پیشنهاد میکنم کتاب صوتی شما که غریبه نیستید رو گوش بدید خیلی باحاله لهجه کرمانیش
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
اگه تو سلاح داشته باشی و من هم سلاح داشته باشم، میتوانیم دربارهی قانون صحبت کنیم. اگر تو چاقو داشته باشی و من هم چاقو داشته باشم، میتوانیم دربارهی قوانین صحبت کنیم. اگر تو دست خالی بیایی و من هم دست خالی بیایم، میتوانیم دربارهی منطق صحبت کنیم. اگر تو سلاح داشته باشی و من فقط چاقو داشته باشم، آن وقت حقیقت در دستان توست. اگر تو سلاح داشته باشی و من چیزی نداشته باشم، آنچه در دست داری فقط یک سلاح نیست، زندگی من است. مفهوم قانون، قوانین و اخلاق فقط زمانی معنا دارند که بر پایه برابری باشند. حقیقت تلخ این دنیاست، که وقتی پول سخن میگوید، حقیقت سکوت میکند. و وقتی قدرت سخن میگوید، حتی پول هم سه قدم به عقب میرود. کسانی که قوانین را میسازند، غالبا نخستین کسانی هستند که آن را میشکنند، قوانین برای ضعیفها زنجیر و برای قدرتمندان ابزار است. در این دنیا هرچیز خوبیرا باید برایش جنگید. استادان این بازی با شدت برای منابع رقابت میکنند، در حالی که فقط ضعیفها بیحرکت مینشینند و منتظرند سهمی به آنها داده شود.
-ویتو کورلئونه.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
غمگینم و سرگشته درست مثل این پلیکان.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم میرود به جوش آمده و اشک هایم هنوز سرازیرند. صدا و چهره آنها فراموش نمیشود. روی قلبم میماند. سنگینی زندگی روی قلبم میماند. صدای به زانو در آوردن مرگ و بی ارزش کردن جان آدم ها با گلوله های آتشین.
نمیدانم، نمیدانم کجا ایستاده ام. در کدام گوشه سیاه تاریخ. کدام صفحه سوخته. که این سیاهی رنگ نمیبازد. آرزو میکنم کاش میتوانستم مرهم باشم. اما این روزها همین که زخم نباشی انسانی. همین که نسبت به جانهایی که گرفتهاند کور نباشی و اندک غیرتی برایت مانده باشد.
فکرش را بکن. چند نفر منتظرند. چند نفر آه میکشند و میگویند کاش میشد فقط برای یک لحظه جگرگوشهشان را برای آخرین بار ببینند. در آغوش بگیرند. از او تمنا کنند که بماند. زندگی کند.
زندگی شرمسار است. زندگی که خط و نشان میکشید و از سختی ها سخن میگفت. آنقدر کوتاه شد که فرصت هیچ تجربه ای را به آنها نداد. ظلم و درد و رنج. به راستی چهگونه تحمل میکنیم؟ راز این چشمان غمگین درد کشیده چیست؟
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم میرود به جوش آم
ولی از یک چیز مطمئنم، این که از رو نمیریم. هرچهقدر لازم باشه هرچهقدر طولانی. بالاخره میرسیم به دشت...
جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
در خیالم، پلیکان ها به ارومیه پر آب میرسند. به ایرانی شاد. جوجه هایشان به دنیا می آیند بی آن که نگران باشند یا بترسند. پلیکان ها روی آب میرقصند. میخندند. آزادند. آزاد.