهی درد و بلات بخوره تو سر مادرت.
_اع مامان این چه حرفیه، خدا نکنه مگه قراره خوب نشم نگران نباش عزیزم درمان میشم خوب میشم دیگه اشکتو نبینم.
مامان با گوشه روسریش اشک شو پا کردو بهم خیره شد، لبخندی به روش زدم.
https://eitaa.com/foglev
part25
باهم رفتیم بیرون، سپیده تا منو دید ناراحت شد و مغموم..
_اجیییی توروخدا زود خوب شیا
— قربونت برم نگران نباش، خوب میشم..
_بریم کمک مامان.
سری تکون دادو مشغول شدیم به کمک کردن. ☆
ساعت10شب بود، منو سپیده تو اتاق مشغول جمع و جور کردن اتاق بودیم که از پایین صدای آشنایی بلند شد..
سپیده زود تر از من رفت پایین.
بیخیال شدم و سرگرم کارم شدم تا اینکه صدای آشنای آقا جواد خورد به گوشم، فورا یه شال سرم کردم و رفتم پایین..
باشنیدن اسمم از زبون آقا جواد پشت دیوار ایستادم، اهل فال گوش وایسادن نبودم ولی خب موضوع مهمی بود..
جواد: آقا رضا، بابای من دیگه طاقت دوری غزل رو نداره، غزل بزرگ شده باید خودش تصمیم بگیره، اصلا قانونا غزل واسه ی ماست چرا مانع میشین شما؟☆
از حرفاش هیچ سردر نمیاوردم.
م. من یعنی چی قانونا برای اونام
دیگه توانایی سرپا ایستادنو نداشتم، چشام سیاهی رفت و از دو پله ی آخر افتادم.
https://eitaa.com/foglev