part311
غزل بدون حرفی سمت خانه راه افتاد ..
—بیا بریم تو .. زشته پیششون نیستیم..
در چند قدمی درب سالن بودند که غزل با ایستادنش سعید را هم وادار به به ایستادن کرد ..
—باز چیشده خانوم ..
—میگم ای کاش آقاجان و مامان آرامم میومدن نه ؟
سعید سرش را پایین انداخت ..
—عزیزم.. زشته خوانوادت پاشن بیان اینجا .. باید خوانواده من اول بیان خونه شما بابت عذر خواهی .. باید بهشون حق بدیم.
آری. همان که به تهران رسیده بودند سبحان خان و آرام بانو عزم کردند به خانه خودشان بروند و برای ملاقات با ملوک پیش قدم نشوند ..
به اسرار سعید راضی شده بودند غزل را بیاورند به خانه ،به شرط اینکه جواد هم همراه شان باشد .
داخل سالن بابت سروصدا همهمه ای ایجاد شده بود و هیچکس حواسش به آمدن آن دو نبود ..
سعید سرفه ی مصلحتی کرد تا بقیه توجه شان جلب شود ..
ملوک باشنیدن سرفه ای سرش را که پایین بود بالا آورد و خیره شان شد
ملوک توان بلند شدن روی پاهایش را نداشت .. سالن در سکوت کامل بودو همه خیره ملوک و غزل بودند ...
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
part312
اشکانش پشت سر هم چکید و با کمک عصایش از جا بلند شد ...
غزل در تعجب چهره اش بود ..
او کی آنقدر شکسته و پیر شده بود ..
قدم از قدم برنداشته بود ... اما ملوک هردقیقه داشت نزدیکش می شد و اشکش بیشتر می چکید..
تا در یک قدمیش ایستاد به زانو در آمد
دخترش ،آیلار با صورت اشکی کنارش نشست و دستش را گرفت .. سعی داشت بلندش کند اما مادرش سرسختانه نشسته بود .
پسرش هم ناراحت شده بود اما در دل خود میگفت : حداقل که باید تقاص پس بده
هیچ وقت از زجر کشیدن خوانواده اش خوشحال نمی شد اما شدیدا به کارما و چوب خدا اعتقاد پیدا کرده بود .
بعد چند دقیقه غزل خم شدو و از دستان ملوک گرفت. . اوهم اشکش می چکید و انگاری دلش بغض کرده بود.
—من بخشیدمت ملوک خانوم .. برو دعا کن ، نماز بخون خدا ببخشتت ... چون اونه که فقط میتونه نجاتت بده ..
نمیگم کم سختی کشیدم که الان دارم به راحتی می بخشم تون ..نه!
اما همونجور که گفتم خدا باید ببخش تون ..
حالا م پاشید خوب نیست ، شما جای مامان آرام منید .. پاشید ..
دستش را گرفت و همراه آیلار کمکش کرد از جا بلند شود ..
سعید به وجود این فرشته در زندگی هرچقدر هم که خدارا شکر میکرد کم بود ... دیگر از این دختر نبود و نمی توانست پیدا کند ..
انگار خدا از آن فقط یک دانه خلق کرده بودو به این بنده اش هدیه داده بود ...
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
part313
در کنار هم نشسته بودند و حال شان خوب بود .. خوبِ خوب ...
می گفتند و می خندیدند ، بلخره بعد از چند وقت خوشی به زندگی شان روی آورده بود ...
ملوک بی مقدمه نجوا کرد:
—دخترم ..آقاجانت اینا چرا نیومدن ..!
غزل برای جواب حرفش مانده بود چه بگوید که سعید فورا به حرف آمد ..
—مامان جان باید اول ما بریم خونه شون دیگه ... نمیشه که ...
ملوک وسط حرفش پرید و نجوا کرد :
—تو درست میگی مادر .. باید خودمون بریم از دل شون در بیاریم .. همینطور که نمیشه ..
جواد بی صبرانه نجوا کرد
—البته که بعدش مادر پدر منم باید خدمت شما برسن ..
ملوک ابرویی بالا انداخت و در جایش جابه جا شد ..
—شما چرا آقا جواد .. ما باید بیایم ..
—خیره ان شاءالله .. به زودی می فهمین ..
آیلار نمایشی دستی به شالش می کشید و پاهایش را تند تند تکان می داد ..
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
پارت بعدی (314) در زاپاس بارگذاری شد✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part315
—مامان خانوم خوب غزل خانوم رو برای خودت برداشتیا ..
ملوک بعد مدت ها لبخندی از ته دل زد ..
—حسود نباش پسر .. دو کلوم با عروسم اختلاط میکنم سه کلوم ازش عذر خواهی گذشته هارو میکنم ..
بخدا قسم وقتی تو چشماش نگاه میکنم از خجالت آب میشم..
غزل کلافه شد ..
—من که گفتم از من شرمنده نباشید.. شما همین که به اشتباه تون بردید واسه من امیده ..ولی ... راستش چطور بگم ..
منم عین آیلار خودتون ... فکر کنید دختر تونم ...
حرفم به شما اینه که از بد کسیو خواستن دیگه دوری کنید ..حتی اگه کسی بهتون بد کرد بسپاریدش به خدا .. خودش خیلی خیلی بهتر میدونه چطور جواب شو بده ...
همه از حرف زدنش کیف می کردند .. حتی زهرا هم از شنیدن حرف هایش به وجد آمده بود..
—ماشاالله.. خدا حفظ کنه زنداداشمو .. ملوک جون بعدا یادت باشه یه اسفند براش دود کنیم.
میرزا اخمی کرد ..
—زهرا خانوم تو چرا یاد نمیگیری ..
زهرا بادی به غبغبه اش انداخت ..
—چه شما چه بخواین با شخصیت بودن من حفظه .. تازه همه ام ازم تعریف میکنن ... همین غزلم که میبینین از من یاد گرفته باشخصیت بودنشو ..
همه میخندیدند اما جواد با یک لبخند مصنوعی تمام هوش و حواسش به آشپز خانه مانده بود ..
https://eitaa.com/foglev