من ماندهام!
با احساس درماندگی،بازماندگی و جعبه گمشدگان احساسات؛
من ماندهام،با سوال های محض!
جعبه گمشدگان را به دنبال خویش بارها وارونه کردهام اما خود را نیافتم؛ نمیدانم کجا هستم و چه میخواهم!
نمیدانم ژرفای امیدهایم به کدام سو هراسان و گریان دویدهاند.
آنها نیز من را گم کردهاند! مسیر قلبم را گم کردهاند!
آنها همه چیز را به باد فراموشی سپردهاند و همچو هاگ هایی بر روی درزهای کاشی لانه ای بنا کرده اند.
علاوه بر آنها،کلمات نیز مسیر پر از تاریکی ذهنم را نمیپیمایند.
گویی جریان دنیا،مرا ترک گفته است:)
گاها رکیذبار به جان خود میافتم، و به دنبال کلمات جنونبار میدوم!
دستانم را برای دزدی اندکی روشنایی خورشید سوخته به پرواز درمیآورم و خنده را نثار لب های خونآلودم میکنم؛برای سرقت اندکی شادی غمناک!
صداها در سرم غوغایی به پا میکنند و من نقش تماشاگر قربانی را بازی میکنم؛
شرمسار عرق میریزم و اشکانم را در زیر پوسته روحم پنهان نگاه میدارم؛
نمیدانم!
نمیدانم چه بر سر این جسم وامانده آمده است که حتی دیگر وجود خودش را نیز احساس نمیکند؛
او خودش را در ادبیات و شعر های فروغ غرق میکند،با اندکی رنگ سرخ بر روی لب هایش زنده میماند، پاهایش را جانانه تکان میدهد و نتی قدیمی را به اجرای درمیآورد و سرگشته میدود!
به دنبال اندکی شادی درمیان رگ های گلدان میجستد و با گربه های سیاه خیابانگرد حرف میزند!
دیگران او را دیوانه خطاب میکنند! "ولیکن،مگر ارزشی دارد؟"
او جواب این سوال را دیوانه وار خندیدن لحاظ میکند؛
_خانوم ِسین؛
عزیزم، امید داشته باش که درست میشه انقدر فکر نکن چی میشه، بخواد بشه میشه، یه وقتهایی انقدر قشنگ میچینه خدا که خودت هم باورت نشه، مثل معجزه، مثل طلوع آفتاب، از عمق یک آسمون تاریک و سرد.
ما که حرف گوش کردیم و خوب بودیم، کجای دنیا را گرفتیم عزیزم؟ جز اینکه حسرت و اندوه، تمام دنیامان را گرفت؟ هان؟
تو خوب نباش و حرف گوش نکن و مطابق میل خودت رفتار کن و تنهایی سفر کن و بلند بلند بخند و حقت را فریاد بزن و با صدای رسا عاشق شو و اشتیاقت را جیغ بزن و برقص و بجنگ و به وقتش پرخاشگر و جنگجو باش و نترس از قضاوتها.
ما را هم قضاوت میکردند، بیخیال! حتی نسلهای سر به زیر و گوش به فرمانِ قبل از ما را.
اجازه نده چهارچوبهای ذهن آدمها و سقف کوتاه آزادی جامعه، بال پرواز تو را بچینند و تو را محدود کنند. عقاب باش و در هیچ حصار و ارتفاع کمی جا گیر نشو. پرواز کن پرندهی وحشی، پرندهی آزاد، پرندهی سراسر شور!
خوب میکنی که سرکشی، خوب میکنی که رام نمیشوی، من هم جای تو بودم میپریدم و میگریختم و اوج میگرفتم، که اگر میدانستم آخرش مردن است و تمام شدن، ترجیحم بر این بود در آسمان و در نهایت غرور بمیرم. نه روی زمین و در دل حصار...
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم ...
گاهی اوقات از خودم میپرسم که برای چه زندهام؟
زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود، وقتی چشم های مردی با محبتی سرشار پیوسته نگران انسان نبود، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست؛ به چه درد می خورد؟!
- فروغ فرخراد
دریافته ام که هیچ آدمی یک شبه عوض نمی شود ، آدم ها همیشه همین اند .
این دیدِ ماست که نسبت به آدم ها عوض می شود ، این چشمِ ماست که به رویِ واقعیت ها باز می شود .
بهترین آدم ، صرفاً در باورِ من بهترین است ، تا زمانی که من باور دارم !
زیباترین آدم ، در باورِ من زیباترین است ، تا زمانی که من او را باور دارم !
عزیز ترین ، خوب ترین و مهربان ترین ها را ، این منم که در ذهنم و طبقِ معیارها و تصوراتِ خودم می سازم . این منم که می سازم و خلافِ تصورم که ثابت شد خرابش می کنم .
مشکل اینجاست که ما آرزو و نداشته هایمان را در موقعیت ها و آدم ها جستجو می کنیم ، و مشکلِ اصلی اینجاست که آدم ها هیچ کدامشان جبرانِ نداشته هایِ ما نیستند ! آدم ها هیچ کدامشان ، چیزی که فکر می کنیم ، نیستند ! آدم ها آمده اند تا خودشان و برایِ خودشان باشند !
آدم ها ربطی به آرزوهایِ ما ندارند ، آدم ها مسئولِ تصوراتِ ما نیستند !
ما باید عادت کنیم به این بی مهری ها ، این نداشتن ها ، این سوء تفاهم ها ...
باید بدونِ تکیه گاه ، مسیرِ خوشبختی و موفقیتمان را طی کنیم ،
باید خودمان را باور کنیم و رویِ کسی جز خودمان حساب نکنیم !
این رویِ هیچ کس حساب نکردن ، خوب است ...
از آدم "مرد" می سازد !