part28
ده دقیقه ای بیرون از اتاق موندمو دوباره برگشتم داخل، بانهایت تعجب هیچ سوالی نپرسید ...
گوشیش رو حالت لرزش بودو مدام زنگ میخورد، دیگه خودشم کلافه شدو بدون نگاه کردن به گوشیش گفت: اینو جواب بده هرکی بود یه جوری دست به سرش کن. ☆
شماره ناشناس بود...
تا الو روگفتم بدون سلام علیکی شروع کرد باصدای بلندی به حرف زدن:_غزل معلوم هست کجایی تو دختر؟ مردم از نگرانی، هیچ به فک منم هستی؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدممممم؟
با تعجب غریدم: یواش برو ماهم برسیم ، چی میگی واسه خودت؟
حالت صداش تغییر کردو گفت: تو کی هستی دیگه؟ گوشی غزل پیش تو چیکار میکنه؟
_اولا که بگو غزل خانوم دهنت عادت کنه، دوما تو زنگ زدی بعد میگی تو کی هستی؟ جلل خالق.☆
صداش عجیب واسم آشنا بود به حدی که دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم.
https://eitaa.com/foglev
part29
_ وایسا ببینم اسمت چیه؟ زیادی واسم آشنایی.
_جناب شما به اسم من چیکار داری؟(صدای پیج بیمارستان بلند شد) با صدای نگرانی پرسید: اون صدای چی بود؟ غزل کجاست؟ شما بیمارستانی؟
خشک شده بودم این چرا انقد نگران غزله؟
اصلا نفهمیدم چرا آدرس بیمارستان رو بهش دادم! ☆
امیرو با هزار بدبختی فرستادم خونه .. اینجا موندنش فایده ای نداشت
دکتر گفته بود امشب به خاطر اطمینان باید بستری شه.
چند دقیقه بعد گوشی غزل دوباره زنگ خورد باز همون پسره بود کلافه جواب دادم وغریدم:_باز چیهههه؟
_بیا پذیرش من اینجام نمیزارن بیام، میگن وقت ملاقات نیست. ☆
واقعا برام سوال شده بود چرا انقد خودشو به آب و آتیش میزنه!
با اخم راه افتادم ، تنها یه نفر جلوی پذیرش بودکه با پرستار داشت بحث میکرد.
با صدای قدم هام سریع برگشت سمتم☆
بهت سرتاسر وجودمو گرفت .
لبخند مصنوعی زد:
_جواد؟ داداش تو اینجا چیکار میکنی؟
_به به آقا سعید پارسال دوست امسال آشنا، من شماره تو گم کردم تو نباید یه زنگ بزنی؟
خنده ی ریزی کردو گفت:_ببخش جواد جان اصلا وقت نشد، ببخشید
جسارته ولی تو نسبتت با غزل چیه؟
https://eitaa.com/foglev
part30
_اگه خدا قبول کنه میشم داییش😅
_اگه خدا قبول کنه؟
_فعلا بیا بریم، توضیحش طولانیه. ☆
صدامو مثل خودش بم کردمو گفتم:داداش جسارتا شما چرا شماره تلفن غزل رو دارید؟
خنده ی ریزی کردو گفت:_امان از دست تو پسر ، هم دانشگاهیم.
اهانی گفتمو راه افتادیم سمت اتاق..
من با سعیدچند وقت پیش آلمان اشنا شده بودم یه جورایی واقعا عین برادر هوای همدیگه رو داشتیم، تا اومدیم ایران و یکم ارتباط مون کمتر شد ، ولی واقعا برام سوال شده بود فقط به عنوان یه هم دانشگاهی به تا اینجا اومده؟!
_سعید تو اینجا چیکار میکنی ؟ صنمت چیه؟
گفت:_توضیح میدم، فکر کردی واقعا من به عنوان یه هم دانشگاهی اومدم (نیشخندی زد) و گفت نچ، میخوای واقعیت و بدونی؟
با تعجب سری تکون دادم .
https://eitaa.com/foglev
part31
🌱«از زبان سعید»🌱
همه چی رو گفتم از اول تا آخر، جواد ادمی بود که واقعا درک میکرد...
اخماش تو هم بودو به زمین خیره بود.
چند دقیقه ای گذشت که بلخره به حرف اومد..
