eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
part274 بعد دو بوق فورا تماس وصل شدو صداش در گوشی پیچید.. —الو؟ سلام سعید جان ..خوبی ؟ سعید بله ای نجوا کرد اما فورا حرفش را پس گرفت.. —راستش نه در به در دنبال اون طرفم .. هرکجا رو گشتم پیداش نکردم.. —من پیداش کردم.. سعید سراسیمه از جایش برخاست و به حرف آمد...حرف هایش آنقدر ناواضح بود که سرهنگ کلافه شده بود... — من نمیفهمم چی میگی پسر جان ،فردا خودت راه بیوفت بیا شیراز ببینش.. —هم.همین الان راه میوفتم ،خداحافظ. سرهنگ تا خواست مانع اش شود تلفن قطع شده بودو بوق های ممتددی گوشش را پر کرد.. از زهرا خواست تا با سعید تماس بگیرد و از آمدن منصرفش کند اما جواب تلفن او را هم نمی داد. سرهنگ نگران بود ..این وقت شب، جاده و راه طولانیش خوب نبود.. زهرا با میرزا تماس گرفت و همه چیز را گفت... https://eitaa.com/foglev
part275 میرزا نماز شکر به جا آورد ... —زنگ می زدید به سعیدم میگفتین بابا جان. زهرا که همراه با خنده ی میرزا خندیده بود با شنیدن حرف پدرش خنده اش فورا نجوا کرد: —وای حاج بابا گفتیم ،اما سعید همین الان راه افتاده سمت شیراز ... توروخدا حاج بابا بهش زنگ بزن بگو فردا راه بیوفته، الان شبه راه طولانیه... میرزا باز هم خنده اش به هوا رفت .. —نترس دخترم ..اون سعیدی که من میشناسم سنگم بباره رانندگیش حرف اولو میزنه.. .. تو نگران اون نباش بابا ... هرموقعه سرهنگ کارش تموم شد بگو بیارتت خونه بابا جان. زهرا چشمی زمزمه کرد وبا گفتن خدا حافظی تلفن را قطع کرد... سعید ...وقتی به این فکر می کرد که آن مرد به حقش رسیده خوشحالی از سر و رویش می بارید.. با قدرت و هرلحظه سرعت بیشتر رانندگی میکرد .. وقتی رسید و میرزا دیدش تعجب کرد.. —من به رانندگیت ایمان دارم ..اما نه اینکه الان برسی ...گفتم دیگه زودِ زود برسی برای نماز صبح الان که ساعت دو ، تو چطور رانندگی کردی که الان رسیدی؟ سعید خانه را می گشت دنبال ان مرد.. —رسیدم دیگه حاج بابا ... ای بابا پس کجاست؟ https://eitaa.com/foglev
part276 میرزا کلافه شده بود و به دنبال سعید افتاده بود.. —ای بابااااا خب وایسا ببینم دنبال کی؟ —ای بابا همین مرده دیگه.. میرزا آهان کشداری گفت و روی مبل نشست.. —اون که پیش سرهنگه سعید به سمت میرزا برگشت..اخمی روی صورتش نشست .. — بابا یه چند ساعت دندون روجیگر می زاشتین من برسم .. —اشکالش چیه ! فرددا با سرهنگ هماهنگ کن برید ببینش.. سعید سمت در پاتند کردو تا خواست دستگیره را بکشد.. با صدای میرزا کلافه شد.. —حاج بابا مانع ام نشو.. —چی میگی پسر ..میخوام بگم صبر کن منم میام .. سعید شرمنده سرش را تکان داد و روی مبل کنار در نشست. هرچه نباشد بعد از خودش اوهم زندگیش را بهم زده بود https://eitaa.com/foglev
part277 بعد از آمدن میرزا راه افتادند وبا سرعت برق و باد رانندگی میکرد.. آنقدر کلافه بود که سردرگم شده بود.. تا میرزا رسید و با گفتن "با سرهنگ هماهنگم " نفس عمیقی کشید.. فورا داخل شد و دنبال سرهنگ گشت تا زهرا به چشمش خورد.. فورا از سرهنگ پرسید.. —وا داداش تو نصف شب اینجا چیکار می کنی؟ —زهرا الان وقت این حرفا نیست کجاس سرهنگ؟ زهرا به اتاق اشاره زد و تا خواست حرفی بگوید ...سعید وارد اتاق سرهنگ شد.. سرهنگ از دیدن سعید در تعجب مانده بود .. —چه زود رسیدی سعید؟ —ای بابا، ..به هرکی میرسم میگه زود رسیدی ، ...خب رسیدم دیگه سرهنگ میخوای برم دوباره از اول بیام؟! سرهنگ نجوا کرد.. —خیلی خووووب ..چرا عصبی میشی .. سرش را بلند کردو به چهره ی بی خیال سرهنگ خیره شد. —سرهنگ دیگه باید به چه زبونی بگم میخوام این مردو ببینم .. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part278 —خب اونجور که تو میگی دیگه نمیزارم .. نفس کلافه ای کشید و از جای برخاست... —من انگار برای هرکی حرف میزنم دارم با دیوار صحبت میکنم... تا سرهنگ خواست حرفی بزند زهرا وارد شدو در را به هم زد.. — سعید بدو بریم غز.غزل داره میره. سعید ماتش برده بود.. —چی ،چی میگی ؟ —بهش زنگ زدم خواستم بگم همه چی درست شده ،همه چی حل شده و سعید اومده شیراز ... قطع کرد و ده دقیقه بعد پیام داد که از شیراز میره. به خودش امد و فورا به سمت بیرون پا تند کرد و زهرا هم دنبالش... از زهرا فورا آدرس را گرفت و باآخرین سرعت سمت مقصد رانندگی کرد.. تا رسیدند سعید در دل فقط دعا میکرد https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (279) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
پارت بعدی (280) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
بخش کوچیکی از رضایت مخاطبان vip🥰