eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part31 🌱«از زبان سعید»🌱 همه چی رو گفتم از اول تا آخر، جواد ادمی بود که واقعا درک میکرد... اخماش تو هم بودو به زمین خیره بود. چند دقیقه ای گذشت که بلخره به حرف اومد.. _بیا بیرون کارت دارم. از در که رفت بیرون نگاهم افتاد به غزل، رنگ از رخش رفته بود.. با مهربونی پچ زدم: _ نگران نباش خب؟ من جوادو میشناسم ادمی نیست که بین مون جدایی بندازه. _ت. تو جوادو از کجا میشناسی؟ _توضیح میدم عزیزم، بزار فعلا ببینم چیکارم داره، تو استراحت کن، منم الان میام. 😌 هرچقدر چشم گردوندم جوادو ندیدم، راه افتادم سمت حیاط... به نظر بیخیال میومد، رفتم کنارش نشستم نیم نگاهی بهم انداخت و باز سرشو انداخت پایین. _واقعا دوسش داری ؟ _اون نفس منه مگه آدم نفس کشیدنشو یادش میره که من یادم بره؟ _آدمی که ذاتش بد باشه نفسشم یادش میره آقا سعید. https://eitaa.com/foglev
_
part32 _دم شما گرم آقا جواد. _داداش بهم حق بده چند سال نبودم که ازش مراقبت کنم از این به بعد میخوام براش جبران کنم. یادگار خواهرمه درسته فعلا برای خودش ثابت نشده، اما برای من که ثابت شده ست. _بهت حق میدم به قول خودت اگه خدا قبول کنه بلخره میشه بچه خواهرت. خنده ی ریزی کردو گفت:_حرف آخر، یه خم به ابروش بیاد سعید به وللّه چشممو میبندم رو رفاقت مون و... هووووف، خدا نکنه اون روز بیاد. با اطمینان سری تکون دادم که پاشدم کمی تو حیاط موندمو رفتم داخل. تا رفتم تو غزل نگاه نگرانی بهم انداخت و سوالاشو از دم شروع کرد. با حوصله جواب تک تک سوالاشو دادم وقتی فهمید اوضاع آرومه نفس عمیقی کشید، جواد هنوز نیومده بود. با صدای جواد چشم ازش برداشتم.. _ الان آقاجون و آقا رضا هم دارن میان. _غزل: چییییییییی؟ آقاجون کیه؟ _آروم دختر چته؟ آقاجون میشه پدر من یعنی پدر بزرگ شما. https://eitaa.com/foglev
part33 _چی میگین شمااااا؟ پدر بزرگ چی؟ _وا غزل؟ این کاراچیه؟ بلخره باید با واقعیت کنار بیای. با صدای بلند غزل شوکه شدم: واقعیت چیهههه؟ خوانواده من همونین که چندین ساله دارم باهاشون زندگی میکنمممم. جواد هم صداشو کلافه بالا برد: ؟دِ نیستن لامصب اونا خوانواده تو نیستنننن بفهممم. ☆ با صدای مردونه ای همه حواسمون سمت در جمع شد، مرد مسنی با ظاهری شیک و اتو کشیده.. با بغض غزلو نگاه میکرد .. جواد:_میبینی آقاجون، بلخره پیداش کردم بلخره نوه تو پیدا کردم. بلخره یادگار راحله مو پیدا کردمم. آقاجون: یادگار راحله ام چرا رو تخت بیمارستانه؟ https://eitaa.com/foglev
part34 🌱«از زبان غزل» 🌱 خیره همون پیر مرد شیک بودم که بابا هم اومد داخل، با چشمام داشتم التماس میکردم که بگه همه اینا دروغه ، من این خوانواده رو میپرستیدم اگه منو ازشون جدا کنن دق میکردم.. با بغض لب زدم: بابا، باباجونم بگو همه اینا دروغه بگو نمیخوان منو از شما جدا کنن، اینا چی میگن بابا؟ اشک از چشمای بابا ریخت گفت: دختری که من بزرگ کردم انقد ضعیف نبودااا.. تو این اوضاع خندمم گرفته بود هیچکس اصلا به سعید و حضورش اینجا کاری نداشتن حتی انقد باهاش گرم احوالپرسی کردن تعجب کردنی بودو قیافه خودشم دیدنی بود.. وقتی بابا گفت میخوام همه چیزو توضیح بدم استرس ریخت به جونم. دلم نمیخواست واقعیت و بشنوم میدونستم باعث میشه که از خوانواده دوست داشتنیم جدا بشم. https://eitaa.com/foglev