_بیا بیرون کارت دارم.
از در که رفت بیرون نگاهم افتاد به غزل، رنگ از رخش رفته بود..
با مهربونی پچ زدم: _ نگران نباش خب؟ من جوادو میشناسم ادمی نیست که بین مون جدایی بندازه.
_ت. تو جوادو از کجا میشناسی؟
_توضیح میدم عزیزم، بزار فعلا ببینم چیکارم داره، تو استراحت کن، منم الان میام. 😌
هرچقدر چشم گردوندم جوادو ندیدم، راه افتادم سمت حیاط...
به نظر بیخیال میومد، رفتم کنارش نشستم نیم نگاهی بهم انداخت و باز سرشو انداخت پایین.
_واقعا دوسش داری ؟
_اون نفس منه مگه آدم نفس کشیدنشو یادش میره که من یادم بره؟
_آدمی که ذاتش بد باشه نفسشم یادش میره آقا سعید.
https://eitaa.com/foglev
part32
_دم شما گرم آقا جواد.
_داداش بهم حق بده چند سال نبودم که ازش مراقبت کنم از این به بعد میخوام براش جبران کنم. یادگار خواهرمه درسته فعلا برای خودش ثابت نشده، اما برای من که ثابت شده ست.
_بهت حق میدم به قول خودت اگه خدا قبول کنه بلخره میشه بچه خواهرت.
خنده ی ریزی کردو گفت:_حرف آخر، یه خم به ابروش بیاد سعید به وللّه چشممو میبندم رو رفاقت مون و... هووووف، خدا نکنه اون روز بیاد.
با اطمینان سری تکون دادم که پاشدم
کمی تو حیاط موندمو رفتم داخل.
تا رفتم تو غزل نگاه نگرانی بهم انداخت و سوالاشو از دم شروع کرد.
با حوصله جواب تک تک سوالاشو دادم وقتی فهمید اوضاع آرومه نفس عمیقی کشید، جواد هنوز نیومده بود.
با صدای جواد چشم ازش برداشتم..
_ الان آقاجون و آقا رضا هم دارن میان.
_غزل: چییییییییی؟ آقاجون کیه؟
_آروم دختر چته؟ آقاجون میشه پدر من یعنی پدر بزرگ شما.
https://eitaa.com/foglev
part33
_چی میگین شمااااا؟ پدر بزرگ چی؟
_وا غزل؟ این کاراچیه؟ بلخره باید با واقعیت کنار بیای.
با صدای بلند غزل شوکه شدم: واقعیت چیهههه؟ خوانواده من همونین که چندین ساله دارم باهاشون زندگی میکنمممم.
جواد هم صداشو کلافه بالا برد: ؟دِ نیستن لامصب اونا خوانواده تو نیستنننن بفهممم. ☆
با صدای مردونه ای همه حواسمون سمت در جمع شد، مرد مسنی با ظاهری شیک و اتو کشیده..
با بغض غزلو نگاه میکرد ..
جواد:_میبینی آقاجون، بلخره پیداش کردم بلخره نوه تو پیدا کردم. بلخره یادگار راحله مو پیدا کردمم.
آقاجون: یادگار راحله ام چرا رو تخت بیمارستانه؟
https://eitaa.com/foglev
part34
🌱«از زبان غزل» 🌱
خیره همون پیر مرد شیک بودم که بابا هم اومد داخل، با چشمام داشتم التماس میکردم که بگه همه اینا دروغه ، من این خوانواده رو میپرستیدم اگه منو ازشون جدا کنن دق میکردم..
با بغض لب زدم: بابا، باباجونم بگو همه اینا دروغه بگو نمیخوان منو از شما جدا کنن، اینا چی میگن بابا؟
اشک از چشمای بابا ریخت گفت: دختری که من بزرگ کردم انقد ضعیف نبودااا..
تو این اوضاع خندمم گرفته بود هیچکس اصلا به سعید و حضورش اینجا کاری نداشتن حتی انقد باهاش گرم احوالپرسی کردن تعجب کردنی بودو قیافه خودشم دیدنی بود..
وقتی بابا گفت میخوام همه چیزو توضیح بدم استرس ریخت به جونم.
دلم نمیخواست واقعیت و بشنوم میدونستم باعث میشه که از خوانواده دوست داشتنیم جدا بشم.
https://eitaa.com/foglev
part35
ولی مجبور بودم به شنیدن حقیقت..
