part33
_چی میگین شمااااا؟ پدر بزرگ چی؟
_وا غزل؟ این کاراچیه؟ بلخره باید با واقعیت کنار بیای.
با صدای بلند غزل شوکه شدم: واقعیت چیهههه؟ خوانواده من همونین که چندین ساله دارم باهاشون زندگی میکنمممم.
جواد هم صداشو کلافه بالا برد: ؟دِ نیستن لامصب اونا خوانواده تو نیستنننن بفهممم. ☆
با صدای مردونه ای همه حواسمون سمت در جمع شد، مرد مسنی با ظاهری شیک و اتو کشیده..
با بغض غزلو نگاه میکرد ..
جواد:_میبینی آقاجون، بلخره پیداش کردم بلخره نوه تو پیدا کردم. بلخره یادگار راحله مو پیدا کردمم.
آقاجون: یادگار راحله ام چرا رو تخت بیمارستانه؟
https://eitaa.com/foglev
part34
🌱«از زبان غزل» 🌱
خیره همون پیر مرد شیک بودم که بابا هم اومد داخل، با چشمام داشتم التماس میکردم که بگه همه اینا دروغه ، من این خوانواده رو میپرستیدم اگه منو ازشون جدا کنن دق میکردم..
با بغض لب زدم: بابا، باباجونم بگو همه اینا دروغه بگو نمیخوان منو از شما جدا کنن، اینا چی میگن بابا؟
اشک از چشمای بابا ریخت گفت: دختری که من بزرگ کردم انقد ضعیف نبودااا..
تو این اوضاع خندمم گرفته بود هیچکس اصلا به سعید و حضورش اینجا کاری نداشتن حتی انقد باهاش گرم احوالپرسی کردن تعجب کردنی بودو قیافه خودشم دیدنی بود..
وقتی بابا گفت میخوام همه چیزو توضیح بدم استرس ریخت به جونم.
دلم نمیخواست واقعیت و بشنوم میدونستم باعث میشه که از خوانواده دوست داشتنیم جدا بشم.
https://eitaa.com/foglev
part35
ولی مجبور بودم به شنیدن حقیقت..
_آقاجون: آقارضا اجازه میدی ما توضیح بدیم؟
_نفرمایید آقا سبحان اجازه ماهم دست شماست...
نفسی تازه کرد: راحله ام 19سالش بود که یکی از پسرهای روستا عاشقش میشه انقد میره و میاد تا راحله ام دل میبنده بهش، من نمیتونستم اجازه بدم پسر دشمنم بیاد با دخترم ازدواج کنه، ، عشق پسره بهم ثابت شده بودا ولی از پدرش میترسیدم..
شب خوابیدیم صبح بلند شدیم دیدیم راحله ای نیست جز یه دست نوشته، فقط یه خداحافظی...
اونجا بودکه شکسیتم، خورد شدیم.
هرجارو بگی دنبالش گشتم به هرکی بگی رو انداختم، به هرجایی که فکر شو بکنی سر زدم نبود که نبود...
10ماه بعد یه روز سرد زمستونی از پزش.کی قانونی زنگ زدن و گفتن باید بیاین برای تشخیص .. دعا دعا میکردم دخترم پیدا نشه ولی سالم باشه، سالم باشه. تا اونجا من هزار بار مردم و زنده شدم...
https://eitaa.com/foglev
part36
تو این 21سال من هرشب با خیال راحله ام سر رو بالشت میزاشتم..
چند ماه پیش آقا رضا اومد خونه ی ما خبر تورو آورد (اشکش ریخت) من تازه فهمیدم راحله ی من برام یادگاری گذاشته..
وقتی فهمیدم دیگه هیچی حالیم نبود فقط میخواستم بیام ببینمت ولی نشد یعنی گفتن باید توروآماده کنن...
امروز که تورودیدم انگار راحله رو دیدم همونقدر شبیه خودشی (تک خنده ای کرد) فکر کنم حسابی در حق بابات اجحاف شده چون هیچیت شبیه به اون نیست..
