هرکس درک متفاوتی از زیبایی دارد، پس در مورد ظاهر و زشتی و زیبایی هیچکس نمیتوان اظهار نظر کرد.
هرکس تعریف متفاوتی از خوشبختی دارد، پس بر هیچ اساسی، برای خوشبختی یا بدبختی هیچکس نمیتوان پیشداوری کرد.
هرکس آستانهی خاصی برای خوشحالی دارد، پس برای حال خوب هیچکس نمیتوان نسخه پیچید.
من شاید چشمهای سیاه را زیبا بدانم، تو شاید چشمهای روشن، سبز، یا شاید برایت فرقی نمیکند.
شاید من سکوت، سلامتی و سادگی را خوشبختی بدانم، تو شاید هیاهو، ثروت، یا هزار چیز دیگر را.
من شاید با نور و رنگ و لبخند و خدا، حالم خوب است، تو شاید مثل من باشی و شاید هم نباشی، شاید تو برای حال خوبت، دلایل محکمتری نیاز داشته باشی.
ما آدمهایی مختلفیم با سلیقههایی مختلف و حق نداریم برای تفاوتهایی که هست، یکدیگر را مؤاخذه کنیم و زیر سوال ببریم. حق نداریم با ترازوی سلیقه و احساس و ادراک خودمان به جان جهان و آدمها بیفتیم، تشریح یا قضاوتشان کنیم و برای آنها نسخه بپیچیم.
کم پیش میآید که دیگران هم شبیه ما فکر کنند، مطابق با سلیقهی ما باشند و حالشان با دلخوشیهای ساده یا پیچیدهی ما خوب شود.
خلاصه که؛ سَرمان به کار خودمان باشد، اینجا جهان تفاوتهاست...
خورشید که میتابد، آرامتر میشوم، انگار جوانهی تازهای در دلم میروید و ستارههای امیدم پر نورتر میشوند، انگار که آسمان با هر طلوع، هزار بار متولد میشود و کسی به هزاران زبان کشف نشده گوشزد میکند که "شب ماندگار نیست".
خورشید که میتابد، نهال سبزی میان باورم میکارم و به خودم یادآور میشوم که همیشه خورشیدی ورای هر تاریکی، برای طلوعی غافلگیرانه در کمین نشسته. همیشه خورشیدی هست که مشتاق است برای طلوع کردن و همیشه نوری هست تشنه برای تابیدن.
خورشید که میتابد، دوباره سبز میشوم، چونان بهار که با شکفتن اولین گل خاطرهی هزار هزار زمستان را با اشتیاق به زمین میریزد، چونان نوزاد که با تولد، خاطرهی تاریک زهدان مادر را...
که شاید لازم است قدری در سیاهی و تاریکی سر کنی تا به نور و به آفتاب برسی.
شما یکم سنت بره بالاتر متوجه میشی، لیاقت عموم مردم همون سین زدن و جواب ندادنه؛ نه طومار نوشتن.
هدایت شده از آرشۀ جآدویی؛
من از اعتماد کردن نمیترسم،
از ناامید شدن میترسم، از اینکه
یه آدم رو باور کنم و بهم ثابت کنه
که اشتباه کردم خیلی میترسم.