انسان نمیتواند نسبت به رنج دیگران بیتفاوت بماند،
مگر آنکه قسمتی از انسانیت خود را از دست داده باشد...
این متن از نمایشنامه شب هزار و یکم اثر جاودانه بهرام بیضایی بینظیره:
«خرد تا به زنان میرسد، نامش مکر میشود و مکر تا به مردان میرسد نام عقل میگیرد.
درخواست توجه به زنان میرسد، نامش حسادت میشود و حسادت تا به مردان میرسد، میشود غیرت!»
خیلی از مردها از کودکی یاد میگیرند که «قوی بودن» یعنی درد نکشیدن، گریه نکردن و کمک نخواستن. نتیجه این میشود که اضطراب، افسردگی و فشارهای روانیشان پنهان میماند؛ نه چون وجود ندارد، بلکه چون اجازه بیان پیدا نمیکند.
وقتی مردی درباره خستگی روانی، ناامیدی یا ترسهایش حرف میزند، گاهی بهجای همدلی با جملاتی مثل «مرد که این حرفها رو نمیزنه» یا «ضعیف نباش» روبهرو میشود. همین نگاه باعث میشود بسیاری از مردها دیرتر سراغ کمک حرفهای بروند.
رنجی که دیده نمیشود، از بین نمیرود؛ فقط شکلش عوض میشود. گاهی افسردگی و فشار روانی در مردها به شکل سکوت، انزوا، کار بیش از حد، مصرف مواد، رفتارهای پرخطر یا خشم بیرون میزند. اما جامعه اغلب فقط خشم را میبیند و ریشه آن را نادیده میگیرد.
مشکل اینجاست که تا وقتی یک مرد در سکوت دارد فرو میریزد، کسی جدیاش نمیگیرد؛ اما وقتی دردش تبدیل به عصبانیت، فاصله گرفتن یا رفتار بد میشود، همه او را فقط «آدم بد» میبینند. این بهانه ای برای آسیب زدن نیست، اما یادآوری میکند که پیشگیری از بحران با
شنیدن درد شروع میشود.
فروغ؛
خیلی از مردها از کودکی یاد میگیرند که «قوی بودن» یعنی درد نکشیدن، گریه نکردن و کمک نخواستن. نتیجه ا
حق بود
با اینکه خوشم نمیومد درمورد مردا بزارم..
هرکس درک متفاوتی از زیبایی دارد، پس در مورد ظاهر و زشتی و زیبایی هیچکس نمیتوان اظهار نظر کرد.
هرکس تعریف متفاوتی از خوشبختی دارد، پس بر هیچ اساسی، برای خوشبختی یا بدبختی هیچکس نمیتوان پیشداوری کرد.
هرکس آستانهی خاصی برای خوشحالی دارد، پس برای حال خوب هیچکس نمیتوان نسخه پیچید.
من شاید چشمهای سیاه را زیبا بدانم، تو شاید چشمهای روشن، سبز، یا شاید برایت فرقی نمیکند.
شاید من سکوت، سلامتی و سادگی را خوشبختی بدانم، تو شاید هیاهو، ثروت، یا هزار چیز دیگر را.
من شاید با نور و رنگ و لبخند و خدا، حالم خوب است، تو شاید مثل من باشی و شاید هم نباشی، شاید تو برای حال خوبت، دلایل محکمتری نیاز داشته باشی.
ما آدمهایی مختلفیم با سلیقههایی مختلف و حق نداریم برای تفاوتهایی که هست، یکدیگر را مؤاخذه کنیم و زیر سوال ببریم. حق نداریم با ترازوی سلیقه و احساس و ادراک خودمان به جان جهان و آدمها بیفتیم، تشریح یا قضاوتشان کنیم و برای آنها نسخه بپیچیم.
کم پیش میآید که دیگران هم شبیه ما فکر کنند، مطابق با سلیقهی ما باشند و حالشان با دلخوشیهای ساده یا پیچیدهی ما خوب شود.
خلاصه که؛ سَرمان به کار خودمان باشد، اینجا جهان تفاوتهاست...
خورشید که میتابد، آرامتر میشوم، انگار جوانهی تازهای در دلم میروید و ستارههای امیدم پر نورتر میشوند، انگار که آسمان با هر طلوع، هزار بار متولد میشود و کسی به هزاران زبان کشف نشده گوشزد میکند که "شب ماندگار نیست".
خورشید که میتابد، نهال سبزی میان باورم میکارم و به خودم یادآور میشوم که همیشه خورشیدی ورای هر تاریکی، برای طلوعی غافلگیرانه در کمین نشسته. همیشه خورشیدی هست که مشتاق است برای طلوع کردن و همیشه نوری هست تشنه برای تابیدن.
خورشید که میتابد، دوباره سبز میشوم، چونان بهار که با شکفتن اولین گل خاطرهی هزار هزار زمستان را با اشتیاق به زمین میریزد، چونان نوزاد که با تولد، خاطرهی تاریک زهدان مادر را...
که شاید لازم است قدری در سیاهی و تاریکی سر کنی تا به نور و به آفتاب برسی.