مرصاد (پدر واقعی غزل) واقعا عاشق مادرت بود ولی پدر مرصاد نزاشت این عشق زنده بمونه اون هیچ رحمی نداشت پسر خودشو، عروسشو خودش کشت از وجود تو بی خبر بود وگرنه توروهم میکشت.
_م. مگه من پیش اونا نبودم؟
_اونا تویه روستای دور افتاده زندگی میکردن و از شهر خیلی فاصله داشت برای خرید مجبور میشن تورو بزارن پیش آقا رضا و خانومش.. وتوجاده اونارو میکشن..
اشکم چکید برای بدبختی شون برای بی کسی شون برای عشق شون..
آخه چطور اون مرد دلش اومد بچه ی خودشو، عروسشو بکشه یعنی تو وجودش یکم انسانیت نبود؟
انقد رحم نداشت؟
https://eitaa.com/foglev
part37
جواد: خب دیگه گریه وزاری بسه یکم بخندین بابا دل مون گرفت..
راستی نمیخواین بپرسین این آقا سعید ما کیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ برای..
سعید: جوااااااااااااد
_ای کوفت خب بلخره که میدونن..
خب سعید خان به گفته ی خودشون میخوان بشن داماد آینده.
آقاجون با خوشحالی گفت: چقدر هم که برازنده هم دیگه ان، انشاالله هرچی خیره باباجان، البته اینم بگما باید از هفت خان رد شی،فکر کردی همینجوری دختر میدیم بهت؟ 😅
_سعید خنده نمکی کردو گفت: من نوکر دخترتونم هستم، جونمم بدم براش باز کمه..
باعشق نگاهش میکردم یعنی انقد تو دل همه شون جا باز کرده که هیچ مخالفتی نکردن؟
آقاجون: راستی انقد مشغول حرف شدیم یادم رفت، غزلم اینجا چیکار میکنه؟
همه بهم دیگه نگاه نگرانی انداختیم.
جواد فورا پیش قدم شد: هیچی آقاجون یکم فشارش افتاده بود محض احتیاط امشب و نگهش داشتن، چیزی نیست..
_الان خوبی بابا؟ بهتری؟
با لبخند سری تکون دادم و گفتم: آره خوبم.
چند دقیقه ای موندن و با بابا رضا رفتن.
https://eitaa.com/foglev
part38
جواد هرچقد به سعید اصرار کرد که بره زیر بار نرفت...
وچون اجازه نمیدادن جفتشون بمونن جواد رفت البته ناگفته نماندکه این آقا جوادم خودش پزشک یه بیمارستان خصوصی بود..
***
صبح که از خواب بیدار شدم هیچکس داخل اتاق نبود ،روتخت نشستم و هاج و واج به اطراف نگاه میکردم، تا صدای شاد و شنگول سعید بلند شد :
_صبحت بخیر عشق من، خوب خوابیدی؟
لبخند گرمی زدم:
_صبح توام بخیر، اره خوب بود، تو چی؟ تو تونستی بخوابی ؟
_اره عزیزم، پس جمع شو که ترخیصت کردن خانومی.
_اخه الان ساعت 8صبحه؟
خنده ی بلندی کردو گفت: چیه غزل خانووووم نکنه خیلی خوش گذشته که راضی نیستی بیای؟
خودمم از حرفی که زدم خندم گرفت انگار راضی نبودم از اینجا بیام بیرون.
_جواد نیومده؟
_خواست بیاد نزاشتم، چه کاریه خودم میبرمت دیگه، البته جواد لوکیشن خونه خودشون رو داد که تورو ببرم اونجا.
با تعجب نگاهش کردم: اما من اصلا الان آمادگی شو ندارممم .
_آمادگی نمیخواد که قربونت برم، خوانواده خودتن..
با اکراه سری تکون دادم و فورا حاضر شدم.
سرنوشتم همین بود باید میساختم.
https://eitaa.com/foglev
part39
استرس وجودمو گرفته بود، حال عجیب غریبی داشتم...
وقتی رسیدیم
سعید ماشینو نگهداشت و آروم نجوا کرد:_پیاده شو عزیزم، همینجاست من دیگه برم.
