هدایت شده از الفِ آزادی.
اگه واقعاً از دین حرف میزنی، اول ببین خودت کجای انسانیتی. هیچ دینی دروغ و شوخی با کشتن جوونا رو روا نداشته. پس فکر کن ببین تو از چه دینی داری پیروی میکنی؟
اینا آدم بودن، زندگی داشتن، خانواده داشتن. دقیقاً همین باعث میشه کاری که باهاشون شد جنایت باشه. انسانیت این نیست که برای بستن دهن بقیه، احساسات خانوادهها رو سپر کنی و همزمان از عاملهاش دفاع کنی.
تو چطور با خیال راحت از کسی دفاع میکنی که خون جوون ریخته شده پای کارش؟ بعدش هم با بدن بیجونشون شوخی میکنه؟ بعد طلبکار هم میشی و از فطرت و اخلاق حرف میزنی؟ این اسمش انسانیت نیست، اسمش وقاحت و دوروییه.
اگه ذرهای شرافت باشه، اول مرزت رو با کشتن آدمها مشخص میکنی، نه اینکه بعدش ژست اخلاق بگیری. آخ که چقدر دلم از شما بیصفت ها پره! آخ که دلم برای تمام اون جوونهای معصوم میسوزه! آخ که چقدر وقیح و زشت و پلیدید!
«این، اولین موضوع وحشتناک در فقدان آن ماری بود: او خودش را از دست داده بود. او زندگی و شگفتیهایش، امکانات بیحدوحسابش را از دست داده بود. در حالی که بقیه ما به زندگی ادامه می دادیم، او از آن محروم شده بود.»
تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم…
نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم.
اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛
انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند.
ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛
نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ.
میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛
شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده.
او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید.
با «ترفند».
و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد.
ضحاک در آغاز، پرهیزگار است.
نمازخوان است.
زاهد است.
اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛
نه با شاخ و دم،
بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق.
برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند.
پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز.
و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست.
قدرت هم همینطور است؛
اول فقط «طعمش» را میچشانی،
بعد دیگر نمیشود نگهش داشت.
ضحاک ذوقزده، آشپز را صدا میزند:
«چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟»
و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید:
«فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.»
چه پاداش ارزانی…
و چه بهای گرانی.
فردای آن روز، شانهها زخم میشوند.
زخمها دهان باز میکنند
و از دلِ بدنِ شاه،
دو مار سیاه بیرون میخزند.
تاریک، گرسنه، بیرحم.
نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری.
مارها آرام نمیگیرند.
میل دارند به مغز.
نه هر گوشتی؛
مغز.
جای فکر.
جای فهم.
جای اعتراض.
باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»:
«نگران نباش شاه!
راهش ساده است.
هر روز، دو جوان ایرانی.
مغزشان را بده به مارها،
تا مغز خودت سالم بماند.»
و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود:
قرعه میکشند.
بیطرفانه.
منصفانه.
امروز نوبتِ کیست؟
هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد.
همه میگویند:
«از این ستون به آن ستون فرج است…»
اما ستونها زیاد نیستند.
و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد.
سالانه بیش از هفتصد مغز جوان
خرجِ حفظِ مغز شاه میشود.
در آشپزخانهی دربار،
دو نفر به نام ارمایل و گرمایل
وجدانشان قلقلک میگیرد.
نه آنقدر که همهچیز را بههم بزنند،
نه آنقدر که ساکت بمانند.
تصمیمی «میاندارانه» میگیرند:
هر روز، فقط یک جوان قربانی شود.
مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند.
مارها متوجه نشوند.
و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند.
اصلاحات موفق است!
مارها راضیاند.
آشپزها خوشحالاند.
و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند…
جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند:
«فرار کن.
برنگرد.
آفتابی نشو.»
و اینگونه است که
فرارِ مغزها
در شاهنامه ثبت میشود.
تا اینکه نوبت میرسد به کاوه.
کاوه آهنگر.
مردی که هفده پسرش
خوراکِ همان مارها شدهاند.
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
ضحاک تصمیم میگیرد
از مردم امضا بگیرد
که «من پادشاهی دادگرم».
صفها تشکیل میشود.
امضا پشت امضا.
سالها تکرار.
اما کاوه
نه صف میایستد
نه امضا میکند.
طومار را پاره میکند.
فریاد میزند:
«تو بیدادگری!»
و همین فریاد،
حکومت را میلرزاند.
کاوه پیشبند چرمیاش را
بر سر نیزه میکند.
درفشی از دل کار و رنج.
درفش کاویانی.
جوانها یکییکی میپیوندند.
قیام آغاز میشود.
و من،
کتاب را میبندم
و با خودم میگویم:
فردوسی فقط شاعر نبود.
او حافظهی تاریخی ما بود.
و اسطوره،
وقتی زنده است
که هنوز «جواب بدهد».
نداریم چاره مگر کاوگی
نخواهیم جان جز به آزادگی
تشخیص با خودت است…!
اما این قصه،
ارزش پخش شدن دارد
بهزاد دماوندی
هدایت شده از چرایی
آ راستی
قورباغه واژهی ترکیه و فارسیش بَق / بکه که تو لهجهها و زبانهای ایرانی هست ولی تو فارسی معیار نه. وقتی فرهنگستان میخواست جلبکو نامگذاری کنه از ساختارهای موجود در لری کمک گرفت و جلبک به معنای زیرانداز قورباغه رو ساخت!
وای اینو گفتی یاد یه قسمت از کتاب هوشنگ مرادی کرمانی افتادم که میگفت تو روستاشون سیرچ، به جلبک میگفتن لحاف قورباغه (لاف گُکو) اگه درست نوشته باشم. و میگفتن که شبا قورباغه ها میرن زیر جلبک ها میخوابن.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
قورباغه در باتلاقی در جنگل های نوشهر ایران
حالا که حرفشون شد
پیشنهاد میکنم کتاب صوتی شما که غریبه نیستید رو گوش بدید خیلی باحاله لهجه کرمانیش
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
اگه تو سلاح داشته باشی و من هم سلاح داشته باشم، میتوانیم دربارهی قانون صحبت کنیم. اگر تو چاقو داشته باشی و من هم چاقو داشته باشم، میتوانیم دربارهی قوانین صحبت کنیم. اگر تو دست خالی بیایی و من هم دست خالی بیایم، میتوانیم دربارهی منطق صحبت کنیم. اگر تو سلاح داشته باشی و من فقط چاقو داشته باشم، آن وقت حقیقت در دستان توست. اگر تو سلاح داشته باشی و من چیزی نداشته باشم، آنچه در دست داری فقط یک سلاح نیست، زندگی من است. مفهوم قانون، قوانین و اخلاق فقط زمانی معنا دارند که بر پایه برابری باشند. حقیقت تلخ این دنیاست، که وقتی پول سخن میگوید، حقیقت سکوت میکند. و وقتی قدرت سخن میگوید، حتی پول هم سه قدم به عقب میرود. کسانی که قوانین را میسازند، غالبا نخستین کسانی هستند که آن را میشکنند، قوانین برای ضعیفها زنجیر و برای قدرتمندان ابزار است. در این دنیا هرچیز خوبیرا باید برایش جنگید. استادان این بازی با شدت برای منابع رقابت میکنند، در حالی که فقط ضعیفها بیحرکت مینشینند و منتظرند سهمی به آنها داده شود.
-ویتو کورلئونه.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
غمگینم و سرگشته درست مثل این پلیکان.