هدایت شده از 𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓐𝓼𝓱
آخرین تماسی که با او گرفتم ...
حال خوبی نداشتم ، خسته بودم..خسته از همه چیز!
از زندگیم ، از حال و هوایم و از هرچه بتواند تصور کند..
میخواستم با صدایش آرامشم شود و انگیزه ای به جان خسته ام بخشد..
اما انگار او قصدش چیز دیگری بود!
خرد کردن من با هر روشی..
بدون حتی یک کلمه تماس را خاتمه داد و من ماندم و خلع خاکستری بین زمین و زمان!
افکار بهم ریخته ام را برای دومین بار سر و سامانی دادم.. به یاد دارم که اولین دوره ای که این طور خردم کرد و پشت سرش مرا گزارد، ابر بهاری پیش تر نبودم..
آنقدر اشک ریختم تا به خواب رفتم ،
انقدر خودم را نفرین میکردم تا در آخر به یک جادوگر تبدیل میشدم،
آنقدر در خود غرق میشدم که در خلع خاکستری زمان فرو میرفتم !
اما این بار فرق دارد من دیگر برایش اشک نریختم ،
دیگر جادوگر زمانه خاکستری ام نشدم،
دیگر خودم را غرق نکردم!
این بار نوبت اوست!
که غرق شود و در خلع خاکستری زمانه فرو رود ،
میدانم که نقش هایمان روزی تغییر خواهند کرد ، اکنون نوبت اوست!
هنوز هم جانِ من و دلبند من است...
اما میخواهم درد کشیدنش را ببینم ،
میخواهم تجربه دردی که از دوری اش کشیده ام ببیند..
تقلایی که برای بازگشتنش میکردم حس کند..
همین!
شاید بگویی سنگدلم اما تو جای من نیستی..
اما__ باشد من قبول میکنم که سنگدل شده ام در برابر او!
اما بدان این خودش بود که قلب در تپش من را چنان سنگی برای خودش کرد..
-سخن بی پایانم این بود...
اااااههههه بیا پیوی
دارم از دستت فشار میخورم