وقتی خبر مرگ تو رسید،من انجا نبودم اما این را میدانم که در ان ثانیه،تمام قله های دنیا ترک برداشتن و تمام رنگ ها از جایشان کنده شدند،چون درجهانی که تو در ان نیستی،هیچ پاک مطلق حاکم شده و خورشید بدون حضور سایهی معشوق،فقط یک توپ اتشین بیمزه است که در فضای سفتِ سرد میسوزد و هیچکس نیست که به خاک سیاه خفته بر لب دریای بیکران بگوید که همهی این ها فقط یک بازی کوچک کودکانهی آب بود.
جرم من؟ جرم من این است که خودم را به انسانِ دیگر و تمام بشرِ دیگر فروختم و کشتم.
شاید سخت ترین قسمت ۱۴/۱۵/۱۶/۱۷ سالگی این نیست که نمیدونی اینده ات چیمیشه،اینه که دیگه مطمئن نیستی گذشته ات چه کسی بودی،چیزایی که یه زمانی دوست داشتی دیگه خوشحالت نمیکنن،ادمایی که یه زمانی همه دنیات بودن شاید دیگه جایی تو اینده ات نداشته باشن، و حتی تو آینه به خودت نگاه میکنی و حس میکنی داری با یه غریبه اشنا میشی و شاید کلش همینه،گم شدنِ ارومِ کسی که بودی برای پیدا کردن کسی که هنوز نمیدونی قراره بشی.
در اون لحظه همه چیز برام روشن شد فهمیدم که زندگی هیچ معنای خاصی نداره و درست توی همین بیمعناییه که ازادی واقعی پنهان شده،وقتی ادم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشه،انگار همه چیز رو بدست اورده،هیچ چیز مهم نیست جز اینکه زندگی کنیم بدون هیچ دلیلی فقط چون خورشید هست و باد به صورتمون میوزه.
دقیقا اقای هدایت،افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی،اخرین گریزگاهِ انسان های صادق است.