eitaa logo
شرقی‌ِ غمگین
187 دنبال‌کننده
5 عکس
36 ویدیو
0 فایل
به من بگو رادیکال،دیگه هیچ توانی ندارم. https://abzarek.ir/service-p/msg/5586021
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعا چرا دیگه کسی از قیمت فضایی کتاب حرفی نمی‌زنه؟ انگار همه پذیرفتن که باید قید خوندن رو بزنن. من چیکار کنم با اون منِ کوچیکی که یه عمر رویاش داشتن یه کتابخونه‌ی دیواری بود؟ حس می‌کنم الان کتابخونه داشتن برام نه یه عشق ساده، که یه دهن‌کجی به جیب خالیمه:(
فکر می‌کردم اگه یه روزی بیفتم تهش می‌خورم زمین و بالاخره یه چیزی تموم میشه. ولی زمین کجاست؟ دارم می‌افتم و فقط باد می‌خوره تو صورتم. دیگه نمی‌ترسم چون فهمیدم چیزی زیر پام نیست که بخواد بهم ضربه بزنه. همین سقوط الان تنها رفیقمه. شایدم باید همین‌جا تو همین هوا یاد بگیرم چطور بدون اینکه به جایی تکیه کنم سرپا بمونم.
همه میگن امید داشته باش، انگار امید داشتن دستور باشه. ولی امید داشتن تو سیاهی مطلق سنگینه. دستاتو می‌سوزونه. شبیه اینه که بخوای تو طوفان شمع روشن کنی. هی خاموش میشه هی روشن می‌کنی. دستام می‌سوزه ولی ولش نمی‌کنم. اگه امیدم خاموش بشه دیگه هیچی ندارم که بهم نشون بده راه کدومه. پس می‌سوزم. دستام می‌سوزه ولی همین سوختن دستام راه رو بهم نشون میده.
عجیب است که درد چقدر زود جای خودش را باز می‌کند. اول مثل مهمانی بود که دعوتش نکرده بودم. غریبه و آزاردهنده. حالا؟ حالا شده صاحب‌خانه. در خانه را برایش باز گذاشته‌ام و او هم راحت روی مبل‌های روحم لم داده. گاهی می‌پرسم چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌گذاری فقط یک روز حتی برای یک ساعت بدون سایه‌ی تو نفس بکشم؟ ولی جوابی نمی‌دهد. فقط سکوت می‌کند. شاید هم تقصیر خودم است.انقدر در خانه را باز نگه داشتم که حالا دیگر هیچ قفلی ندارم که روی دردم بزنم.
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم می‌خواد دریا باشه،تو از لکه‌اش روی میز میگی.من از لذت بی‌دلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده‌ بعد از بارون میگم،تو از گل‌و لای کفش‌هات میگی.من از رقص قطره‌ها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه می‌بافم از سکوت نیمه‌شب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
اکتبر عزیزم،من هیچ وقت توی کافه‌ های شلوغ لندن منتظرت ننشستم. ما هیچ‌ وقت واقعا وجود نداشتیم ولی همیشه موقع شنیدن"Sweater Weather" پلی‌لیستم تورو جای شخصیت اصلی قصه‌ هام تصور می‌کردم و با سکانس‌ های فیلم انجمن شاعران مرده دلم می‌خواست جای اون‌ ها توی پاییز ابدی ذهنم قدم بزنیم.
از شنبه یک شنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه متنفرم
تا وقتی دست از فشار دادن پلک‌هات بر نداری هر چقدر هم که بهت بگم نور می‌ تابه فقط تاریکی رو می‌بینی. گاهی مشکل از شب نیست.مشکل از گره سفت پلک‌ هاییه که نمیخوای بازشون کنی انگار میترسی اگر چشمات رو باز کنی تاریکی امن تو هم تموم بشه.
امروز دوباره رفتم سراغ اون کتابی که چند ماه پیش شروع کرده بودم. نصفه‌ش رو خونده بودم و بعدش دیگه حوصله‌اش رو نداشتم. دوباره از صفحه اول شروع کردم چون یادم رفته بود شخصیت‌های داستان کجای قصه بودن. حس عجیبی بود انگار دارم با یه دوست قدیمی دوباره آشنا میشم که خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.