به عنوان کسی که به همه چیز و همه کس بیش از حد اهمیت داده میگم اهمیت ندید!
هرکی بیخیالتر بوده، عزیز تر بوده همیشه...
گفت: زنده ماندید؟
گفتم: زنده ماندیم،
اما زندگی در آنروزها متوقف شده بود.
زمان میگذشت بی آنکه واقعاً بگذرد،
نه داغ را سرد میکرد و نه درد را التیام میبخشید.
و هنگامی که طوفان به پایان برسد،به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی،یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.اما یک چیز قطعی است:
وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی.
تمام هدف این طوفان همین است.
آه عزیز من!
چه رنجی در قلب مهربان تو بود که با کمترین بیمهری، بههم میریختی و کدامین کوه عظیم درد را بر شانه داشتی که اینطور خسته و بیطاقت شدهبودی و حوصلهای برای هیچ چیز نداشتی؟؟!
رابطهها خراب میشوند، چون همیشه یکنفر بوده که خودش را به آب و آتش زده و یکنفر بوده که ندیده، نشنیده و اهمیتی نداده!
یک نفر بوده که به هر زبانی تلاش کرده توضیح بدهد که چه چیزی عذابش میدهد و در مقابل، یکنفر مدام نادیده گرفته و رشتهی گفتگو را بریده. یک نفر مدام از درون فروپاشیده و با زبان بیزبانی تلاش به ترمیم رابطه کرده و محکوم شده به گیر دادن و بحث درست کردن و از کاه کوه ساختن!
رابطهها خراب میشوند چون یکنفر محکوم میشود به سکوت و همه چیز را در خود ریختن و بارها و بارها بیصدا در خود شکستن و یکتنه عذاب کشیدن.
رابطهها خراب میشوند چون نخکش میشوند و این نخ باریکِ نادیده گرفته شده، تاانتها کشیده میشود و تو ناگهان به خودت میآیی که همه چیز از هم گسیخته و چیزی برای ترمیم باقی نمانده!
جدی بگیرید اعتراض و فریادهای بیصدای آدمها را. جدی بگیرید آدمی را که برای ترمیم رابطه هشدار میدهد. جدی بگیرید نخ نازکی را که دارد آرام آرام رابطه را از درون میجود و به دو نیمِ شکننده و آسیبپذیر تقسیم میکند.
جدی بگیرید نقصها را، احساسات را، آدمها را، آدمها را، آدمها را...