_آقاجون: آقارضا اجازه میدی ما توضیح بدیم؟
_نفرمایید آقا سبحان اجازه ماهم دست شماست...
نفسی تازه کرد: راحله ام 19سالش بود که یکی از پسرهای روستا عاشقش میشه انقد میره و میاد تا راحله ام دل میبنده بهش، من نمیتونستم اجازه بدم پسر دشمنم بیاد با دخترم ازدواج کنه، ، عشق پسره بهم ثابت شده بودا ولی از پدرش میترسیدم..
شب خوابیدیم صبح بلند شدیم دیدیم راحله ای نیست جز یه دست نوشته، فقط یه خداحافظی...
اونجا بودکه شکسیتم، خورد شدیم.
هرجارو بگی دنبالش گشتم به هرکی بگی رو انداختم، به هرجایی که فکر شو بکنی سر زدم نبود که نبود...
10ماه بعد یه روز سرد زمستونی از پزش.کی قانونی زنگ زدن و گفتن باید بیاین برای تشخیص .. دعا دعا میکردم دخترم پیدا نشه ولی سالم باشه، سالم باشه. تا اونجا من هزار بار مردم و زنده شدم...
https://eitaa.com/foglev
part36
تو این 21سال من هرشب با خیال راحله ام سر رو بالشت میزاشتم..
چند ماه پیش آقا رضا اومد خونه ی ما خبر تورو آورد (اشکش ریخت) من تازه فهمیدم راحله ی من برام یادگاری گذاشته..
وقتی فهمیدم دیگه هیچی حالیم نبود فقط میخواستم بیام ببینمت ولی نشد یعنی گفتن باید توروآماده کنن...
امروز که تورودیدم انگار راحله رو دیدم همونقدر شبیه خودشی (تک خنده ای کرد) فکر کنم حسابی در حق بابات اجحاف شده چون هیچیت شبیه به اون نیست..
مرصاد (پدر واقعی غزل) واقعا عاشق مادرت بود ولی پدر مرصاد نزاشت این عشق زنده بمونه اون هیچ رحمی نداشت پسر خودشو، عروسشو خودش کشت از وجود تو بی خبر بود وگرنه توروهم میکشت.
_م. مگه من پیش اونا نبودم؟
_اونا تویه روستای دور افتاده زندگی میکردن و از شهر خیلی فاصله داشت برای خرید مجبور میشن تورو بزارن پیش آقا رضا و خانومش.. وتوجاده اونارو میکشن..
اشکم چکید برای بدبختی شون برای بی کسی شون برای عشق شون..
آخه چطور اون مرد دلش اومد بچه ی خودشو، عروسشو بکشه یعنی تو وجودش یکم انسانیت نبود؟
انقد رحم نداشت؟
https://eitaa.com/foglev
part37
جواد: خب دیگه گریه وزاری بسه یکم بخندین بابا دل مون گرفت..
راستی نمیخواین بپرسین این آقا سعید ما کیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ برای..
سعید: جوااااااااااااد
_ای کوفت خب بلخره که میدونن..
خب سعید خان به گفته ی خودشون میخوان بشن داماد آینده.
آقاجون با خوشحالی گفت: چقدر هم که برازنده هم دیگه ان، انشاالله هرچی خیره باباجان، البته اینم بگما باید از هفت خان رد شی،فکر کردی همینجوری دختر میدیم بهت؟ 😅
_سعید خنده نمکی کردو گفت: من نوکر دخترتونم هستم، جونمم بدم براش باز کمه..
باعشق نگاهش میکردم یعنی انقد تو دل همه شون جا باز کرده که هیچ مخالفتی نکردن؟
آقاجون: راستی انقد مشغول حرف شدیم یادم رفت، غزلم اینجا چیکار میکنه؟
همه بهم دیگه نگاه نگرانی انداختیم.
جواد فورا پیش قدم شد: هیچی آقاجون یکم فشارش افتاده بود محض احتیاط امشب و نگهش داشتن، چیزی نیست..
_الان خوبی بابا؟ بهتری؟
با لبخند سری تکون دادم و گفتم: آره خوبم.
چند دقیقه ای موندن و با بابا رضا رفتن.
https://eitaa.com/foglev