part1
صبح روز دوشنبه بود اولین روز از دانشگاه من و حلما بهترین همدمم. به رشته مورد نظرمون رسیده بودیم «پزشکی» اولین کلاسمون راس ساعت ۸ شروع میشد ۱۵ دقیقه به شروع کلاس مونده بود که حلما اومد به سمت کلاس قدم برمیداشتیم که نگاهم به سعید خورد منو سعید حدود ۲ سال عاشق و معشوق همدیگه بودیم طوری که همه به عشقمون حسادت میکردند
بعد دو سال دختر عموی سعید عشقمونو بهم زد.
بگذریم... به کلاس رفتیم بعد ۵ دقیقه استاد به کلاس اومد و شروع کرد به تدریس تا ساعت ۱۰.
و یه ربع زمان استراحت ما بالاخره رسید ، از حلما خواستم مراقب وسیله ها باشه تا برم از بوفه دانشگاه چیزی بگیرم..
بازم نگاهم بهش خورد با دختری جوری با اخم صحبت میکرد انگار داره به زور تحملش میکنه رفتم جلوتر تا منو دید جا خورد .. بی توجه ابرومو براش کج کردم و رفتم به سمت بوفه یکی دو دقیقه طول کشید
نوبتم برسه، رفتم سمت کلاس و وقتی سر کلاس و دیدم داره با حلما صحبت میکنه.
https://eitaa.com/foglev
part2
اولش فکر خوبی به سرم نزد... گفتم حتماً دل این حلمای بدبخت رو هم برده خودمو پشت کلاس قایم کردم ... صحبتشون تموم شد منم رفتم کلاس.
خطاب به حلما به طور تیکه وار نجوا کردم : چیه نکنه شازده دل تو رو هم برده خنده فرمالیته ای زد و گفت: عاشق اونم من؟
یه حرفایی میزنیا...
_پس چی گفت بهت؟
_هیچی حال تو رو میپرسید میگفت خیلی وقته ندیده بودمش چقدر عوض شده خیلی قشنگتر شده فکر کنم در نبود من حسابی بهش خوش گذشته.. _
_خب تو چی گفتی بهش؟
_چیز خاصی نگفتم، گفتم آدمه دیگه بالاخره تغییر میکنه.. ☆
اونقدر با هم مشغول شده بودیم که استاد اومد کلاس و تایم استراحتمون تموم شده بود تایم دوم کلاسمون تا ساعت ۱ ادامه داشت وتقریبا یک ساعت از تایم دوم گذشته بود خواستم از داخل کیفم جزوه ای در بیارم که چشمم افتاد به چشمش داشت نگاهم میکرد، تا منو دید دارم نگاهش میکنم سریع روشو برگردوند به طرف استاد گردنبند ستی که اون سالها برای خودم و خودش گرفته بودم گردنش بود.. نمیدونستم باید ذوق کنم یا عصبی شم.
https://eitaa.com/foglev
part3
انقدر که محو گردنبندش شدم خودشم متوجه شد...
خندههای ریزی میکرد و زیر چشمی نگاهم میکرد استاد یهو صدام زد و دیده بود که حواسم به درس نیست...
_خانم ارغوانی؟
باترس گفتم: بله استاد؟
سوال رو رو تخته نوشت و گفت جواب بده ☆
به مِن و مِن افتاده بودم یهو دیدم ورقه اومد رو میزم: بدون تابلو بازی جواب بده.
با هزار ترس و لرز جواب رو به استاد دادم کمی شک کرد اما چیزی نگفت انقدر استرس گرفته بودم نفهمیدم اون جواب رو کی رو میزم گذاشته بعد جواب دادن سوال از حلما پرسیدم: تو اون جوابو گذاشتی رو میزم؟
_من گذاشتم ولی همون شازده ای که سه ساعت محو شده بودی جوابش رو رسوند.
تعجب سرتاسر وجودمو گرفت.
نمیدونستم چیکار کنم باید برم ازش تشکر کنم یا سکوت کنم و چیزی نگم... انقدر تو فکر بودم که اصلاً ندونستم کلاس کی تموم شد سعید نگاهم میکرد...
حلما هم هی در گوشم میگفت: حداقل برو ازش یه تشکر کن زشته به خدا غزل. ☆ بدون اینکه به نگاههاش توجهی کنم و به حرفهای حلما گوش بدم از کلاس به تندی خارج شدم.
https://eitaa.com/foglev
part4
از دانشگاه زدم بیرون و یه اسنپ گرفتم حدود ۵ دقیقه وایسادم تا اسنپ بیاد دیدم حلما از پشت داره صدام میکنه.
_غزل، غزل؟
_بله چیشده؟
_خب وایسا منم بیام دیگهههه، چرا یه دفعه گذاشتی رفتی؟
چیزی نگفتم...
اسنپ اومد سوار شدیم حلما خواست تو اسنپ حرف بزنه که جلوشو گرفتم و گفتم:
حلما زشته بس کن بزار بعداً حرف میزنیم.
چند دقیقهای تو راه بودیم... ☆
من و حلما علاوه بر دوست صمیمی همسایههم بودیم از اسنپ که پیاده شدیم حلمادوباره خواست باهام بحث کنه که نذاشتم:
حلما جان بعداً خودم بهت زنگ میزنم حرف میزنیم...