هول برگشتم سمتش: کجابریییی من بدون تو پامو تو اون خونه نمیزارم، توروخدا بیا دیگه..
_آخه...
پریدم وسط حرفشو غریدم: آخه نداره سعید مگه دیشب ندیدنت پیاده شو دیگهههه.
کلافه نگاهم کردو ناچار پیاده شد.
...
رسما یه قصر بود میتونم با جرات بگم ادم توش گم میشد، وقتی بابا رضا اینارو با اینا مقایسه میکردم زمین تا آسمون فرق میکردند ولی مهم این بود که با همون زندگی عادی دلی خوش داشتیم خوانواده ای بودیم که به هیچ وجه پشت همدیگه رو خالی نمیکردیم...
با ضربه ی ارومی به پهلوم حواسم جمع شد، جواد با لبخند گشادی اومد جلوتر و گفت:_به خونت خوش اومدی دور دونه.
لبخندی تحویلش دادم و سلام کردیم.
و با خوشرویی جوامون رو داد...
سبحان خان و (آقاجون) یه خانوم که جلوی ورودی بودن تا مارو دیدن با ذوق اومدن سمتمون..
از چهره ی مهربون شون ناخودآگاه لبخند عمیقی زدم.
_اومدی مادر، اومدی دردت به سرم؟
https://eitaa.com/foglev
part 40
اشک جمع شده توچشاش دلمو لرزوند..
محکم بغلم کرد و شونه هاش از گریه لرزید: الهی من قربونت بشم یادگار راحله ام دیگه تنهامون نزاری.
شدید آغوشش آرامش داشت طوری که دلم نمیخواست دل بکنم از این آرامش.
آقاجون: زن بیا کنار بزار نوبت ماهم برسه..
و نمکی خندید..
نوبتی بغلم کردنو هدایت مون کردن داخل..
برام جالب بود هرجا میرفتم احساس خجالت میکردم و به شدت معذب بودم ولی اینجا کلی انرژی مثبت بهم دست داده بودو اصلا خجالت نمیکشیدم...
همین که تو پذیرایی نشستیم جواد خاتون نامی رو صدا زد، وقتی اومد از فرم لباسش متوجه شدم خدمه ست.
جواد درخواست چند شربت کرد..
_آقاجون: خب دخترم تعریف کن بهتری بابا؟ دیگه حالت بد نشده که؟
ازمهربونی و توجهش دلم رفت براش.
محبت ندیده نبودم ولی عجیب پروانه های درونم به پرواز درمیومدند از این مهربونی شون.
با لبخند سری تکون دادم و گفتم _بله من خوبم.
خدارو شکری زیر لب گفت و روکرد سمت آرام خانوم: دیدی خانوم دیدی ؟ غزلم چقد شبیه راحله خدا بیامرز میمونه؟
اشک تو چشم جفت شون حلقه زد و با مهربونی و بغض بهم خیره شدن.
https://eitaa.com/foglev
part41
جواد: ای بابا تا بنده خدارو گیر میاریم فقط گریه و زاری، بخندین به جای این جور کارا دلمون گرفت..
_آقاجون با خنده گفت: ای تخم جن(به معنی بچه شیطون، کسی که شیطونی میکنه)
جواد: میگم آقاجون تازه اومد به بازار کهنه نشه دل آزار عزیز دور دونه ات پیدا شده مارو فراموش نکنی..
آرام خانوم: نچ نچ نچ تو به کی رفتی انقد حسودی پسر؟
_جواد: بفرما هنوز هیچی نشده لقب حسودم برامون گزاشتن.
به کل کل با مزه شون همگی داشتیم میخندیدیم..
*
به حدی مهر شون افتاده بود به دلم، دوست نداشتم ثانیه ای ازشون جدا بشم یه حسی بهم میگفت این کارم یه خیانته خیانت به مامان شهین و بابا رضا، از طرفی قلبم هیجان داشت و از طرفی مغزم هشدار میداد..
دلم میخواست کاری کنم جفتشون راضی باشن و ناراحت نشن..
