رنجِ من، از جنسِ آن زخمهای سطحی نیست که با یک التیامِ ساده، به بهبود میگراید؛ رنجِ من، خونریزیِ پنهانِ درونی است. زخمی که در اعماقِ وجود، در جایی که هیچ نوری نمیتابد، جریان یافته است. هیچچشمی، از این سیلابِ بیصدا خبر ندارد و هیچ دستی، بر این زخمِ نامرئی لمس نمیکند. من در میانهی این ویرانیِ خاموش ایستادهام؛ در حالی که از درون، ذرهذره تهی میشوم و با هر قطرهی این دردِ پنهان، بخشی از هستیام را از دست میدهم. تلخترین بخشِ این فاجعه، این است که من تنها شاهدِ خودم هستم؛ تنها کسی که میبیند چگونه در سکوت، از ریشه و از درون، به خاک سیاه مینشینم.
بدترین چیز درمورد عزیز ترین شخصی که از دستش دادی اینه که موقع صحبت کردن درباره اون از فعل گذشته استفاده میکنی.اینو دوست داشت،فلان کارو دوست داشت،همیشه تیکه کلامش این بود و...
چرا وقتی دعا میکنیم،گریه میکنیم،می بوسیم یا خواب میبینیم چشمانمان را میبندیم ؟ زیرا زیباترین چیزهای زندگیمان با چشم دیده نمی شوند،بلکه تنها با قلب احساس می شوند.
میدونی؟ کتاب خوندن دقیقاً مثل این میمونه که سوار یه ماشین زمان بشی. همین که اولین صفحهاش رو باز میکنی، انگار از اینجا و الان کنده میشی و پرت میشی یه جای دیگه؛ یه وقتهایی میری به گذشتههای دور، یه وقتهایی هم سر از آیندههای عجیبوغریب درمیاری. اصلاً انگار داری یه زندگیِ دیگه رو با تمام جزئیاتش زندگی میکنی. تا حالا شده احساس کنی خیلی جاها رفتی، جاهایی که اصلاً روی هیچ نقشهای نیستن؟ اون هم بدون اینکه حتی از جات تکون بخوری.
در عمقِ وجودم میدانم که مسافرِ جادهی تنهاییام. بارها تلاش کردهام خودم را در هیاهوی جهان حل کنم و با آدمها یکی شوم.هرچه پیشتر میروم، دوریِ دلها مرا به انزوا میکشاند. حالا یاد گرفتهام که به جای تقلا برایِ دیده شدن در شلوغی، به خلوت امن خودم پناه ببرم؛ در آغوش حضور مادرم، در کنار فروغک و در حریم امنِ همان چند دوستِ نابی که بهانهی آرامش من اند.
ما از مردم بیشتر از خدا میترسیم،خداوند گناهان مارو میبخشه اما مردم حتی بخاطر مهربانی مارو مجازات میکنند.
بهم گفت درکم میکنه و این عجیب بود.چون تنها کسایی که منو درک میکردن شخصیت های خیالی بودن که نویسنده های رنج کشیدهی موردعلاقم اونارو خلق کرده بودن.
ذوق دارم چون امروز باشگاه دارم ولی چشام درد میکنه اما دلم میخواد لازانیا بخورم زندگی خسته کننده اس اما عاشق نارنگیم ولی امروز چیپس خوردم.
قوی ترین دراگ دنیا کتابه،فکر کن به یه تیکه نازک چوب زل میزنی وارد دنیاهای دیگه میشی.
میدانی خورشید چگونه میسوزد؟
هر صبح طلوع میکند تا دیگری بیدار شود، تا نوری برای کسی باشد، حتی وقتی خودش دارد از درون خاموش میشود. و همه میگویند همیشه هست، پس همیشه است.
هیچکس نمیپرسد این همهروزی که نور داده چیزی از او کم نکرده؟ این همهشب که غروب کردهاند و حتی نفهمیدند تنهایش نگذاشتند؟
با غروبش خداحافظی هم نمیکنند؛ مطمئناند فردا هست. و فردا هم هست. ولی هست، به چه قیمتی؟
نور خسته، هنوز هم نور است. فقط خودش میداند که یکروز، ممکن است دیگر توان طلوع نداشته باشد.
و آن روز، کسی نمیپرسد چرا؟ فقط میپرسد کی دوباره؟