eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part295 غزل از غم در کلامش بغض گلویش را چسبید .. —خب بیا بشین ...بیا تعریف کن ببینم چیشده.. سعید روی مبل کنارش نشست و بغض کلامش را پنهان کرد.. — تو غصه نخور دورت بگردم .. همه چی درست میشه، درستش میکنم. میرزا تک خنده ای زد .. — توکه فعلا تا پنج دقیقه پیش کلا تو خودت بودی پسر ... حالا خوبه بیخیال بودی .. بیخیال نبودی ببین چه به سر خودت میاوردی.. غزل هم خنده اش با حرف میرزا بلند شد .. —راست میگه دیگه ..خودتو تو آینه ندیدی چشات عین توپ تنیس زده بود بیرون .. با خنده نجوا کرد —حالا دست به یکی میکنین منو مسخره کنین .. .. غزل سرش درد گرفته بود .. تا خواست دوباره حرف بزند .. سعید از جای خود بلند شد و ترس.یده خیره اش شد https://eitaa.com/foglev
part296 غزل .. بینیت .. بینیت خ.ونریزی گرفته... متعجب دستی به بینیم کشیدم و فورا دستمالی زیر بینیم گزاشتم.. سعید انقد با لکنت حرف میزد که غزل متوجه حرف هایش نمی شد ... بعد از بند امدنش دستمال را برداشت و نگاهی به جمع انداخت که از ترس رنگشان با گچ دیوار فرقی نمیکرد لبخندی زد و نجوا کرد ... —اوووو خیلی خوب بابا شماهم شلوغش کردین .. —غزل جمع شو بریم بیمارستان .. جمع شو عزیزم ... صبر کن برم وسیله هاتو آماده کنم... تا خواست از جا بلند شود غزل فورا مانع اش شد —دارم میگم خوبم ..این چیزا هم تا درمان سرطانم طبیعیه .. بیا دیگه کشش ندیم.. —آخه... —آخه بی آخه گفتم که طبیعیه.. دارم شیمی درمانی میشم ..دکترم گفته تا پرتو درمانی تا حدی طبیعیه . باشه! سعید سرش را تکان داد و کمی دلش آرام گرفت .. —خب حالا بگو چیشده ؟ https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part297 سعید کلافه و عصبی شده بودو اگر کسی جز او بود اکنون صدایش را بالا می برد .. نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود ... —عزیز من ، الان اصلا تو این شرایط مهم نیست این حرفا .. تو به فکر خودت باش. اما دیگر غزل کلافه شده بود .. — بس کن دیگه .. بگو دیگه .. باید منم بدونم یا نه ! سعید تسلیم شده بود .. برایش ماجرا را تعریف کرد.. —وقتی رسیدیم مرده رو دیدمش با حرفایی که میزد دیگه داشتم عصبی میشدم سعی کردم خودمو آروم کنم که موفق هم شدم ..اما وقتی اسم تورو از زبونش شنییدم صدام بالا رفت ... سرهنگ صدامو میشنوه ... متقاعدم کرد که خودم باهاش حرف میزنم و از زیر زبونش بیرون میکشم ... اما وقتی اسم سیامک و از زبونش شنیدم دیگه قفل کردم... دیگه واقعا مغزم فرمون نمیداد که بخوام حرفی بزنم سعید با دیدن نگاه خیره ی غزل رو ی دیوارچند بار دستش را جلوی صورتش حرکت داد تا غزل به خودش آمد. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part298 غزل با نگاه بغض کرده اش خیره اش شد و مانند بچه ها نجوا کرد: —پس الان خودش کجاست؟ تا اون گیر نیوفته ما همین زندگی مونه ... —الان برای چی بغض کردی ... درست میشه .. من دیگه نمیزارم اتفاقی بیوفته ، بخدا همه تلاشم میکنم ،تو آروم باش. سرش را پایین انداخت و ادامه داد .. —ولی.. ولی من مطمئنم که هرچی هست دستش با رویا تو یه کاسه ست ... غزل از جا بلند شد مانند بچه ها پا به زمین کوبید.. —این رویا دیگه چی میگه این وسط ..کم مصیبت به سرمون اورد. —بخدا درستش میکنم... به خاطر خودمون .. ..عزیز من نگران نباش تو .. میرزا نگرانی شان را درک می کرد ..اما نمی خواست انقدر زندگی را هرلحظه به خودشان سخت بگیرند. این دنیا کارش همین بود .. اما قرار نبود که دیگر زندگی کردن از یادشان برود. https://eitaa.com/foglev
part299 —بیا بشین بابا ... من از تو هیچ موقعه آدم ضعیفی نساختما ... غزل کلافه کمی صدایش بالا رفت: —مگه من آدم نیستم حاج بابا ... آخه چرا یکی نمیاد منو درک کنه ... مگه غزل چقد توان مشکلات رو داره.. تو اونارو نمی شناسی حاج بابا ..تصمیم به یه چیزی بگیرن تا تهش میرن ... —می دونم دخترم ..می دونم ..اما با ترسوندن خودتون چیزی درست میشه ؟ اونا شر شون کم میشه؟ غزل حالا که به حرف های میرزا فکر می کرد .. پی به حقیقت می برد .. راست می گفت ، با اعصاب خورد کردن فقط زندگی را به کام خودشان تلخ می کرد و بس .. فورا به سمت اتاق رفت ..کیف اش را برداشت و سمت سعید پاتند کرد .. —سعید من میرم خونه آقاجون اینا نگرانم میشن... می رسونیم یا اسنپ بگیرم؟ سعید دلهره گرفت.. اگر سبحان خان این دفعه جلو دارش می شد چه ؟ https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part300 —خب الان جواد بهشون گفته اینجایی دیگه .. غزل سمت در رفت و تا دستش روی دستگیره نشست.. سعید نجوا کرد.. —باشه میرسونمت ... اما غزل اگه آقاجونت این دفعه سنگ انداخت جلو پامون چی؟ غزل اخمی کرد .. —نخیر ، آقاجون من همچین آدمی نیست.. اگه می حواست سنگ بندازه جلو پامون اون اولا می انداخت که مادرت مخالف بود .. وقتی رسیدند غزل به محض ایستادن ماشین پیاده شدو منتظر ایستاد ... سعید هم پیاده شدو به سمت در رفتند.. درسالن نشسته بودند و همه نگاه خیره شان سمت سعید بود ... نگاهی به غزل انداخت که سرش پایین بود از شانس بدش دور از او نشسته بود نگاه خیره بقیه استرسش را بیشتر می کرد .. https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (301) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا