eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part328 و بی توجه به پاسخش بی حرف ازشان دور شدو درب تراس را بست .. چند دقیقه ای می گذشت که سعید و غزل هم به جمع پیوستند و میز نهار چیده شد .. سعید از خوانواده غزل درخواست کرد امشب غزل پیششان باشد تا فردا که خانه شان حاضر شود .. به چند نفر سپرده بود بروند و برای خانه چیز هایی که ضرور هست را تهیه کنند و خانه را سر و سامانی بدهند .. موافقت کردند و خوانواده سعید همراه غزل و زهرا با خداحافظی راهی خانه خودشان شده بودند .. میرزا و سرهنگ خانه سبحان خان ماندند ... قرار بر این شد این بار خوانواده جواد چند روز دیگر بروند تا تکلیف آیلار و جواد هم مشخص شود .. جواد با خنده ی ملیحی گوشیش را به دست گرفت و بر روی شماره آیلار کلیک کرد ... نامش را از آیلار خانوم پاکر کرد و به جادوگر قلبم تغییر داد .. جادوگری که انگار چند سال در این کار حرفه دارد و توانسته قلبش را به خوبی تسخیر کند . https://eitaa.com/foglev
part329 به قول زهرا سعید کبکش خروس میخواند و زیادی شاد و شنگول بود .. زهرا عاصی شده به حرف امد —چیه آقا سعید هی با غزل خانوم حرف میزنی .. ناسلامتی ماهم آدمیما .. یکم با من ، خواهرت، مادرتم .. حرف بزنی بد نیست .. سعید خنده ای کرد و به شوخی اضافی کرد .. .. —چیه زهرا خانوم .. حسود شدی .. اصلا دلم میخواد .. به شما ربطی داره؟ زهرا پشت چشمی برایش نازک کرد و هیچکدام حرفی نزدند تا رسیدن به خانه .. سعید ماشین را پارک کرد و همه پیاده شدند.. غزل یاد گذشته های تلخ افتاد .. از این خانه اصلا خاطرات خوبی نداشت .. خاطرش کمی کدر شده بود اما چیزی نگفت به داخل سالن رسیده بودند که ملوک چراغ هارا روشن کرد و فضای خانه کاملا مشخص شد .. دیشب هم به اینجا آمده بود اما انقدر دلگیر نشده بود .. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
پر بغض لب زدم: - دلم برات تنگ شده، بیا ببینمت سورن صدای خنده از پشت تلفن بلند شد: - قربون خانمم برم، دلت واسم تنگ شده؟ بیام پیشت؟ لوس زمزمه کردم: - اهوم، بیا دیگه طاقت دور بودن ازتو ندارم. صداش از پشت تلفن نه، انگار از پشت سرم میومد. - اومدم خانمم. به عقب برگشته و با دیدنش به سمتش پرواز کردم. - جان؟ جانم آروم. دستاشو دورم حلقه کرد و با کاری که کرد...🤭🔥 https://eitaa.com/joinchat/2588804721C667fbf8fd2 پارت واقعی رمانشه🌝❤️‍🔥
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- قهرم چونکه برای ناخنام ذوق نکردی..! کلافه لب زد: - وسط بیمارستانیم لامصب‌ من اینجا ابهت دارماااا... وقتی دید من هنوز قهرم یهو صداشو نازک کرد: - وییی ویییییی ناخنات چه خوشگلهههه سیسیییی💅🏻🤣🌿🎀 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- چرا منو دزدیدید؟ من یه پرستار ساده‌م! مرد اخماشو تو هم کشید: - تو علامتو همراه خودت داشتی.. با گریه نگاهش کردم: - اقا چه علامتی؟ منظورت چیه؟ دستبندی که دوستم بهم کادو داده بود رو بالا گرفت: - این علامته.. قرار بر این بود هر پرستاری که این دستبندو همراهش داشت دزدیده بشه و به عقد رئیس دربیاد.. ناباور نگاهش کردم که صدای خشداری از پشت سرم اومد: - برو بیرون کاظم.. منو با نو عروسم تنها بذار...🤯📵⚔️ https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0