eitaa logo
شرقی‌ِ غمگین
185 دنبال‌کننده
5 عکس
36 ویدیو
0 فایل
به من بگو رادیکال،دیگه هیچ توانی ندارم. https://abzarek.ir/service-p/msg/5586021
مشاهده در ایتا
دانلود
آبی
امید، اون رفیق قدیمی و کوچولوی تنهای من چطور هنوز سرپا مونده؟ وقتی هرچی که بود رو جلوی چشمام تیکه تیکه کردن وقتی هر روز صبح که بیدار می‌شم یه تیکه‌ی دیگه از دیروزم رو توی آینه پیدا نمیکنم.ولی هست. یه جایی توی همین خراب‌شده‌ی وجودم. هنوز یه چراغ کم‌سو داره چشمک میزنه. شاید نورش اونقدر کمه که دیده نمیشه. شاید هم فقط خود منم که چشمام به تاریکی عادت کرده و دیگه توان دیدن نور رو ندارم.می‌دونم که یه روزی همین امید کوچیک دوباره جون میگیره. شاید نه اون‌جوری که قبلا بود با اون عظمت و نور خیره‌کننده. نه شاید یه امید زخم‌خورده، یه امید پشیمون، یه امیدی که یاد گرفته چطور توی سایه‌ها هم برقصه.هنوز نمی‌دونم چطور میشه دوباره از نو ساخت. از این همه خاکستر چطور دوباره یه غنچه میتونه سر بکشه؟ ولی یه حسی بهم میگه که میشه. یه حسی که میگه حتی اگه بال نداشته باشم می‌تونم پرواز رو یاد بگیرم. شاید پروازم شبیه پرواز پرنده‌های دیگه‌ای نباشه.شاید یه پرواز کج و کوله، یه پرواز از روی زمین،یه پرواز پر از ترس، ولی باز هم پرواز. این امید حتی اگه مثل یه نخ نازک باشه باز هم یه ریسمانه. ریسمان نجات. ریسمان ادامه دادن. ریسمان پیدا کردن یه زمین جدید حتی اگه هیچ‌وقت بهش نرسم. چون خود رفتن،خود تلاش برای رسیدن شاید خود پرواز باشه.
گاهی حسرت اون پیرمردهایی رو میخورم که عصرهای جمعه تو پارک میشینن. یه روزنامه دستشونه و یه عینک که مدام میفته رو بینی‌شون و غرق جدول حل کردنن. انگار مهم‌ترین مسئله‌ دنیا همون کلمه‌ پنج‌ حرفیه که تو جدول جا نمی‌شه. هیچی دیگه براشون مهم نیست. کاش منم همون‌جا بودم دور از همه این هیاهوهای الکی. فقط من باشم و یه پارک خلوت و صدای باد لای درختا.
واقعا چرا دیگه کسی از قیمت فضایی کتاب حرفی نمی‌زنه؟ انگار همه پذیرفتن که باید قید خوندن رو بزنن. من چیکار کنم با اون منِ کوچیکی که یه عمر رویاش داشتن یه کتابخونه‌ی دیواری بود؟ حس می‌کنم الان کتابخونه داشتن برام نه یه عشق ساده، که یه دهن‌کجی به جیب خالیمه:(
فکر می‌کردم اگه یه روزی بیفتم تهش می‌خورم زمین و بالاخره یه چیزی تموم میشه. ولی زمین کجاست؟ دارم می‌افتم و فقط باد می‌خوره تو صورتم. دیگه نمی‌ترسم چون فهمیدم چیزی زیر پام نیست که بخواد بهم ضربه بزنه. همین سقوط الان تنها رفیقمه. شایدم باید همین‌جا تو همین هوا یاد بگیرم چطور بدون اینکه به جایی تکیه کنم سرپا بمونم.
همه میگن امید داشته باش، انگار امید داشتن دستور باشه. ولی امید داشتن تو سیاهی مطلق سنگینه. دستاتو می‌سوزونه. شبیه اینه که بخوای تو طوفان شمع روشن کنی. هی خاموش میشه هی روشن می‌کنی. دستام می‌سوزه ولی ولش نمی‌کنم. اگه امیدم خاموش بشه دیگه هیچی ندارم که بهم نشون بده راه کدومه. پس می‌سوزم. دستام می‌سوزه ولی همین سوختن دستام راه رو بهم نشون میده.
عجیب است که درد چقدر زود جای خودش را باز می‌کند. اول مثل مهمانی بود که دعوتش نکرده بودم. غریبه و آزاردهنده. حالا؟ حالا شده صاحب‌خانه. در خانه را برایش باز گذاشته‌ام و او هم راحت روی مبل‌های روحم لم داده. گاهی می‌پرسم چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌گذاری فقط یک روز حتی برای یک ساعت بدون سایه‌ی تو نفس بکشم؟ ولی جوابی نمی‌دهد. فقط سکوت می‌کند. شاید هم تقصیر خودم است.انقدر در خانه را باز نگه داشتم که حالا دیگر هیچ قفلی ندارم که روی دردم بزنم.
من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم می‌خواد دریا باشه،تو از لکه‌اش روی میز میگی.من از لذت بی‌دلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده‌ بعد از بارون میگم،تو از گل‌و لای کفش‌هات میگی.من از رقص قطره‌ها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه می‌بافم از سکوت نیمه‌شب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
هدایت شده از uralt-
درود و نور! این پیام و از اینجا و اینجا، پست موردعلاقه‌تو فوروارد کن چنلت تا من بهت، [- یه درس بندازم و بگم چقدر شبیهشی و چرا. (تم مدرسه ای😹) یه مدل سنگ قیمتی معرفی کنم بهت و چندتا از ویژگی هاش بهت بگم:-) و به رسم همیشه، امضای چنلمون، دو بیت شعر از یکی از کتاب شعرهام بهت تقدیم کنم ! -] تگ/ ظرفیت/ ؟؟؟ (ممبرای عزیز هم قدمشون رو چشمه)