الان اونجایی از قصهست که فروغ میگه:
نمیدانم چه بنویسم.
شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم را روی دستهایت میریختم...
ی کشکبادمجون درست کردم سه بار نعنا داغشو سوزوندم
بنظرم بشینم سرجام ب همون خیاطیم ادامه بدم🤡
از گرما مینالیم،از سرما فرار می کنیم
در جمع، از شلوغی کلافه میشویم و در خلوت ،از تنهایی بغض میکنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم
و در آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!
👤پرفسور حسابی