در vip رمان کامل شد😍
1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه...
2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن)
3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره..
مبلغ: 65 تومان
جهت خریداری :
@mah5030
🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان.
هنوز جملهم تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟
خشکم زد.
اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم میشناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشمهاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید میفهمید… نباید میفهمید این بچه، پسر ماست.
اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… میخوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشمهاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش میچرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
— باران… این بچه… چند سالشه…؟
قلبم داشت از سینه میزد بیرون.
چون جواب این سؤال… همهچیز رو عوض میکرد…
❌😱🔥
:::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
میلاد ازدواج کرد. با دختری که آرزوی خونوادش بود نه آرزوی خودش. هر هفته جشن و مهمونی به پا میکردن. دختر حاج محمود خوشگل بود و پولدار. منم خوشگل بودم اما پولدار؟ نه اصلا.. زنش بو برده بود که بین من و میلاد قبلا خبری بود و هر روز بیشتر عذابم میداد من ازش بچه داشتم
تا یه روزی و ...
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
اگه دلت میخواد رمانی بخونی که نفهمی آخرش چی میشه جات اینجاست☝️🏻☝️🏻
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
♨️👨🏻⚕️♨️👨🏻⚕️♨️👨🏻⚕️♨️👨🏻⚕️♨️👨🏻⚕️
خواستم تو ایینه اسانسور عکس بگیرم با دیدن رئیس بیمارستان که با اون بازوی های عضله اییش پشتم فیگور گرفته بود از جا پریدم..
چرخیدم و ناباور گفتم:
- آقای رئیس شمااا..
تکخندی زد:
- شوهرتم اونوقت اقای رئیس صدام میکنی؟ همینجا تو اسانسور نشون بدم شوهرتم ارهه؟
منتظر جوابم نموند و کاری کرد که گوشی از دستم افتاد..💋🔥🥵
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
- صدات در بیاد من میدونم و تو..!
هینی کشیدم:
- آقای رییس برید اونطرف.. بقیه پرستارا فکر میکنن چیز خاصی بینمونه..
اخم وحشتناکی کرد:
- مگه بینمون نیست؟ عقدمی احمق جان.. ارتباط خاص تر از این؟!
رنگم پرید که یهو محکم ..😱⛔🍃
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
+ زن من این موقع شب چرا باید بره بیرون؟
هقی زدم و گفتم:
- با دوستم رفته بودم، با فرد غریبهای بیرون نبودم!
عربده ای کشید:
+ د تو غلط میکنی با غریبه بری بیرون! دیگه حق نداری بدون مننن جایی بری فهمیدی؟ تو جات ب g ل شوهرته و...🤭❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/2588804721C667fbf8fd2
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
_ بـیا ، بیا بـ لم نترس دعوات نمیکنم که خـوشگلم ، بیا بـ ل شـوهرت بدو...
دستاشو باز کرد که با بغض نگاهش کردم یهو عـربده کشید
+ د لـامصب از من دیـوونه نـترس..
بعد خودش میاد جلو و ...🤫🔥
https://eitaa.com/joinchat/2588804721C667fbf8fd2