🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
پارت بعدی در زاپاس گزاشته شده ...
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خوندن پارت راضی نیستم❌
part197
باصدای سرباز به خودم اومدم ..
تا سلولم همراهیم کرد ورفت.
با دیدن هم سلولیام که گوشه دیوار جمع شده بودن پچ پچ میکردنا پوزخندی زدم..
وقتی فهمیدن به چه جرمی اینجام ترس تو چشماشون مشخص بود..
اما خوشم میومد از اینکه نیومده براشون آدم حسابی شده بودم.
چه فایده که برای زن خودم بی ارزش ترین بودم..
یعنی با ارزش بودم اما تا زمانی که بیجا قضاوتش نکرده بودم..
به قول غزل.. خودم کردم که لعنت بر خودم باد..
بادیدن یهویی هم سلولیم فورا سر بلند کردم..
ترسیده قدمی عقب رفت و دستاشو به نشانه تسلیم بالا گرفت..
_چیزی نیست ، خواستم بگم اگه چیزی لازم داشتی به خودم بگو.. حرفم برو داره، بچه ها سریع ردیفش میکنن.
مشکوک نگاهی بهش انداختم و آروم نجوا کردم.
_هیچی نمیخوام ،برو
سری تکون داد و دور شد.
حرفای غزل مثل یه آهنگ پلی شده مغزم شده بود.
حرف میزدو نمک رو زخمام میپاشید.. داشتم تقاص کارامو پس میدادم مطمئنا بیشتر از اینا حقم بودو اونجور که معلوم بود باید هنوزم تقاص پس بدم.
اما همینکه اومده بود جوانه ای تو دلم رشد کرده بود.. به برگشتنش امید وار شده بودم و این باعث میشد برای جنگیدن نفس کم نیارم.
https://eitaa.com/foglev
«گفتن خیانت کرده… بدون سند، بدون حقیقت… فقط برای اینکه بشکننش.
و انگار همه منتظر شنیدن همچین دروغی بودن.
حتی همسرش… مردی که قسم خورده بود سایهاش رو از سرش کم نکنه.
اما حالا؟
همون مرد اولین کسی شد که بهش شک کرد.
اولین کسی که باور کرد.
و اولین کسی که زد، شکوند، تحقیر کرد…
همه چیز از شب عروسی شروع شد؛ شبی که هزاران دختر آرزوشو دارن، اما برای او جهنم واقعی بود.
ماهها گذشت و اون توی پوست خودش زندانی شد؛ بیگناه، بیپناه، تنها.
اما سرنوشت همیشه با بیگناهها بد تا نمیکنه…
پردهها کنار میره، رازها رو میشنوه، حقیقت خودش رو نشون میده.
وقتی همه بفهمن اشتباه کردن، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
نه عشق…
نه اعتماد…
نه اون دختر...
خلاصه رمان مون..❤️🩹
https://eitaa.com/foglev
part198
روز های سختی سپری میشد و تو این چند شبی که اینجا بودم به اندازه چندسال برام گذشت..
دلتنگیم...، از اون بدتر مامانی که حالش خراب شده و گوشه نشین خونه شده.
تو این چند روز نمیزاشتن کسی ملاقاتم بیاد.. اما مثل اینکه آیلار انقد ازشون خواهش کرده بود برای چند دقیقه ای اجازه ملاقات رو بهش داده بودن..
کاش میتونستم همه بی احترامی هارو از تو ذهن شون پاک کنم.. لحظه هایی که قابل جبران نیست.
راسته که میگن بی احترامی درهایی رو میبنده که عذرخواهی هم نمیتونه بازش کنه...
بعضی موقعه ها انقد حالم بد میشد که تب و لرز میکردم و به درمانگاه می بردنم...
هرکاری میکردم تا زودتر از اینجا خلاص بشم و بتونم برای برگشتن غزل کاری انجام بدم..
از وکیلی که برام گرفته بودن عصبی بودم و حرف اول و آخرم بیرون آوردن من بود.
اما انگار یا گوش اون بدهکار نبود یا من افتاده بودم رو دنده ی لج.
صحبت های اون روز تو مغزم تکرار شد:
_آقا سعید، برادر من.. خوانوادش رضایت بده نیستن ...
توام که چپ میری و راست میری میگی من بیگناهم.. آخه من بیگناهی توروچجور اثبات کنم .
