eitaa logo
جنگل نمی خواهد بمیرد.
102 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
54 ویدیو
22 فایل
به چشمان تو جنگل سبز می‌شود و رود پرآب به چشمانِ باورِ تو. https://daigo.ir/secret/71543395647
مشاهده در ایتا
دانلود
تصادفی داستانِ ضحاک را می‌خواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشته‌اند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند. پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: «چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند. زخم‌ها دهان باز می‌کنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را می‌لرزاند. کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی تشخیص با خودت است…! اما این قصه، ارزش پخش شدن دارد بهزاد دماوندی
هدایت شده از چرایی
آ راستی قورباغه واژه‌ی ترکیه‌ و فارسیش‌ بَق / بکه که تو لهجه‌ها و زبان‌های ایرانی هست ولی تو فارسی معیار نه. وقتی فرهنگستان می‌خواست جلبک‌و نام‌گذاری کنه از ساختارهای موجود در لری کمک گرفت و جلبک به معنای زیرانداز‌ قورباغه‌ رو ساخت!
وای اینو گفتی یاد یه قسمت از کتاب هوشنگ مرادی کرمانی افتادم که می‌گفت تو روستاشون سیرچ، به جلبک میگفتن لحاف قورباغه (لاف گُکو) اگه درست نوشته باشم. و میگفتن که شبا قورباغه ها میرن زیر جلبک ها می‌خوابن.
پیشنهاد میکنم کتاب صوتی شما که غریبه نیستید رو گوش بدید خیلی باحاله لهجه کرمانیش
هدایت شده از شاعرِ آیینه‌ها
اگه تو سلاح داشته باشی و من هم سلاح داشته باشم، می‌توانیم درباره‌ی قانون صحبت کنیم. اگر تو چاقو داشته باشی و من هم چاقو داشته باشم، می‌توانیم درباره‌ی قوانین صحبت کنیم. اگر تو دست خالی بیایی و من هم دست خالی بیایم، می‌توانیم درباره‌ی منطق صحبت کنیم. اگر تو سلاح داشته‌ باشی و من فقط چاقو داشته باشم، آن وقت حقیقت در دستان توست. اگر تو سلاح داشته باشی و من چیزی نداشته باشم، آنچه در دست داری فقط یک سلاح نیست، زندگی من است. مفهوم قانون، قوانین و اخلاق فقط زمانی معنا دارند که بر پایه برابری باشند. حقیقت تلخ این دنیاست، که وقتی پول سخن می‌گوید، حقیقت سکوت می‌کند. و وقتی قدرت سخن می‌گوید، حتی پول هم سه قدم به عقب می‌رود. کسانی که قوانین را می‌سازند، غالبا نخستین کسانی هستند که آن را می‌شکنند، قوانین برای ضعیف‌ها زنجیر و برای قدرتمندان ابزار است. در این دنیا هر‌چیز خوبی‌را باید برایش جنگید. استادان این بازی با شدت برای منابع رقابت می‌کنند، در حالی که فقط ضعیف‌ها بی‌حرکت می‌نشینند و منتظرند سهمی به آن‌ها داده شود. -ویتو کورلئونه.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
غمگینم و سرگشته درست مثل این پلیکان.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم می‌رود به جوش آمده و اشک هایم هنوز سرازیرند. صدا و چهره آن‌ها فراموش نمی‌شود. روی قلبم می‌ماند. سنگینی زندگی روی قلبم می‌ماند. صدای به زانو در آوردن مرگ و بی ارزش کردن جان آدم ها با گلوله های آتشین. نمی‌دانم، نمی‌دانم کجا ایستاده ام. در کدام گوشه سیاه تاریخ. کدام صفحه سوخته. که این سیاهی رنگ نمی‌بازد. آرزو میکنم کاش می‌توانستم مرهم باشم. اما این روزها همین که زخم نباشی انسانی. همین که نسبت به جان‌هایی که گرفته‌اند کور نباشی و اندک غیرتی برایت مانده باشد. فکرش را بکن. چند نفر منتظرند. چند نفر آه می‌کشند و می‌گویند کاش می‌شد فقط برای یک لحظه جگرگوشه‌‌شان را برای آخرین بار ببینند. در آغوش بگیرند. از او تمنا کنند که بماند. زندگی کند. زندگی شرمسار است. زندگی که خط و نشان می‌کشید و از سختی ها سخن می‌گفت. آنقدر کوتاه شد که فرصت هیچ تجربه ای را به آن‌ها نداد. ظلم و درد و رنج. به راستی چه‌گونه تحمل می‌کنیم؟ راز این چشمان غمگین درد کشیده چیست؟
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم می‌رود به جوش آم
ولی از یک چیز مطمئنم، این که از رو نمی‌ریم. هرچه‌قدر لازم باشه هرچه‌قدر طولانی. بالاخره می‌رسیم به دشت...