اون روز واقعا خوش گذشت با اینکه یه جمع ساده خودمونی بود ولی انگار هر چقدر که میگذشت بیشتر به دیدن هم تشنه میشدیم..
قرار شد امشبو خونه خودمون باشم و وسایل هامو جمع کنم..
به هیچ عنوان به خودم اجازه نمیدادم ذره ای فراموششون کنم یا دیگه بهشون سر نزنم
https://eitaa.com/foglev
part42
آدم مگه خوانواده خودشو یادش میره؟ اونا بهترینن، درسته که پدر و مادر واقعی خودم نیستن اما از واقعی شم ببشتر برام زحمت کشیدن.
مامان اینا وقتی دونستن میخوام برم بی طاقتی میکردن، خودمم واقعا دلم گرفته بود هر لباسی که میزاشتم داخل چمدان اشکم میریخت.
مامان با ورودش به اتاق و دیدن وضعیت چشمای قشنگش بارونی شد..
بغلش کردم و کنارگوشش پچ زدم: نبینمت اینجور شهین خانومم، حیف این چشما نیس بارونی شه؟
مگه من میرم که برنگردم بابا من فقط وسیله هام جابه جا میشن وگرنه خودم هرروز اینجام..
خنده کم رنگی زد وگفت: به جان خودت که میخوام دنیا نباشه ذره ای از علاقه ام و مادرانگیم بهت کم نشده که بیشترم شده، فکر نکنی ازت خسته شدیم و وجود تورو به خوانودت گفتیم، فقط خواستیم شرمنده اون دوتا خدابیامرز نشیم.
_میدونم مامانم میدونم قشنگ من
گریه نکن دیگه میخوای منم گریه ام بگیره؟
با عجله اشک چشماش و پاک کردو رفت سمت کمدم: باشه مادر گریه نمیکنم بیا ببینم چه وسیله هایی برداشتی، چیزای الکی برنداری اونجا بیوفتی به چه کنم چه کنم، همه وسیله هاتم برنمیداری ها قرار نیست همش اونجا باشی که.
_آخ، آخ من دلم واسه این غر غراتم تنگ میشه.
_بسه،بسه کم شیرین زبونی کن.
https://eitaa.com/foglev
part43
نمکی خندیدم و رفتم کمکش..
_میگما تو پیش ما انقد دلبری ببین بابا بنده خدا چی میکشه
بالشت تخت و پرت کرد سمتمو بی حیایی نثارم کرد.
_خنده ی بلندی سر دادم و گفتم: حالا هیچی نگفته انقد سرخ و سفید شدی شهین خانووووم، ادامه بدم که میشی عین لبو.
چشم غره ای بهم رفت و غر مادرانه ای هم تنگش گزاشت.
با کمک مامان وسیله هارو جمع میکردیم که گوشیم زنگ خورد، با دیدن شماره سعید گل از گلم شکفت .
درحالی میرفتم سمت تراس جواب دادم... از حرفاش و قربون صدقه هاش قند تو دلم آب میشد، قرار شد فردا خودش بیاد دنبالم.
خدارو شکر فردا دانشگاه نداشتم و از بابت زمان خیالم راحت بود..
***
ساعت 10صبح بودو قرار بود نیم ساعت دیگه سعید بیاد دنبالم و به هول و ولا افتاده بودم نه اینکه استرس داشته باشم نه ولی هاج و واج بودم، دست چپ و راستمو گم کرده بودم..
وسیله هامو آماده گذاشته بودم. دیشب بابا قضیه سعیدو گفت و الان همه از وجود سعید تو زندگیم خبرداشتن..
تا آیفون به صدا در اومد همه با ناراحتی و بغض خیره ام شدن
بادلی سنگین از همه شون خداحافظی کردم.. درسته بازم میام بهشون سر میرنم و پیششون میمونم اما نمیدونم چرا این خداحافظی جیگرمو آتیش میزد..
امیر کمک کرد چمدون هارو ببریم پایین..
مامان اینام تا پایین اومدن برای آشنایی باسعید.
https://eitaa.com/foglev