باهاش دشمنی نداشتی که داشتی..
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد.🌿
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد خوندن پارت راضی نیستم.❌
part199
ناخواسته صدام بالا رفت .
_آخه لعنتیی شما چرا نمیفهمین همه اینا با حرف گفته شده و بعد من محکوم شدم! به همین راحتی..
مگه بچه بازیه..
به خوانوادش بگو شما اگه می فهمیدید خواستگاری غزل نمی رفتید.. ثانیا من اون شب بعد از اینکه از اون خواستگاری کوفتی اومدن بیرون هشدار دادم بهش..
اینا که دارن میگن ساعت 2نصفه شب پسره بیرون رفته و بهش ماشین خورده.. مگه من علم و غیب دارم بفهمم پسره نصفه شب میزنه بیرون که منتظرش بمونم ..
اصلا وایسا ببینم کجا تصادف کرده؟ خب لامصب برن دوربیناشو چک کنن.
هوف کلافه ای کشید.
_تند نرو پسر.. متاسفانه همه دوربینا چک شده جایی که تصادف شده دوربینی وجود نداشته.. مثل اینکه نیم ساعت از تصادف گذشته که اتفاقی ماشین پلیس از اونجا رد میشه و سهیلو میبینه..
بعدشم تو اون لحظه بیرون بودی، خب برای چی؟ ساعت دو نصفه شب توبرای چی بیرون بودی.. والا که حق دارن بهت اتهام بزنن..
چشم غره ای تحویلش دادم..
_مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر.. آقا من اون شب حالم خوب نبود.. یک لحظه، فقط یک لحظه زدم کنار تا حالم بهتر شه.. نفهمیدم کی چشام بسته شدو تو همون ماشین خواب رفتم..
چند ساعت بعدش کت بسته آوردنم این خراب شده..
حالا از شانس بدم دقیقا همون شب من باید تو خیابون خوابم ببره..
با تکون خوردن دستم از فکر بیرون اومدم و کلافه زل زدم بهش..
_چیه؟ باز که سرو کلت این طرفا پیدا شد... دیگه داری رو مخم یورتمه میری! اعصاب ندارما کاری نکن..
وسط حرفم پریدو خنده کنان نجوا کرد..
_باشه، باشه یواش برو ماهم برسیم .. رو مخ کدومه خواستم بگم واقعا چیزی نیاز نداری برات فراهم کنم.. دیدم مثل اینکه خیلی بی اعصابی، مزاحمت نمیشم..
https://eitaa.com/foglev
part200
🍃"راوی"🍃
غزل عصبی و کلافه شده بود..
جواد از وقتی که رفیق شفیقش سهیل فوت کرده بود اعصابش داغون شده بود و وقتی روحیه ی بد غزل هم به چشمش میامد انگار دیگر به کل نا امید میشد...
نه میتوانست دنبال رضایت برورد نه گیر افتادن سعیدرا میخواست.
وقتی جمله ی مادر سهیل را در مراسم به یاد میاورد اشک جلو چشماشو تار میشد و دلش به حال سهیل میسوخت.
برای خود جواد هم عجیب بود که چقد فوت سهیل برایش غیر قابل تحمل بود.. چقدر همه چی دردناک بود و از پا درش آورده بود..
و آیلار، آیلاری که از همه طرف خنجر میخورد.. آیلاری که تنها مونده بود و نمی دانست کدوم یک از مشکل هایش را حل کند..
بردارش.. رفتن غزل.. قلبش.. مادرش.. پدری که ندارد تا سرپناهش باشد.
انگار در این دردسرها ها او بود که بدترین دردهارا میکشید و باید همه را حل میکرد.
دیگر هیچکدام طاقت این همه بلاو مصیبت رو نداشتن..
حتی ملوک، ملوکی که جز خودش هیچ کس وهیچ چیزی براش مهم نبود از رفتن غزل وحال و روز پسرش خونه نشین شده بود و به بد وضعیتی دچار شده بود..
پشیمان بود، انقدری که حاضر بود برای برگشتنش التماس کند.
رویا..کسی که شده بود آدم مورد اعتماد ملوک به خیال اینکه عزیز ترین آدم زندگیش شده خنجری به او وارد کرده بود که قلب ترک خورده اش دیگر به حالت قبل برنمی گشت.
https://eitaa.com/foglev