اونجایی که کیف CDهات رو میذاشتی جلوت و یکی یکی ورق میزدی و دودل بودی که واسه بار هزارم شرک ببینی یا گارفیلد، همونجا خود خود زندگی بود.
لبخند میزنم، به همه میگویم خوبم و جوری رفتار میکنم که انگار همهچیز خوب است، حتی وقتی خوب نیست!
لبخند میزنم به آدمها، مهربانی میکنم و تلاش میکنم حال کسی را خوب کنم، حتی وقتی حال خودم خوب نیست!
تلاش میکنم لشکر اندوه را عقب برانم و سربازهای کوچک و تنهای شادی را به جهانم بخوانم و هرطور شده سرپا بمانم.
تلاش میکنم خوب باشم و امیدوار به اینکه بعد از این، آدمها و اتفاقات بهتری را ملاقات خواهمکرد و همه چیز از اینی که هست، بهتر خواهدشد...
آرزو میکنم از اینجای جهانم به بعد همه چیز خوب پیش برود، چون من دیگر طاقت مواجهه با ناملایمات بیشتری ندارم...
خستهام از مسئولیت داشتن، دلم میخواهد مثل بچگیها در حاشیهای امن بایستم و کسی مراقبم باشد!