eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part297 سعید کلافه و عصبی شده بودو اگر کسی جز او بود اکنون صدایش را بالا می برد .. نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود ... —عزیز من ، الان اصلا تو این شرایط مهم نیست این حرفا .. تو به فکر خودت باش. اما دیگر غزل کلافه شده بود .. — بس کن دیگه .. بگو دیگه .. باید منم بدونم یا نه ! سعید تسلیم شده بود .. برایش ماجرا را تعریف کرد.. —وقتی رسیدیم مرده رو دیدمش با حرفایی که میزد دیگه داشتم عصبی میشدم سعی کردم خودمو آروم کنم که موفق هم شدم ..اما وقتی اسم تورو از زبونش شنییدم صدام بالا رفت ... سرهنگ صدامو میشنوه ... متقاعدم کرد که خودم باهاش حرف میزنم و از زیر زبونش بیرون میکشم ... اما وقتی اسم سیامک و از زبونش شنیدم دیگه قفل کردم... دیگه واقعا مغزم فرمون نمیداد که بخوام حرفی بزنم سعید با دیدن نگاه خیره ی غزل رو ی دیوارچند بار دستش را جلوی صورتش حرکت داد تا غزل به خودش آمد. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part298 غزل با نگاه بغض کرده اش خیره اش شد و مانند بچه ها نجوا کرد: —پس الان خودش کجاست؟ تا اون گیر نیوفته ما همین زندگی مونه ... —الان برای چی بغض کردی ... درست میشه .. من دیگه نمیزارم اتفاقی بیوفته ، بخدا همه تلاشم میکنم ،تو آروم باش. سرش را پایین انداخت و ادامه داد .. —ولی.. ولی من مطمئنم که هرچی هست دستش با رویا تو یه کاسه ست ... غزل از جا بلند شد مانند بچه ها پا به زمین کوبید.. —این رویا دیگه چی میگه این وسط ..کم مصیبت به سرمون اورد. —بخدا درستش میکنم... به خاطر خودمون .. ..عزیز من نگران نباش تو .. میرزا نگرانی شان را درک می کرد ..اما نمی خواست انقدر زندگی را هرلحظه به خودشان سخت بگیرند. این دنیا کارش همین بود .. اما قرار نبود که دیگر زندگی کردن از یادشان برود. https://eitaa.com/foglev
part299 —بیا بشین بابا ... من از تو هیچ موقعه آدم ضعیفی نساختما ... غزل کلافه کمی صدایش بالا رفت: —مگه من آدم نیستم حاج بابا ... آخه چرا یکی نمیاد منو درک کنه ... مگه غزل چقد توان مشکلات رو داره.. تو اونارو نمی شناسی حاج بابا ..تصمیم به یه چیزی بگیرن تا تهش میرن ... —می دونم دخترم ..می دونم ..اما با ترسوندن خودتون چیزی درست میشه ؟ اونا شر شون کم میشه؟ غزل حالا که به حرف های میرزا فکر می کرد .. پی به حقیقت می برد .. راست می گفت ، با اعصاب خورد کردن فقط زندگی را به کام خودشان تلخ می کرد و بس .. فورا به سمت اتاق رفت ..کیف اش را برداشت و سمت سعید پاتند کرد .. —سعید من میرم خونه آقاجون اینا نگرانم میشن... می رسونیم یا اسنپ بگیرم؟ سعید دلهره گرفت.. اگر سبحان خان این دفعه جلو دارش می شد چه ؟ https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part300 —خب الان جواد بهشون گفته اینجایی دیگه .. غزل سمت در رفت و تا دستش روی دستگیره نشست.. سعید نجوا کرد.. —باشه میرسونمت ... اما غزل اگه آقاجونت این دفعه سنگ انداخت جلو پامون چی؟ غزل اخمی کرد .. —نخیر ، آقاجون من همچین آدمی نیست.. اگه می حواست سنگ بندازه جلو پامون اون اولا می انداخت که مادرت مخالف بود .. وقتی رسیدند غزل به محض ایستادن ماشین پیاده شدو منتظر ایستاد ... سعید هم پیاده شدو به سمت در رفتند.. درسالن نشسته بودند و همه نگاه خیره شان سمت سعید بود ... نگاهی به غزل انداخت که سرش پایین بود از شانس بدش دور از او نشسته بود نگاه خیره بقیه استرسش را بیشتر می کرد .. https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (301) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی (302) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part303 سبحان لبخندی زد.. —بابا جان این دنیا یه دنیای موقته .. .. منم که دیگه عمر خودمو کردم .. این بار آرام بانو عاصی شد و غرید: —مرد چند دقیقه ولکن کلافه مون کردی .. —چیه خانوم ؟ نکنه به اون دنیا حسودیت شده ! آرام زیر لب استغفراللهی نجوا کرد و چشم غره ای تحویلش داد. —آره بابا داشتم می گفتم... اگه خودت میدونی برگشتنت به صلاحه که من حرفایی بابد با سعید درمیون بزارم... اگه نه که دیگه سعید و به خیرو مارو به سلامت ... سعید نگاه اش را به غزل داد ...نگران بود ..نکند یک دفعه نظرش عوض شود و از برگشتن پشیمان شود .. —چی بگم بابا ... من چیزه ... —به سلامتی بابا ...ان شاءالله خوشبختیت تضمین بشه این دفعه .. سعید ..پسرم .. بعد ناهار بیا اتاق .. کارت دارم .. باید یه سری حرفا رو بزنیم. https://eitaa.com/foglev
part304 غزل حالش خوبِ خوب بود و انگار دنیا داشت به کام دلش می چرخید. خداروشکر می کرد بابت این خوشی که در زندگیش افتاده .. غزل می دانست آقاجانش کاری نمی کند که اهالی خانه استرس بگیرند.. اما سعید کمی اضطراب داشت... می ترسیدباید بازهم هفت خان رستم را رد کند و طول بکشد ... روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت .. —بفرما.. من سر تا پا گوشم . سبحان لبخندی زدو نیم نگاهی حواله اش کرد .. نمی دانست این همه استرس برای چیست.. مگر می خواست سوال پیچش کند .. یک گفت و گوی ساده بود دیگر. —سعید جان ..پسر خوبی! سعید تندی سرش را بالا آورد و دست پاچه جوابش را داد. —.آره خوبم . سبحان ابرویی بالا انداخت و نوچی کرد. https://eitaa.com/foglev