eitaa logo
جنگل نمی خواهد بمیرد.
102 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
54 ویدیو
22 فایل
به چشمان تو جنگل سبز می‌شود و رود پرآب به چشمانِ باورِ تو. https://daigo.ir/secret/71543395647
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
> «آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده‌ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را دیدی سرِ راه؟ نه… ارغوان خاموش است. آشنایان زبانش رفته‌اند… ارغوان ویران است. هر دومان ویرانیم…» در این شعر، ابتهاج «ارغوان» را نه فقط نام یک درخت، بلکه آینه‌ای از خویشتن می‌بیند؛ درختی که شریک رنج‌های شاعر است و با او پیر و خاموش شده. گفت‌وگوی شاعر با آفتاب، گفت‌وگویی با امیدی دور است امیدی که دیر رسیده، به جایی که ویرانی بر جان شاعر و درختش نشسته است. اینجا «ویرانی» فقط حال یک درخت نیست؛ استعاره‌ای است از غربت، تنهایی و سال‌هایی که زبانِ فهم و پیوند را برده‌اند. و ابتهاج، در اعترافی تلخ و انسانی، می‌گوید: «هر دومان ویرانیم» جایی که انسان و طبیعت، در غم، هم‌سرنوشت می‌شوند.
هدایت شده از |هیرمان|
دی تا ابد سرد است و هرچه خاک بر آن می‌ریزم، جای گلوله‌هایش پر‌ نمی‌شود. -بامین.
سرو ها و سپیدار ها سیلی خورده اند. هنوز هم صدای افتادنشان بر زمین را می‌شنوم . هنوز هم صدای تیز تبرها گوش هایم را می‌خراشد. پرنده ها ترسان، به سمت آسمان می‌دوند. دست به دامن خورشید می‌شوند. نور می‌خواهند . می‌خواهند نور بخورند. کلاغ ها هم از تاریکی بیزارند. سکوت قمری ها در پگاه مرا می‌ترساند. باد خودش را گم کرده است. از حرکت افتاده. دیگر به پیشانی ام نمی‌خورد. شب که می‌شود ، ماه پشت ابرها می‌ماند. تاریک می‌شود. شب نمی‌رود. غم نمی‌رود. قصه ها دور سرم می‌چرخند.چهره ها، غنچه ها و دسته گل هایی که پرپر شدند.
Yasin Lv2_5404747610760161540.mp3
زمان: حجم: 7.9M
حالا با این نغمه، یاد چشمان شما می‌افتم. چشمان زیبای شما. چشمانی که تا دیروز می‌درخشیدند. می‌خندیدند. می‌رقصیدند. چشمانی که حالا بسته اند. چشمانی که خیلی زود خداحافظی کردند.
هدایت شده از ریشه در خاک؛
Sophie Hunger🍀 (1).mp3
زمان: حجم: 9.2M
Infinité de destins, on en pose un et qu’est-ce qu’on en retient Le vent l’emportera Pendant que la marée monte et que chacun refait ses comptes J’emmène au creux de mon ombre Des poussières de toi Le vent les portera Tout disparaîtra Le vent nous portera
هدایت شده از الفِ آزادی.
اگه واقعاً از دین حرف می‌زنی، اول ببین خودت کجای انسانیتی. هیچ دینی دروغ و شوخی با کشتن جوونا رو روا نداشته. پس فکر کن ببین تو از چه دینی داری پیروی میکنی؟ اینا آدم بودن، زندگی داشتن، خانواده داشتن. دقیقاً همین باعث می‌شه کاری که باهاشون شد جنایت باشه. انسانیت این نیست که برای بستن دهن بقیه، احساسات خانواده‌ها رو سپر کنی و هم‌زمان از عامل‌هاش دفاع کنی. تو چطور با خیال راحت از کسی دفاع می‌کنی که خون جوون ریخته شده پای کارش؟ بعدش هم با بدن بی‌جونشون شوخی می‌کنه؟ بعد طلبکار هم می‌شی و از فطرت و اخلاق حرف می‌زنی؟ این اسمش انسانیت نیست، اسمش وقاحت و دوروییه. اگه ذره‌ای شرافت باشه، اول مرزت رو با کشتن آدم‌ها مشخص می‌کنی، نه این‌که بعدش ژست اخلاق بگیری. آخ که چقدر دلم از شما بی‌صفت ها پره! آخ که دلم برای تمام اون جوون‌های معصوم می‌سوزه! آخ که چقدر وقیح و زشت و پلیدید!
«این، اولین موضوع وحشتناک در فقدان آن ماری بود: او خودش را از دست داده بود. او زندگی و شگفتی‌هایش، امکانات بی‌حد‌و‌حسابش را از دست داده بود. در حالی که بقیه ما به زندگی ادامه می دادیم، او از آن محروم شده بود.»
تصادفی داستانِ ضحاک را می‌خواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشته‌اند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند. پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: «چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند. زخم‌ها دهان باز می‌کنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را می‌لرزاند. کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی تشخیص با خودت است…! اما این قصه، ارزش پخش شدن دارد بهزاد دماوندی
هدایت شده از چرایی
آ راستی قورباغه واژه‌ی ترکیه‌ و فارسیش‌ بَق / بکه که تو لهجه‌ها و زبان‌های ایرانی هست ولی تو فارسی معیار نه. وقتی فرهنگستان می‌خواست جلبک‌و نام‌گذاری کنه از ساختارهای موجود در لری کمک گرفت و جلبک به معنای زیرانداز‌ قورباغه‌ رو ساخت!
وای اینو گفتی یاد یه قسمت از کتاب هوشنگ مرادی کرمانی افتادم که می‌گفت تو روستاشون سیرچ، به جلبک میگفتن لحاف قورباغه (لاف گُکو) اگه درست نوشته باشم. و میگفتن که شبا قورباغه ها میرن زیر جلبک ها می‌خوابن.