هدایت شده از Hiori_art🎭✨
هدایت شده از چرک نویسای یه enfp😗
هدایت شده از Hiori_art🎭✨
هوی یابو تو چرا انلاین میشی نمیای پی وی من
باسمه تعالی
«حورا صدایم کن»
نویسنده: فاطمه محمدی
دختر با صدایی پر از بغض ، در میان هیاهوی بیمارستان پرسید:«مادر...یعنی این فقط ما هستیم که اجازه ی ... اجازهی زندگی کردن را نداریم؟»
مادرش بی صدا ، خیره به سفیدی سقف بیمارستان مانده بود. برای دخترک تحمل کردن چنین فشار روحی خیلی برایش سخت بود، زمان برایش متوقف شده بود ، حلقه ای از اشک در چشمانش حلقه زده بود ، جهان اطرافش اکنون دیگر هیچ صدایی نداشت و سکوتی پایان ناپذیری برایش ساخته بود...ترسیده بود؟ احتمالا...نگاهش به سمت خواهر کوچکترش که اینک در آغوش مادر بدون هیچ حرکتی بود معطوف شد.
درد داشت، به طوری که انگار قلب دخترک در سینه خود را خفه کرده بود تا مزاحم خلوت خانوادگی دخترک با مادر و خواهرش نشود...
بی اراده دخترک اشک ها یکی پس از دیگری فرو میریخت. پرستاری ملافه ای به رنگ برف های زمستان را بی احساس بر روی دو جنازه ی رو به روی دخترک کشید...وداع به پایان رسیده بود، دست مادرش از زیر ملافه سفید دیده میشد...سرد، بدون ذره ای محبت و پر از خراش ها و زخم ها ،از کوچک بگیر تا بزرگ. میخواست به سمت دست مادر برود ، اما پرستار بدن های بیجان را دورتر و دورتر میکرد ، تاجایی که انگار از آفاق گذشت کرده بود. دستان دخترک میلرزید ، نگاهش بهت زده خیره بر زمین بود، زمینی که از اشک های دختر سیراب شده بود...شاید این جملات که در گذشته نه چندان دور شنیده بود در ذهنش نقش بسته بود و مدام تکرار میشد: اینک گم شده ام ... در میان این غوغا چگونه خود را پیدا کنم؟
ناگهان کسی به دخترک برخورد کرد و باعث بیرون آمدن دخترک از افکار ناامیدانه اش شد ، دخترک به خود آمده بود ، کسی در اطرافش نبود جز عروسک خرسی که رو به رویش بر روی زمین ، جایی که مادر و خواهرش آنجا بودند درحال استراحت بود...
بنظر آن بخش کوچک بیمارستان خالی از آدمیان شده بود...
به سمت خرس کوچک رفت و آن را برداشت ، اشک هایش بند آمده بودند و صورت کوچکش که رد اشک ها را بر خود حک کرده بود را با آستین ها لباسش پاک کرد. دوباره به اطراف نگاه کرد تا شاید این دفعه صاحب عروسک بازگشته باشد اما خبری نبود...
ناگهان صدای ناآشنایی به گوش دخترک رسید : « هی! دخترجون ، منو ببین! »
دخترک کمی ترسید اما کسی نبود که صحبت کند ، هیچکس نبود بجز خودش و خرس عروسکی...به خرس کوچک نگاه کرد که لباهایش را تکان میداد، جیغ بلندی کشید و عروسک را به سمت دیگری پرتاپ کرد. خرس گفت:« آیی..نترس، من دوست تو هستم! اومدم تا کمکت کنم از این مکان ترسناک فرار کنیم!»
دخترک هنوز میترسید، اما به خرس عروسکی نزدیک تر میشد. خرس بوی خون نمیداد...آغشته به بوی گل های بهاری بود که مادرش برای آراستن خانه هر هفته میآورد! لباسی بر تن داشت که خواهر دخترک حوا میپوشید! بعد از مدت ها انگار وارد خانه ویران شده شان شده بود ، خرس احساس آشنایی برایش داشت...
خرس از جایش بلند شد پیراهنش را تکاند و از دخترک درخواست کرد تا دست یکدیگر را بگیرند تا به همراه یکدیگر سمت خروجی بیمارستان بروند. دختر قبول کرد و هردو راهرو های بیمارستان را یکی پس از دیگری طی میکردند.
خرس پرسید:«دخترجون اسمت چیه؟ چی باید صدات کنم؟»
دخترک لبخند زد و گفت:« حورا! نام من حوراست.»
خرس گفت:« چه نام زیبایی...حورا!»
دخترک به یاد خواهرش کوچکش افتاد، به یاد پدری که حورا صدایش میکرد، به یاد مادری که عاشقانه برایش داستان « حورا ، قهرمان مردم» را تعریف میکرد و به یاد خانه ای که بر روی دیوارش نام خود و خواهرش را نوشته بود...
اما اکنون ، دیگر هیچکدام وجود نداشتند...
عروسک خرسی ناگهان در جایش ثابت ماند و دست دخترک را رها کرد، دختر متوجه این حرکت عروسک نشد و به راهش ادامه داد که ناگهان صدای بلندی نامش را فریاد زد...خرس بود! دختر دوباره به خودش آمد، روبه رویش را دید..راهرویی بود که از جنازه هایی سرد که با پارچه هایی سفید به رنگ برف پوشیده شده بودند پر شده بود ، بوی تعفن، بوی خون خشک شده و بدن مرده همه جا را پر کرده بود... راهرو وحشتناک بود...جنازه انسان هایی که روزی می خندیدند و زندگی میکردند... دیوار هایی که خون آنها گلگون کرده بود..
صدایی فریاد میزد:«فرارکن حورا! فرارکن!»
اما دیگر دیر شده بود..انفجارها یکی پس از دیگری همه چیز را نابود میکردو حورا دخترک داستان ناباورانه شاهد تمامی این رخداد های وحشتناک بود...
رخدادی که آتش پنهانش را به سوی چه انسان های زنده و چه جنازه عزیزانشان میافروخت و خاکستر آنان را با باد و یا شاید با آوارهای ساختمان ها پنهان میساخت. تنها بازمانده همان خرس کوچک بود، خرسی که بر روی آوار آن بیمارستان اشک میریخت و سرود درد رفتن را سر میداد.
پایان
هدایت شده از دفتر مخفی
اینکه میگن بچه بیارید منظورشون بچه مفیده
مخصوصا اگه تک فرزند نباشه...
دوتا تک فرزند داشتن با هم بازی میکردن هربارم بازیشون به دعوا ختم میشه...
یا بچه نیارید یا سه تا بیارید اینجوری نشهنیلیلننسلسنلنسلنسلن
me' (Filtering)
اینکه میگن بچه بیارید منظورشون بچه مفیده مخصوصا اگه تک فرزند نباشه... دوتا تک فرزند داشتن با هم بازی
بعضی آدما شخصیتشون و فکراشون برام خیلی جالبه...
#کاغذی
○اینم مزخرف شد