part35 ولی مجبور بودم به شنیدن حقیقت.. _آقاجون: آقارضا اجازه میدی ما توضیح بدیم؟ _نفرمایید آقا سبحان اجازه ماهم دست شماست... نفسی تازه کرد: راحله ام 19سالش بود که یکی از پسرهای روستا عاشقش میشه انقد میره و میاد تا راحله ام دل میبنده بهش، من نمیتونستم اجازه بدم پسر دشمنم بیاد با دخترم ازدواج کنه، ، عشق پسره بهم ثابت شده بودا ولی از پدرش میترسیدم.. شب خوابیدیم صبح بلند شدیم دیدیم راحله ای نیست جز یه دست نوشته، فقط یه خداحافظی... اونجا بودکه شکسیتم، خورد شدیم. هرجارو بگی دنبالش گشتم به هرکی بگی رو انداختم، به هرجایی که فکر شو بکنی سر زدم نبود که نبود... 10ماه بعد یه روز سرد زمستونی از پزش.کی قانونی زنگ زدن و گفتن باید بیاین برای تشخیص .. دعا دعا میکردم دخترم پیدا نشه ولی سالم باشه، سالم باشه. تا اونجا من هزار بار مردم و زنده شدم... https://eitaa.com/foglev
part36 تو این 21سال من هرشب با خیال راحله ام سر رو بالشت میزاشتم.. چند ماه پیش آقا رضا اومد خونه ی ما خبر تورو آورد (اشکش ریخت) من تازه فهمیدم راحله ی من برام یادگاری گذاشته.. وقتی فهمیدم دیگه هیچی حالیم نبود فقط میخواستم بیام ببینمت ولی نشد یعنی گفتن باید توروآماده کنن... امروز که تورودیدم انگار راحله رو دیدم همونقدر شبیه خودشی (تک خنده ای کرد) فکر کنم حسابی در حق بابات اجحاف شده چون هیچیت شبیه به اون نیست.. مرصاد (پدر واقعی غزل) واقعا عاشق مادرت بود ولی پدر مرصاد نزاشت این عشق زنده بمونه اون هیچ رحمی نداشت پسر خودشو، عروسشو خودش کشت از وجود تو بی خبر بود وگرنه توروهم میکشت. _م. مگه من پیش اونا نبودم؟ _اونا تویه روستای دور افتاده زندگی میکردن و از شهر خیلی فاصله داشت برای خرید مجبور میشن تورو بزارن پیش آقا رضا و خانومش.. وتوجاده اونارو میکشن.. اشکم چکید برای بدبختی شون برای بی کسی شون برای عشق شون.. آخه چطور اون مرد دلش اومد بچه ی خودشو، عروسشو بکشه یعنی تو وجودش یکم انسانیت نبود؟ انقد رحم نداشت؟ https://eitaa.com/foglev
part37 جواد: خب دیگه گریه وزاری بسه یکم بخندین بابا دل مون گرفت.. راستی نمیخواین بپرسین این آقا سعید ما کیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ برای.. سعید: جوااااااااااااد _ای کوفت خب بلخره که میدونن.. خب سعید خان به گفته ی خودشون میخوان بشن داماد آینده. آقاجون با خوشحالی گفت: چقدر هم که برازنده هم دیگه ان، انشاالله هرچی خیره باباجان، البته اینم بگما باید از هفت خان رد شی،فکر کردی همینجوری دختر میدیم بهت؟ 😅 _سعید خنده نمکی کردو گفت: من نوکر دخترتونم هستم، جونمم بدم براش باز کمه.. باعشق نگاهش میکردم یعنی انقد تو دل همه شون جا باز کرده که هیچ مخالفتی نکردن؟ آقاجون: راستی انقد مشغول حرف شدیم یادم رفت، غزلم اینجا چیکار میکنه؟ همه بهم دیگه نگاه نگرانی انداختیم. جواد فورا پیش قدم شد: هیچی آقاجون یکم فشارش افتاده بود محض احتیاط امشب و نگهش داشتن، چیزی نیست.. _الان خوبی بابا؟ بهتری؟ با لبخند سری تکون دادم و گفتم: آره خوبم. چند دقیقه ای موندن و با بابا رضا رفتن. https://eitaa.com/foglev
_
