«چقدر غمانگیز است دیدن نیمهی پنهان و تاریک آدمها، درست زمانی که به نور و زیباییشان ایمان آورده بودی.»
به عنوان کسی که به همه چیز و همه کس بیش از حد اهمیت داده میگم اهمیت ندید!
هرکی بیخیالتر بوده، عزیز تر بوده همیشه...
گفت: زنده ماندید؟
گفتم: زنده ماندیم،
اما زندگی در آنروزها متوقف شده بود.
زمان میگذشت بی آنکه واقعاً بگذرد،
نه داغ را سرد میکرد و نه درد را التیام میبخشید.
و هنگامی که طوفان به پایان برسد،به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی،یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.اما یک چیز قطعی است:
وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی.
تمام هدف این طوفان همین است.