مه عشق|رمان
نظرات ارزشمند تون رو راجب رمان میشنوم☺️ @mah5030
گوشه ای از محبت های شما...🥰
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
ازاونجایی که بخاطر شرایط اخیر پینترست دیگه سخت بالا میاد میتونی این چنل رو جایگزینش کنی که البته فقط مال دختراس😭💞💅🏻 !
- https://eitaa.com/joinchat/3154379563Cf003faf32f .
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
فدای سرم که نیستی، عوضش این چنل جاتو برام پر کرده 🦦 -
https://eitaa.com/joinchat/3154379563Cf003faf32f
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
- واسش خواستگار اومده!
تند گردنمو چرخوندم
- کی جرعت کرده بیاد خواستگاری دختری که اسم من روشه؟
با غرشم رنگ طلا پرید
مامان نچی کرد: در و همسایه که نمیدونن اسمت روشه پسر؟ تازه خواستگارش دکتره، اجازه دادیم امشب بیان😱❌️‼️
https://eitaa.com/joinchat/1588332086Cc0684c7fa6
مهیج ترین رمان ایتاا✨️
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
🚫عروس خاله م شدم در حالیکه خودش...
بیست سالم بود که عموی بزرگم بخاطر بیماری پدرم با اجازه دادگاه منو به عقد پسرخاله م درآورد.
من واقعا #عاشقش بودم، قرار شد تو یه اتاق تو حیاط خاله م زندگی کنیم!
تمام اتفاقات درست از شب عروسی شروع شد یک ساعت بعد از رفتن مهمان ها شوهرم از پیش من رفت تو #اتاق خاله! 😰
تا صبح منتظرش موندم اما برنگشت😔، وقتی هم از خاله علتش رو پرسیدم بهم گفت ما نمیدونستم تو... 😰👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1588332086Cc0684c7fa6
part328
و بی توجه به پاسخش بی حرف ازشان دور شدو درب تراس را بست ..
چند دقیقه ای می گذشت که سعید و غزل هم به جمع پیوستند و میز نهار چیده شد ..
سعید از خوانواده غزل درخواست کرد امشب غزل پیششان باشد تا فردا که خانه شان حاضر شود ..
به چند نفر سپرده بود بروند و برای خانه چیز هایی که ضرور هست را تهیه کنند و خانه را سر و سامانی بدهند ..
موافقت کردند و خوانواده سعید همراه غزل و زهرا با خداحافظی راهی خانه خودشان شده بودند ..
میرزا و سرهنگ خانه سبحان خان ماندند ...
قرار بر این شد این بار خوانواده جواد چند روز دیگر بروند تا تکلیف آیلار و جواد هم مشخص شود ..
جواد با خنده ی ملیحی گوشیش را به دست گرفت و بر روی شماره آیلار کلیک کرد ... نامش را از آیلار خانوم پاکر کرد و به جادوگر قلبم تغییر داد ..
جادوگری که انگار چند سال در این کار حرفه دارد و توانسته قلبش را به خوبی تسخیر کند .
https://eitaa.com/foglev
part329
به قول زهرا سعید کبکش خروس میخواند و زیادی شاد و شنگول بود ..
زهرا عاصی شده به حرف امد
—چیه آقا سعید هی با غزل خانوم حرف میزنی .. ناسلامتی ماهم آدمیما .. یکم با من ، خواهرت، مادرتم .. حرف بزنی بد نیست ..
سعید خنده ای کرد و به شوخی اضافی کرد .. ..
—چیه زهرا خانوم .. حسود شدی .. اصلا دلم میخواد .. به شما ربطی داره؟
زهرا پشت چشمی برایش نازک کرد و هیچکدام حرفی نزدند تا رسیدن به خانه ..
سعید ماشین را پارک کرد و همه پیاده شدند..
غزل یاد گذشته های تلخ افتاد .. از این خانه اصلا خاطرات خوبی نداشت ..
مخصوصا از آن زیر زمین کذایی
خاطرش کمی کدر شده بود اما چیزی نگفت
به داخل سالن رسیده بودند که ملوک چراغ هارا روشن کرد و فضای خانه کاملا مشخص شد ..
دیشب هم به اینجا آمده بود اما انقدر دلگیر نشده بود .. انقد بغض نکرده بود که نتواند صحبت کند ..
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