part38 جواد هرچقد به سعید اصرار کرد که بره زیر بار نرفت... وچون اجازه نمیدادن جفتشون بمونن جواد رفت البته ناگفته نماندکه این آقا جوادم خودش پزشک یه بیمارستان خصوصی بود.. *** صبح که از خواب بیدار شدم هیچکس داخل اتاق نبود ،روتخت نشستم و هاج و واج به اطراف نگاه میکردم، تا صدای شاد و شنگول سعید بلند شد : _صبحت بخیر عشق من، خوب خوابیدی؟ لبخند گرمی زدم: _صبح توام بخیر، اره خوب بود، تو چی؟ تو تونستی بخوابی ؟ _اره عزیزم، پس جمع شو که ترخیصت کردن خانومی. _اخه الان ساعت 8صبحه؟ خنده ی بلندی کردو گفت: چیه غزل خانووووم نکنه خیلی خوش گذشته که راضی نیستی بیای؟ خودمم از حرفی که زدم خندم گرفت انگار راضی نبودم از اینجا بیام بیرون. _جواد نیومده؟ _خواست بیاد نزاشتم، چه کاریه خودم میبرمت دیگه، البته جواد لوکیشن خونه خودشون رو داد که تورو ببرم اونجا. با تعجب نگاهش کردم: اما من اصلا الان آمادگی شو ندارممم . _آمادگی نمیخواد که قربونت برم، خوانواده خودتن.. با اکراه سری تکون دادم و فورا حاضر شدم. سرنوشتم همین بود باید میساختم. https://eitaa.com/foglev
part39 استرس وجودمو گرفته بود، حال عجیب غریبی داشتم... وقتی رسیدیم سعید ماشینو نگهداشت و آروم نجوا کرد:_پیاده شو عزیزم، همینجاست من دیگه برم. هول برگشتم سمتش: کجابریییی من بدون تو پامو تو اون خونه نمیزارم، توروخدا بیا دیگه.. _آخه... پریدم وسط حرفشو غریدم: آخه نداره سعید مگه دیشب ندیدنت پیاده شو دیگهههه. کلافه نگاهم کردو ناچار پیاده شد. ... رسما یه قصر بود میتونم با جرات بگم ادم توش گم میشد، وقتی بابا رضا اینارو با اینا مقایسه میکردم زمین تا آسمون فرق میکردند ولی مهم این بود که با همون زندگی عادی دلی خوش داشتیم خوانواده ای بودیم که به هیچ وجه پشت همدیگه رو خالی نمیکردیم... با ضربه ی ارومی به پهلوم حواسم جمع شد، جواد با لبخند گشادی اومد جلوتر و گفت:_به خونت خوش اومدی دور دونه. لبخندی تحویلش دادم و سلام کردیم. و با خوشرویی جوامون رو داد... سبحان خان و (آقاجون) یه خانوم که جلوی ورودی بودن تا مارو دیدن با ذوق اومدن سمتمون.. از چهره ی مهربون شون ناخودآگاه لبخند عمیقی زدم. _اومدی مادر، اومدی دردت به سرم؟ https://eitaa.com/foglev
part 40 اشک جمع شده توچشاش دلمو لرزوند.. محکم بغلم کرد و شونه هاش از گریه لرزید: الهی من قربونت بشم یادگار راحله ام دیگه تنهامون نزاری. شدید آغوشش آرامش داشت طوری که دلم نمیخواست دل بکنم از این آرامش. آقاجون: زن بیا کنار بزار نوبت ماهم برسه.. و نمکی خندید.. نوبتی بغلم کردنو هدایت مون کردن داخل.. برام جالب بود هرجا میرفتم احساس خجالت میکردم و به شدت معذب بودم ولی اینجا کلی انرژی مثبت بهم دست داده بودو اصلا خجالت نمیکشیدم... همین که تو پذیرایی نشستیم جواد خاتون نامی رو صدا زد، وقتی اومد از فرم لباسش متوجه شدم خدمه ست. جواد درخواست چند شربت کرد.. _آقاجون: خب دخترم تعریف کن بهتری بابا؟ دیگه حالت بد نشده که؟ ازمهربونی و توجهش دلم رفت براش. محبت ندیده نبودم ولی عجیب پروانه های درونم به پرواز درمیومدند از این مهربونی شون. با لبخند سری تکون دادم و گفتم _بله من خوبم. خدارو شکری زیر لب گفت و روکرد سمت آرام خانوم: دیدی خانوم دیدی ؟ غزلم چقد شبیه راحله خدا بیامرز میمونه؟ اشک تو چشم جفت شون حلقه زد و با مهربونی و بغض بهم خیره شدن. https://eitaa.com/foglev