سری تکون دادو رفت. ☆
بابا که تو پذیرایی نشسته بود رفتم و سلام دادم:
_سلام بابا جونم
_سلام دختر قشنگم خوبی بابا؟ خسته نباشی.
https://eitaa.com/foglev
part5
به آشپز خانه رفتم و با مامان و امیرم(داداشم) احوالپرسی کردم... ☆
لباسمو عوض کردم داخل اتاقم و رفتم سمت پذیرایی که دیدم آبجی خانمم از سرکار اومده، آبجی خانم ماکه اسمش سپیده بود دبیر بود با اینکه اختلاف سنی مون 5سال بود ولی خب از جیک و پوک هم خبر داشتیم...
_به به سلام علیکم سپیده خانم
_سلام فندق خانم چخبر، دانشگاه خوب بود؟
_بگی نگی
_برای چی؟
_سعیدو دیدم امروز، نمیدونم عجیب بود.
_چرا؟ چیشده مگه؟
_هیچی اخه یجوری برخورد میکنه، مهربون، از حلما هم حالمو پرسیده بود.
_جدی؟ مگه چی گفته بود؟
_گفته بود غزل عوض شده، ا آب زیر پوستش رفته، قشنگ تر شده..
_چطور اون موقعه هایی که حالت خوب نبود عین خیالش نبود.
https://eitaa.com/foglev
part6
_ولشکن، دیگه مهم نیست، منم نباید خودمو اذیت میکردم، من صدمو براش گذاشتم ولی لیاقت نداشت ،هیچ وقت فکر نمیکردم آدمی باشه که به بقیه حق دخالت بده ... اشتباه از من بود نباید گول ظاهرشو میخوردم.
بیخیال بریم کمک مامان. ☆
با کمک سپیده میزو چیدیم...
تموم که شد کمک مامان همه چی رو جمع کردیم.
.
گوشیم تماس بی پاسخ داشت شماره ناشناس بود، یه پیامم داشتم درکمال تعجب خودش بود..
استرس داشتم، جرات نمیکردم پیامو باز کنم.
سپیده: _وا بسم الله، جن دیدی دختر این چه قیافه ای؟!
با بهت گفتم: سپیدهههههه
https://eitaa.com/foglev
part7
سپیده:_، سرم رفت چت شده؟
—خودشه پیام دادهههههه
قیافه سپیده متعجب شدو گفت: چی گفتهههه؟
ساکت شده بودم ☆
کلافه گفت ای بابا میگی چی گفته یا نههه؟
به خودم اومدمو پیامو باز کردم :«سلام خوبی؟ سعیدم. میشه خواهش کنم فردا تایم استراحت دانشگاه صحبت کنیم؟»
با حالت زار به سپیده گفتم:_ حالا چیکار کنم؟
_سپیده: به نظرت چکار داره؟
شونه ای بالا انداختم و کلافه تر از قبل گفتم: یعنی چی منو اون که دیگه هیچ ارتباطی نداریم، اصلا شماره منو از کجا آورده؟ من که سیمکارتمو عوض کرده بودم.
_میتونه از دوستات گرفته باشه. ☆
_اخه کی شماره ی...
با فکری که زد به سرم خشک شدم:_«حلما» اون امروز داشت باهاش صحبت میکرد.
https://eitaa.com/foglev
part8
_سپیده: یعنی ممکنه اون شماره تو داده باشه؟
_هرچیزی ممکنه.
_حالا فعلا جوابشو بده.
باز استرس افتاد به جونم، لب زدم: وااای سپیده چی بگم بهش؟
کلافه گوشی رو از دستم کشید: دختر تو چرا این همه استرس داری؟ . ☆
گوشیو آروم انداخت سمتم ، فوراً به صفحه گوشی نگاه کردم.
جواب با این مضمون بود: سلام اوکی فردا میبینمت.
_وایییی سپیده چرا قبول کردی؟
_مگه میخواد چکار کنه خب برو ببین چی میگه.
_الان میخواد با خودش خیال بافی کنه حتما هنوز براش مهمم .
_غلط کرده، توام رفتی سرد و جدی برخورد میکنی .
با حالت حرصی گفتم:_از دست تو سپیدههههه.
لبخند دندون نمایی زدو بیخیال گرفت خوابید. ☆
هیچ وقت فکر نمیکردم برای دیدار باهاش انقد استر.س بگیرم.
https://eitaa.com/foglev
part9
سر شام بودیم که یهو باباگفت: غزل بابا بعد شام بیا اتاقم کارت دارم
_چشم
نمیدونم چرا احساس کردم توصداش غم موج میزنه..
بعد شام همراه بابا رفتم تو اتاق،از حرکاتش استرس می بارید.
_ باباجانم چیشده چرا انقدکلافه ای؟
_بشین میگم بابا جان
نشستم رو تخت و گفتم: خب بفرمایید من سر تا پاگوشم.
_قول میدی اگه حقیقتو دونستی از دستم ناراحت نشی؟
گیج سری تکون دادم: کدوم حقیقت بابا؟
_باور کن من همه تلاشمو کردم تو این چند سال شرمنده تو، اون دوتا خدابیامرز نشم، همه تلاشمو کردم که تو این چند سال چیزی کم نداشته باشی ولی... (اینجای حرفش که رسید سرشو انداخت پایین) حالا دیگه باید بری، من همه تلاشمو کردم تورو پیش خودم نگهدارم ولی نشد.☆
از حرفای بابا اصلا سردرنمیاوردم یعنی چی؟ من کجا باید برم؟
کلافه گفتم: چی میگی بابا؟ من کجا باید برم؟ توروخدا واضح حرف بزنید قلبم داره میاد تودهنم...
_الان نمیتونم بگم بابا خودت میفهمی همه چیزو، بخدا من حالم از توام بدتره.
https://eitaa.com/foglev