زمستان عزیزم،از امشب به اجبار کولر خواهم زد تا بابت سرمایی پول بپردازم که تو رایگان در اختیارم میگذاشتی.همیشه دوستت دارم و به یادت خواهم بود.
من از نهایت شب حرف میزنم، من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم. اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
مگر در آشیان برف مرا زاییده ای مادر، که بختم این چنین تیره است که چون بوفی درون لانه گریانم.
هیچ چیز راحتم نمیکند،نه دریا، نه افتاب، نه درخت ها،نه ادم ها،نه فیلم ها،نه لباس هایی که تازه خریده ام.نمیدانم چکار کنم،بروم سرم را به درخت ها بکوبم،داد بزنم،گریه کنم،نمیدانم.
_فروغ فرخزاد
انسان میخواهد وانمود کند فنا ناپذیر است و سپس از چند هفته، حتی قادر نیست خود را به فردا بکشاند.
چیزی نیست،گاهی وقت ها فکر میکنم دارم دیوانه میشوم.دارم راه میروم که یک دفعه احساس میکنم که باید بایستم و تکه پاره هارا جمع کنم،تکه پایه های خودم را،دست ها و پاهایم را، و بعد نفس راحتی میکشم و میگویم چیزی نیست،به سرم زده. نمیدانی چقدر خوشحال میشوم وقتی تکه پاره هایم را پیدا میکنم.به هر حال انها را به هم میچسبانم و مدتی سرجاشان میمانند.خیال میکنم تا ابد سرجامیمانند،ان وقت دوباره ازهم میپاشم و دوباره جمع شان میکنم،انهارا مثل پازل سرهم میکنم تا بعد چه پیش اید.