part329
به قول زهرا سعید کبکش خروس میخواند و زیادی شاد و شنگول بود ..
زهرا عاصی شده به حرف امد
—چیه آقا سعید هی با غزل خانوم حرف میزنی .. ناسلامتی ماهم آدمیما .. یکم با من ، خواهرت، مادرتم .. حرف بزنی بد نیست ..
سعید خنده ای کرد و به شوخی اضافی کرد .. ..
—چیه زهرا خانوم .. حسود شدی .. اصلا دلم میخواد .. به شما ربطی داره؟
زهرا پشت چشمی برایش نازک کرد و هیچکدام حرفی نزدند تا رسیدن به خانه ..
سعید ماشین را پارک کرد و همه پیاده شدند..
غزل یاد گذشته های تلخ افتاد .. از این خانه اصلا خاطرات خوبی نداشت ..
خاطرش کمی کدر شده بود اما چیزی نگفت
به داخل سالن رسیده بودند که ملوک چراغ هارا روشن کرد و فضای خانه کاملا مشخص شد ..
دیشب هم به اینجا آمده بود اما انقدر دلگیر نشده بود ..
https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان.
هنوز جملهم تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟
خشکم زد.
اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم میشناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشمهاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید میفهمید… نباید میفهمید این بچه، پسر ماست.
اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… میخوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشمهاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش میچرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
— باران… این بچه… چند سالشه…؟
قلبم داشت از سینه میزد بیرون.
چون جواب این سؤال… همهچیز رو عوض میکرد…
❌😱🔥
:::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم
تا یه روزی و ...
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